از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

دوشنبه 28 خرداد 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

حجمستان، یادداشتی بر داستان «پختستان» نوشتۀ ادوین ابوت



معرفی: ادوین ابوت رمان پختستان را در سال ۱۸۸۴ در انگلستان دوران ویکتوریا منتشر کرد: دوران نظام اجتماعی و اخلاقی خشک، و ازلی‌ابدی.
رمان از دو فصل تشکیل شده: در فصل اول راوی که مربعی از اهالی پختستان است سرزمین دو بعدی خود را توصیف می‌کند، شکل و شمایل هندسی و فیزیکی پختستان، این چگونه همدیگر را می‌بینند، همدیگر را می‌شناسند. همچنین از ساختار اجتماعی و سیاسی پختستان می‌گوید، اختلاف طبقاتی و تنش‌های بین اشکال مختلف، انقلاب‌ها و سرکوب‌ها، تبعیض‌های جنسیتی، و... 
در فصل دوم، مربع برای نخستین بار با دنیاهای جدیدی رو به رو می‌شود، دنیاهایی که حتی تصورشان برای اهالی پختستان ناممکن است و صحبت کردن از آن، جرم. اگر فصل اول انتقاد از وضع کنونی است، فصل دوم را می‌توان نوید امکان تغییر به وضعی جدید دانست، وضعی جدیدی که همه ناممکنش می‌دانند، تنها از آن جهت که هنوز یاد نگرفته‌اند به جهت درست نگاه کنند، و به محض آن که یاد بگیرند، تعجب خواهند کرد که چطور در تمام این مدت از دیدن آن عاجز بودند.



شبی تابستانی ادوین ابوت در کتابخانه نشسته بود و به مسأله‌ی بغرنجی فکر می‌کرد. مسأله از این قرار بود که آیا می‌توان بعدی مکانی غیر از سه بعد تصور کرد که در جهتی غیر از جهاتی که می‌شناسیم امتداد داشته باشد؟ و اگر چنین جهان چهار بعدی ممکن باشد، در مقایسه با ما چه شکلی خواهد داشت؟

در همین فکرها بود، که ناگهان اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد. در وسط اتاق مطالعه‌اش، نقطه‌ای پدید آمد، در مقابل چشمان حیرت‌زده‌اش به سرعت رشد کرد، به جنینی بدل شد، سپس کودکی شد و نوجوانی و جوانی، و در عرض چند ثانیه، پیرمردی در مقابل او ایستاده بود. 

ادوین ابوت وحشت‌زده فریاد کشید و به قفسه‌ی کتاب‌ها چنگ زد تا خودش را از افتادن نگاه دارد و چند کتاب با سر و صدا زمین ریخت. زنش از این همه داد و فریاد هراسان به اتاق دوید و پرسید: «چه خبر شده؟»
ابوت بی آن که بتواند حرف بزند پیرمرد را نشان داد و زن که تازه متوجه حضور پیرمرد محترم و موقری در کتابخانه‌ی شوهرش شده بود، با رعایت آداب چند کلمه‌ای با او خوش و بش کرد و رو به ابوت گفت: «ادوین، نمی‌فهمم سبب این رفتار بدون نزاکت چیست؟ از آقای محترم دعوت کن بنشیند. من هم‌اکنون چای می‌آورم.» و از اتاق خارج شد.

پیرمرد رو کرد به ابوت، که هنوز به قفسه چنگ زده بود، و گفت: «معذرت می‌خواهم که این طور ظاهر شدم. همیشه وارد شدن به حجمستان دردسر ساز است.»

ابوت با لکنت گفت: «شما که هستید؟»

«ببخشید، فراموش کردم خودم را معرفی کنم. من متوازی الانسان هستم. در جهان چهار بعدی که از آن می‌آیم نام من این است.»

