تبلیغات
در انتظار گودو

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

چهارشنبه 31 خرداد 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

اعترافات یک جاعل

کلمات کلیدی : رولان بارت , مرگ مؤلف ,


اعتراف مى كنم كه در این سال ها، با وجدانى آسوده در متن هایى كه نقل قول یا ترجمه كرده ام، دست برده ام. در هر متن این جا و آن جا شكاف هایى هست، جمله اى مبهم، چند پهلو، یا غریب و نامعمول، كه به خواننده اجازه مى دهد وارد شود و با تفسیر خود، كنترل متن را در دست بگیرد، همچون شكافى در دیوار شهر كه به دشمن اجازه ى ورود و فتح شهر را مى دهد.

در این سال ها، هیچ یك از این خلل ها از زیر دست من سالم رد نشده اند. كلمه اى كه در زبان فارسى به سه شكل مى توان ترجمه كرد، و من آن ترجمه اى كه به نظر خودم متن را زیباتر مى كرد انتخاب كرده ام، و به همین ترتیب در نقل قول ها، با حذف صدر و ذیل جمله اى، معنایى به پاراگراف داده ام كه چه بسا با خواندن كل متن در ذهن القا نمى شد.

چیزى كه مى خواستم بگویم این است كه: همواره بازخواندن ترجمه و نقل قول محرَّف خودم از متن مرا بیشتر به هیجان مى آورد تا اصل متن. گونه اى هیجان كه هیچ جاى دیگر تجربه نكرده ام، احساسى كه شاید بتوان "متعالى" اش خواند، و گاهى باعث مى شود از فرط لذت از معناى زیبایى كه به متن داده ام، به گریه بیفتم. تاكنون نشده از خواندن یك متن اصیل به گریه بیفتم. به نظر مى رسد این لذت ممنوعه ایست كه تنها سارقان و جاعلان مى چشند.


شنبه 27 خرداد 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

یادداشتی بر اثولوجیا

کلمات کلیدی : اثولوجیا , فلوطین , ارسطو , ارسطوطالیس , علوم غریبه ,


در حوالى قرن اول میلادى، فلوطین اسكندرانى كتاب معروفى در فلسفه و علوم غریبه نوشت، كه بعدها به عنوان یكى از كتاب هاى مرجع این رشته، توسط حنین بن اسحاق، پزشك مسیحى سریانى به عربى ترجمه شد. عنوان عربى این كتاب اثولوجیاست، تركیبى دو واژه ى یونانى زئوس یا تئوس، و لوگوس. اولى كه بى نیاز از ترجمه است. اما لوگوس نوعى قانون ناشناخته ى عقلانى است كه زئوس در برپا كردن این جهان به كار برده. تصور عمومی مسلمانان آن بود که این کتاب متعلق به ارسطوطالیس است، اما بعدها با تحقیقات والنتین روژه در سال 1883 میلادی مشخص ساخت که نویسنده ی حقیقی این کتاب فلوطین است.

 

این كتاب به خصوص به سبب یكى از فصل هایش معروف شده، كه چندین قرن موجب بحث ها و نزاع هاى پرحرارتى بین فیلسوفان مشّائى و عالمان علوم اعداد و حروف شده است، كه به خصوص در قرن سوم هجرى به اوج خود رسید. نزاع هایى شدید بین كوفیون و بصریون بر سر مسائل مطروحه در این فصل اثولوجیا، در تاریخ معروف است. كوفیون بارها كتابخانه هاى بصریون را به آتش كشیدند، به این خاطر كه به گفته ى یكى از بزرگان ایشان "كتب مشائیان مصداق تامّ كتب ضلال است." همچنین مى گویند یكى از خلفاى بغداد، چند فیلسوف مشائى را به همراه مأموران خود بر سر مرزهاى روم فرستاده بود، تا هنگام باز پس گرفتن اسیران عرب از رومیان، ابتدا تفتیش شوند كه در نزاع بین فیلسوفان مشائى و عالمان علم اعداد و حروف، جانب كدام را مى گیرند. و كسانى كه نظرشان به سوى مشائیان متمایل نبود، به رومیان عودت داده مى شدند. خلیفه ى بغداد در مورد این افراد گفته بود: "ما سگان را نجس مى دانیم، و حاضر نیستیم در ازاى سگان نجس، به رومیان پولى بدهیم."

 