«متوازی الانسان؟»

«بله، خب این طور تصور کنید که تمام وجود شما در جهان سه بعدی، فقط یکی از اضلاع ما در جهان چهار بعدی است. همان طور که تمام وجود مربع در جهان دو بعدی، فقط یکی از پهلوهای مکعب در جهان سه بعدی است. من هم چون از انسان‌هایی دو به دو متوازی ساخته شده‌ام، متوازی الانسان نامیده می‌شوم.»

ابوت دهانش را چنان باز کرده بود که انگار در نیمه‌راه یک ناسزا متوقف شده. پیرمرد گفت: «بیایید، بگذارید نشان‌تان دهم.» و قبل از آن که ابوت بتواند کاری بکند، دست او را گرفت و او را در جهتی، نه بالا و پایین، نه چپ و راست، نه درون و بیرون، بلکه در جهتی به کلی متفاوت بلند کرد، از جهان سه بعدی برداشت و بیرون برد. ابوت از وحشت جهان چهار بعدی یک بند فریاد می‌زد، مخصوصاً وقتی چشمش به میهمانش افتاد که به شکلی غیر قابل توصیف، از انسان‌هایی دو به دو متوازی ساخته شده بود و هر انسان با تمام سه بعدش تنها یکی از اضلاع او را تشکیل می‌داد.

متوازی الانسان صبر کرد تا وحشت ابوت به انس بدل شود، و آن گاه برای او شرح داد که چطور در تمام این مدت جهانی چهار بعدی درست جلوی چشم تمام اهالی حجمستان بود، اما هیچ کس سر را به جهت درست نمی‌گرداند تا آن را ببیند، جهتی غیر از بالا و پایین و چپ و راست. و از ابوت خواست که دیگر اهالی حجمستان را از وجود این جهان عظیم مطلع کند، جهانی که حجمستان با تمام عظمتش در قیاس با آن، همچون نقش روی دیوار است.

ابوت به جهان سه بعدی نگاه کرد که همچون نقش روی دیوار، بدون حجم به نظر می‌رسید. از آن جا می‌توانست داخل کتابخانه‌اش را ببیند، انگار که سقفی به کار نباشد، با آن که سقف بود، و همسرش که سینی چای به دست سرگردان در میان اتاق ایستاده بود و سر در نمی‌آورد که مردها کجا رفته‌اند. گفت: «اما هیچ کس حرف من را درک نخواهد کرد.»

متوازی الانسان گفت: «خب چرا یک داستان نمی‌نویسی تا فهمش راحت‌تر شود؟»

«چه داستانی؟»

«نمی‌دانم. مثلاً داستان یک مربع ساکن جهان دو بعدی، که روزی کره‌ای از جهان سه بعدی در خانه‌اش ظاهر می‌شود و سعی می‌کند بعد سوم را برای او توضیح دهد.»

ابوت به تمام چند صد چشم متوازی الانسان نگاه کرد، و به نشان پذیرش سر تکان داد. از همین حالا عنوان داستان را انتخاب کرده بود: «پختستان».






این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده، به این آدرس:


یکشنبه 30 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

دوزخ

کلمات کلیدی : دوزخ , خورخه لوییس بورخس , بورخس ,


بورخس در داستانی می گوید: گذشت زمان، بیشتر از آن که با سال ها رقم بخورد، با تصمیم های قاطع و اتفاقات بزرگ صورت می گیرد. زمانِ قبل از یک تصمیم یا اتفاق سرنوشت ساز، زمان بسیار دوری به نظر می آید، هر چند یک سال قبل باشد.

با عکس نقیض این حرف، می شود به این نتیجه رسید که: اگر در زندگی تصمیم قاطعی گرفته نشود یا اتفاق خاصی نیفتد، زمان فشرده می گردد. آدمی روزی به خودش می آید و می بیند چهل سال گذشته، بدون این که بتواند به یاد بیاورد این سال ها کجا رفتند.


شنبه 29 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

آهستگی

کلمات کلیدی : آهستگی , میلان کوندرا , لئو تولستوی , ماکس وبر , علم به مثابه حرفه ,


۱.
در میان سیارات هفتگانه که معبود یونانیان و رومیان بودند، دو سیاره رابطۀ جالبی با هم دارند: عطارد، نزدیک ترین سیاره به زمین بعد از ماه، و مشتری، دورترین سیاره به زمین بعد از زحل. عطارد به علت مدار کوتاهش پس از ماه سریع ترین چرخه را در آسمان دارد، و به همین دلیل پیک بادپای خدایان نیز هست. در حالی که مشتری به علت مدار بلندش پس از زحل کندترین چرخه را در آسمان دارد و دوازده سال طول می کشد تا یک دور کامل بچرخد، و به همین دلیل نیز پیرسال و پدر خدایان تصور می شود.

اما شگفت آن که هر دوی این سیاره ها، یکی جوان و بادپا و دیگری کهنسال و کُند سیر، نمایندۀ چیزی هستند که ما امروزه کم و بیش یکی می دانیم: عطارد یا مرکوری خدای هوشمندی است، و مشتری یا ژوپیتر خدای خردمندی.

این اتفاقی نیست، و خبر از آن می دهد که این دو واژه برای انسان باستانی دو معنای متفاوت داشته است: هوشمندی، تیزهوشی و حدّت ذهن است، دانستن اطلاعات بسیار، حل کردن مسائل در مدتی کم، به خاطر همین است که عطارد یا مرکوری را واضع علوم بشری می دانستند. در حالی که خردمندی درک عمیق زندگی است. فهم معنای حیات. جمع آوردن علوم بی شمار، تحت حکمتی واحد. 
اما چرا سیارۀ عطارد ایزد دانش هاست و مشتری ایزد خرد و حکمت؟ شاید چون تندی نزد انسان باستانی، نشانۀ حدّت هوش بود، و آهستگی نشان عمق خرد.


۲.
ماکس وبر در مقالۀ معروف «علم به مثابه حرفه» به نقل از تولستوی می گوید که اگر مرگ در دوران جدید امری بی معناست، به خاطر آن است که همۀ ما در جریان سیلاب وار تمدن قرار گرفته ایم، جریانی که دم به دم رنگ های جدیدی به ما عرضه می کند، رنگ هایی هر چند خیره کننده، اما موقتی. به همین دلیل هر کس در هر کجای این حرکت پرسرعت و بی پایان قرار گرفته باشد، وقتی به پایان زندگی می رسد، احساس می کند چیزی در دست ندارد. زندگی چیزی به او نداده که دمی بعد از او نگرفته باشد. هیچ معنایی نیست که در طول زندگی او یا بعد از زندگی اش، رنگ عوض نکند. همیشه گامی دیگر در پیش رو هست، هر چقدر هم که فرد پا به پای حرکت تمدن پیش رفته باشد.
بر خلاف ابراهیم یا فلان دهقان در زمان های قدیم، که به هنگام مرگ «پیر و لبریز و اشباع شده از زندگی» جان می سپردند. زیرا زندگی در طی سالیان دراز، هر آن چه در چنته داشت را به آنان عرضه کرده بود، و دیگر چیزی در جهان نبود که بخواهند به آن برسند.

اگر تولستوی در آغاز قرن بیستم چنین می گفت، ما امروز، در عصر انفجار اطلاعات، چه باید بگوییم؟ در روزگاری که سالانه دو میلیون و دویست عنوان جدید کتاب چاپ می شود، و تازه کتاب آهسته ترین رسانۀ جهان امروزی است. عصری که بعضی متخصصان آن را پیشگام دورۀ رکود اطلاعات می دانند، دوره اى كه سكوت آرزوى انسان ها مى شود، در میان هیاهوى سرگیجه آورى كه دیگر معنایى ندارد.


۳.
«درجۀ سرعت، تناسب مستقیم با شدّت فراموشی دارد. از این معادله می توان به نتایج مشخّصی رسید، مثلاً این که دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل این قدر آسان خود را فراموش می کند. یا برعکس: دوران ما گرایش جنون آمیزی به فراموش کردن خود دارد، و برای این که این میل را عملی سازد، خود را به دست دیو سرعت می سپارد. زمانه بر شتاب خود می افزاید، تا به ما بفهماند که میل ندارد ما به یادش بیاوریم، زیرا از خود خسته است، بیزار است، و می خواهد شعلۀ کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.»

آهستگی
میلان کوندرا




پ ن:
طنزش اینه که من این کتاب رو دقیقاً همون طور خوندم که کوندرا این همه ازش بد می گه: به سرعت. فقط برای این که آخر شب ها خوابم نمی برد و می خواستم به جای پرسه زدن توی شبکه های اجتماعی، یه کتاب کوتاه و نسبتاً سبک بخونم. همین نشون نمی ده که دوران ما سریع تر از اونی که تلاش های تولستوی و وبر و کوندرا برای نجاتش ثمری داشته باشه، داره به سمت سرعت و خودفراموشی میره؟


سه شنبه 11 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تکرار بودن، یادداشتی بر کتاب «تکرار» نوشتۀ سورن کیرکگور

کلمات کلیدی : تکرار , سورن کیرکگور , صالح نجفی , رگینه اولسن , معرفی کتاب ,


عشق، نه یک بار برای همیشه بودن، بلکه پیوسته همان بودن است.

سورن کیرکگور
یا این یا آن، جلد دوم


۱. سورن کیرکگور

در یازده آگوست ۱۸۴۱ سورن کیرکگور نامه‌ای به نامزدش رگینه اولسن نوشت و در آن نامزدی‌شان را به هم زد، و به همراه نامه حلقۀ نامزدی‌اش را پس فرستاد. رگینه بی‌درنگ به سوی خانۀ کیرکگور شتافت، اما سورن در خانه نبود. رگینه نامه‌ای نوشت و به او التماس کرد که برگردد، حتی تهدید کرد که خود را خواهد کشت. اما هیچ یک از این‌ها نتوانست سورن را از تصمیمش منصرف کند. رگینه سرخورده از معشوقش، با یوهان اشلگل ازدواج کرد و عازم جزایر هند غربی شد، و دیگر هرگز کیرکگور را ندید.

کیرکگور تا پایان عمر کوتاهش نتوانست به چیز دیگری به جز رگینه بیندیشد. در کتاب‌هایی که پس از آن نوشت، بارها و بارها خود را و عمل خود را از زوایای مختلف بازبینی کرد و مورد بی‌رحمانه‌ترین حملات و انتقادها قرار داد. در «یا این یا آن» خود را در جایگاه شخصیت زیباپرست گذاشت و سپس از زبان قاضی ویلهلم به اندازۀ ۵۳۶ صفحه خود را کوبید. در «ترس و لرز» خود را در جایگاه یوهانس دو سیلنتیو گذاشت و ترک کردن رگینه را با قربانی کردن اسحاق مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که او هزاران فرسنگ با ابراهیم فاصله دارد. جایی که ابراهیم از عزیزترین کسش گذشت و دوباره به لطف ایمان او را به دست آورد، او تنها نخستین قدم را پیمود، بی آن که هرگز آن اندازه ایمان داشته باشد که قدم دوم را بردارد و رگینه را بازپس بگیرد. و در نهایت، در «تکرار» خود را در جایگاه جوان عاشق بی‌نام قرار داد، و از زبان کنستانتین کنستانتینوس ضعف و سست‌عنصری خودش را برای شروع زندگی‌ای واقعی به باد تحقیر گرفت.

۲. کنستانتین کنستانتینوس
کتاب «تکرار» که نخستین بار در سال ۱۸۴۳ منتشر شد، ماجرای جوان عاشق بی‌نامی را باز می‌‌گوید که از راوی کتاب که کنستانتین کنستانتینوس نام دارد، راجع به رابطۀ عاشقانه‌اش راهنمایی می‌خواهد، نه برای حفظ رابطه، بلکه برای به هم زدن آن بدون آن که معشوق را بیازارد، کاری که خود کیرکگور از عهدۀ آن برنیامد. و راوی کتاب ضمن تحلیل شخصیت جوان، نظریۀ خود راجع به عشق را تشریح می‌کند.

کنستانتین، جوان را شخصی لذت‌پرست می‌داند که تنها به دنبال محرّک‌های بیرونی است، به دنبال نخستین نگاه، نخستین کلام، نخستین تماس، نخستین بوسه، اما واقعیت‌های خارجی تنها یک بار در زمان رخ می‌دهند. نخستین عشق را تنها یک بار می‌توان تجربه کرد و تمام عشق‌های بعدی نخستین عشق نخواهند بود. به همین دلیل جوان لذت‌پرست ناتوان از حفظ محرّک‌های خارجی و احساس آن‌ها، ناچار به حفظ خاطرۀ آن‌ها اکتفا می‌کند و می‌کوشد با تکرار یادآوری لحظات گذرا، این شعله‌های کوچک را از خاموش شدن باز دارد. چنین شخصیتی هرگز نمی‌تواند در روزمرّگی ازدواج تاب بیاورد، و زمان همچون بار سنگینی پشت او را خواهد شکست. و به همین دلیل جوان در انتها نامزدی را به هم می‌زند و به نروژ می‌گریزد، همان کاری که کیرکگور انجام داد.

کنستانتین می‌گوید کسی می‌تواند تن به تعهّد ازدواج بسپارد که مانند جوان لذت‌پرست سر به دنبال محرّک‌های بیرونی نگذارد. بلکه در اقلیمی فراتر از زمان، یک لحظه را نگه دارد و مدام به آن باز‌گردد و آن را تکرار کند. و این تکرار نه وابسته به شرایط پیرامونی - آن چنان که خود کنستانتین در بخشی از کتاب می‌خواهد به قصد آزمودن نظریه‌اش، با قرار دادن خود در محیطی مشابه نخستین عشقش، احساسی مشابه را زنده کند و ناکام می‌ماند - بلکه یک شیوۀ زندگی است، نوعی از بودن، که همواره در آغاز می‌ماند، در نخستین لحظۀ عشق، و هیچ گاه آن لحظه را ترک نمی‌کند که نگران ازدست‌رفتن یا روزمرّه شدنش باشد. ازدواج و هر تعهّد اخلاقی دیگر، نیاز به این چنین بودنی دارد تا بتواند زیر ضربات لاینقطع عقربه‌های ثانیه‌شمار دوام بیاورد. بودنی که جوان لذت‌پرست و کیرکگور و حتی خود کنستانتین فاقد آن بودند.

۳. کتاب
کتاب، کتاب خوبی نیست. هر چند بخش‌های بسیار درخشان جا به جا در آن یافت می‌شوند، اما عدم انسجام و وضوح و نیز پرداختن زیاد به موضوعات بی‌ارتباط، باعث می‌شود خواندن آن انتظار آدم را برآورده نکند. مترجم در مؤخره‌اش می‌نویسد که گاه انسان‌های بزرگ وقتی دست به اجرای ایدۀ تابناک خود می‌زنند، در مرحلۀ عمل ناکام می‌مانند. وظیفۀ ما این است که به این شخصیت‌های بزرگ خیانت کنیم تا بتوانیم به ایدۀ مرکزی آن‌ها وفادار بمانیم، و معنای تکرار کیرکگور هم همین است: وفادار ماندن به ایده، فارغ از لوازم و شرایط فیزیکی آن. به نظر می‌رسد که این سخن در مورد همین کتاب کیرکگور نیز صادق است: ایده‌ای درخشان، و اجرایی ضعیف، و تنها راه وفادار ماندن به ایده، خیانت به اجراست.



این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده است. به این آدرس:


دوشنبه 28 اسفند 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

لحظۀ ابدی نوروز

کلمات کلیدی : میرچا الیاده , اسطوره بازگشت جاودانه , بهمن سرکاراتی , نوروز , هولی , مغ کشان ,


میرچا الیاده، اسطوره شناس رومانیایی، در کتاب «اسطورۀ بازگشت جاودانه» نظریۀ کلیدی خود را راجع به دیدگاه مردم باستان به مقولۀ زمان شرح می‌دهد. از نظر الیاده، زمان برای مردمان باستان امری خطی و غیرقابل بازگشت نبود، اتفاقات روندی علّی و معلولی و به دنبال هم نداشتند، بلکه زمان و وقایع زمانی ساختاری دوری داشتند، و مدام و مدام، به هنگام مراسم آیینی، یا به هنگام حوادث خاص همچون تولّد یا مرگ، و همچنین در هر روز با چرخش آفتاب، و هر ماه با چرخش ماه، و هر سال با چرخش تمام آسمان، لحظات مقدّس اسطوره‌ای دوباره تکرار می‌شدند، و زمان چیزی نبود جز تکرار لحظات مقدّس زندگی خدایان. به این ترتیب مردم باستان همواره در کنار خدایان و در اتّحاد با خدایان در روزگار ازل زندگی می‌کردند.

یکی از اصلی‌ترین نمونه‌های این زمان دایره شکل، گردش سال بود، که طبیعت در آن الگوی واحدی را پیوسته تکرار می‌کرد: از شادابی و سرشاری به سوی پیری و مرگ می‌رفت و دوباره همه چیز جوان می‌شد. از نظر بسیاری از فرهنگ‌های باستان این الگو، تکرار الگوی آفرینش جهان از دل بی نظمی نخستین بود. در زمستان جهان به دوران هرج و مرج پیش از خلقت باز می‌گشت، و در بهار به معنی واقعی کلمه از نو آفریده می‌شد. همین باور منشأ دو دسته جشن شده بود: جشن‌های آشوب در اواخر زمستان، و جشن‌های آفرینش در ابتدای بهار.

در زمستان، با بازگشت جهان به دوران هرج و مرج، در سرزمین‌های مختلف جشنی برگزار می‌شد که امروزه بین ما با نام «رَفعُ القلم» شناخته می‌شود. در این جشن، الگوی هرج و مرج ازلی به صورت زنده اجرا می‌شود: تمام رسوم و تابوها به مدت یک روز یا بیشتر مُلغا می‌شوند و نوعی آزادی آشوبناک و جنون‌آمیز جای آن‌ها را می‌گیرد، گاه قوانین و طبقات اجتماعی برداشته می‌شوند، ارباب‌ها و حاکمان حق فرمان دادن ندارند و حتی اگر مردم یکی از افراد طبقات بالا یا طبقات روحانی را در کوچه و خیابان ببینند، او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، گاه مردم به هم‌آغوشی گروهی می‌پردازند یا آوازهایی طنزآمیز با مضامین جنسی می‌خوانند. از جملۀ این جشن‌ها جشن مُغ‌کشان در ایران باستان بود که امروزه آثار کمرنگی از آن باقی است، و نیز جشن هولی در هندوستان که هنوز هر ساله برگزار می‌شود، طیّ آن مردم به خیابان‌ها می‌ریزند و به یکدیگر رنگ می‌پاشند.

چند روز پس از جشن‌های آشوب، وقتی خورشید به نقطۀ اعتدال بهاری رسید، جشن بزرگ دیگری برگزار می‌شود، جشن آفرینش. هرج و مرج فروکش می‌کند، قوانین دوباره به شکل سابق برقرار می‌شوند، و هر جا که پا بگذاری، به شکلی و با آیین‌های خاصی خدایان و مردم در کنار هم در حال خلق کردن مجدّد جهان منظّم از دل بی نظمی‌اند.

این جا بابل است و مردم در اولین روز بهار، در معبدی در پیشگاه شاه جمع شده‌اند و پیروزی ایزد مردوخ بر تیاماتِ اژدها را در ضمن نمایشی آیینی جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر بابلی مردوخ در نخستین روز بهار پیکر تیامات اژدهای عظیم را دو پاره کرد و از یک پاره زمین را آفرید و از پارۀ دیگر آسمان را. و حال هر ساله در بابل این لحظۀ مقدّس با نمایشی آیینی تکرار و بازآفرینی می‌شود.

این جا ایران است و مردم اولین روز بهار را با رویاندن سبزه و با آب و آینه جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر ایران باستان نخستین روز بهار روز آفریده شدن جهان است و روزی است که اهورامزدا نخستین انسان، کیومرث فلزپیکر پدر تمام انسان‌ها و گاو مقدس پدر تمام حیوانات را آفرید.

این جا هند است، این جا مصر است، این جا یونان است، و همه جا جشن آغاز آفرینش بر پاست، خدایان خود را از اعماق دنیای تاریک مردگان می‌رهانند و پای بر زمین ما می‌گذارند، برای هزارمین بار با هیولاهای آشوب می‌جنگند و در لحظه‌ای مقدّس جهان را از نو خلق می‌کنند، و مردم کوچه و بازار با رویاندن سبزه یا اجرای نمایشی آیینی، این نبرد و پیروزی را نه فقط تماشا می‌کنند، که خود جزئی از آن می‌شوند، با آن متّحد می‌گردند، و از نو خلق می‌شوند و خلق می‌کنند.




این متن برای سایت پلاتو نوشته شد، می توانید در اینجا آن را بخوانید. 



پنجشنبه 19 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

این داستان واقعی است



این داستان تماماً واقعى است. منظورم این نیست كه در واقع رخ داده، چون هم من هم شما مى دانیم كه فقط یك داستان است. منظورم این است كه در جهان داستان واقعاً این اتفاق افتاده. 

ها، شكاف همین جاست. اگر من نگفته بودم این داستان واقعى است، اگر توجهتان را جلب نكرده بودم كه این روایت مى تواند حتى در دنیاى داستان غیرواقعى باشد، اگر بى مقدمه روایتم را شروع مى كردم، شما هیچ وقت شك نمى كردید، حتى فكرش هم به ذهنتان خطور نمى كرد (شاید هم مى كرد؟) كه این روایت در دنیاى خودش غیرواقعى است. عجیب است، نه؟ 

مثلاً كلمات داستایوسكى را مى خوانید كه آلكسى كارامازوف سجده كرد و زمین را بوسید. هیچ وقت كسى فكر نمى كند كه: از كجا معلوم؟ شاید داستایوسكى دروغ مى گوید و آلكسى كارامازوف فقط سوت زنان از خیابان رد شده. هیچ كس به مرجعیت راوى شك نمى كند. انگار راوی جایگاهى خدایى دارد كه هر چه بنویسد، به حقیقت محض تبدیل مى شود، چون نوشته شده. همان طور که خدا با کلمات محض، جهان را آفرید.

آیا این همان طرز فكرى نیست كه از روزگار بابل و قبل از آن وجود داشت؟ حرف كاهنان بى چون و چرا حقیقت داشت، چون در لوحه هاى گلى نوشته شده بود. چون در پاپیروس ها نوشته شده بود. چون بر دیوار معابد حک شده بود. كلمه چیزى جادویى بود، انگار هر چیزى به كلمات مكتوب تبدیل شود، به حقیقت بى چون و چرا تبدیل مى شود. تا مدت ها عرب ها هر وقت مى خواستند بگویند چیزى حقیقت محض است، مى گفتند "مكتوب" است. و حالا شما فكر مى كنید چون من این داستان را نوشته ام، پس لابد دروغ نمى گویم.

پس بگذارید بازى را تغییر دهیم: این داستان دروغ است. تماماً دروغ نیست، بلكه مخلوطى از راست و دروغ است. تمام دروغ ها به نفع من نیست، گاهى دروغ ها حتى به حیثیت من ضرر مى زنند، این طورى نمى توانید حدس بزنید كدام اتفاق واقعاً افتاده و كدام اتفاق نیفتاده. هیچ ملاك و معیارى به شما نمى دهم كه بتوانید از حقیقت ماجرا سر در بیاورید. حقیقت داستان زیر همیشه در معرض شك و تردید باقى خواهد ماند.



( تعداد کل صفحات: 15 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]