چیزى كه بسیار جالب است، این است كه آن چه چندین قرن موجب این میزان منازعات پرحرارت شده، امروزه براى ما مطلقاً مفهوم نیست. فصل مزبور از اثولوجیا امروزه موجود است، و با مقابله ى نسخه هاى مختلف، شكى نیست كه كلمه به كلمه، همانى است كه مورد نزاع مشائیان و حروفیان بوده. رساله هاى فراوانى كه از دو طرف نزاع بر جا مانده، همچون رساله ى تنبیه الخواطر از خواجه نصیرالدین طوسى، یا الصواعق المحرقة از ابن حجر عسقلانی، و بسیارى از رساله هاى بزرگ و كوچك دیگر، جاى تردیدى نمى گذارند كه نسخه اى كه از اثولوجیا در دست است، هیچ آشفتگى اى ندارد. با این حال، به هیچ وجه نمى توان فهمید كه فلوطین در این فصل چه مى خواسته بگوید، و مشائیان و حروفیان بر سر چه بحث مى كردند. در بهترین حالت، این شرحى است شطح گونه از یكى از مكاشفات او. اما فلوطین در اثولوجیا بنا بر شطح گویى ندارد، و هر كجا از مكاشفات خود سخنى به میان آورده، با براهین منطقى فراوان آن ها را تبیین كرده است. اما در این جا نه اثرى از برهان هست، و نه حتى از معنایى منسجم. تمام این بخش از تاریخ فلسفه و علم حروف براى خواننده ى امروزى، همچون هذیان و جنونى دسته جمعى مى نماید. و اگر نخواهیم قضاوت كنیم، باید بگوییم: ناگزیر در آن دوره قسم خاصى از معرفت موجود بوده، كه این فصل و رساله هاى مرتبط، بر اساس آن معرفت بنا شده، و امروزه آن معرفت به كلى از دست ما رفته است. براى مثال، اگر نوع انسانى به گونه اى تكامل بیابد كه قوه ى شامّه ى خود را به كلى از دست دهد، پانصد سال بعد، هر آن چه راجع به بوها در كتاب هاى قدیمى نوشته شده، براى آن ها از اساس غیرقابل فهم خواهد بود و به هیچ طریقى نمى توانند بفهمند ما از چه صحبت مى كردیم، و ناچار ما را به هذیانى دسته جمعى متهم مى خواهند كرد.

 

مطالعه ى این شكاف ها در تاریخ دانش، از این جهت بسیار حیرت انگیز است. بسیارى از بحث هاى فلسفى و غیرفلسفى گذشتگان براى ما كاملاً روشن و واضحند، مى توانیم سیر روشنى ببینیم، كه فلان مسئله چرا مطرح شده، چرا چنین جواب هایى به آن داده شده، و چرا رد شده است. سیرى روشن از اندیشه هایى كه همچون خطى دو هزار سال تفكر را به هم پیوند مى دهد تا به ما مى رسد.

 

اما در این میان، این جا و آن جا، مواردى همچون كتاب اثولوجیا پیدا مى شوند كه ناگهان تمام تصور ما از تاریخ یكپارچه ى اندیشه را فرو مى ریزند، و چیزى از جنس كابوس به جایش مى نشانند: ما دیگر نمى دانیم چه اتفاقى در گذشته مان افتاده، دیگر نمى توانیم بفهمیم چرا به چیزى كه امروز باور داریم، باور پیدا كردیم، دیگر چیزى جز توده اى آشوبناك و غیرقابل فهم باقى نمى ماند، كه ما در مركز آن قرار داریم.


برگرفته از:

دانشنامه ی جهان اسلام، مدخل "اثولوجیا"

 

ضمیمه:

این یادداشت بدون اشاره ای به متن مورد بحث، چندان روشن نیست. اما متن چنان غریب و نامأنوس است که از آوردن تمام آن معذورم. تنها بخش بسیار مختصری از آن را، به صورت خلاصه در زیر می آورم، فقط به این منظور که شمّه ای از آن چه مورد بحث است را نشان داده باشم، و در ضمن متن حواشی مختصری نیز زده ام تا اهمیت آن قطعه مشخص شود:

 

فصلى در خواص تاریكى، و آن چه ملحق بدان است [فصل های بعدی و قبلی، هیچ ارتباطی به این فصل ندارند، بلکه مربوط به مراتب اسمای الهی هستند، بحثی که در عرفان نظری مرسوم، رایج و کمابیش پیش پا افتاده است.]

 

چشم هایى كه گاه در گوشه هاى تاریك دیده مى شود، از سه قسم خارج نیستند: یا داراى مردمكند، ولى صدایی ندارند. یا مردمك ندارند، اما صدایی از آن ها به گوش می رسد. یا به شكلى ثابت خیره هستند.

قسم سوم را من بارها تجربه كرده ام، و نمی توانم به درستی بگویم که آیا صدایی نیز شنیده ام یا نه. اما از آپولونیوس نقل شده که این قسم صدایی دارند، و نام فرد را صدا می کنند. و اگر واژه ى "قعیرعوراس" [چنین واژه ای در یونانی وجود ندارد] را كه در یونانى به معناى چشم-مرگ [عین کلمات در نسخه های مختلف، با آن که معنایی برای آن متصور نیست، نزدیک ترین چیزی که برای آن می توان در نظر گرفت، چشم-زخم است] است، به حساب جمل درآوریم، با "ثئوس" هم مقدار گشته [نه در عربی و نه در یونانی، حساب جمل قعیرعوراس با ثئوس هم مقدار نمی شوند]، روشن مى سازد كه این چشم ها، خداوندند، اما اگر این چشم ها خدا هستند، ناگزیر چشم هاى دیگر غیر خدا خواهند بود. خصوصاً چشم هایى كه مردمك زرد یا سبز دارند، كه در جاى خود مى لرزند و اشك مى ریزند، در بعضی از نوشته های انباذقلس چنین آمده که آن که مردمک زرد یا سبز دارد، و اشک می ریزد، او خدا نیست. به همین سبب اگر اشك ها بر صورتت فرو ریخت، باید كه چشم ببندى و در آن تاریكى فرو نروى، اما در غیر این صورت باید كه در تاریكى فرو روى، چون آن چشم ها خدا هستند، همچنان که. اما اگر غلجوراس را هلهلتاس، آن گاه خداوند از پس پرده ظاهر خواهد شد و جلمشطکاک القزراری به وسیله ی هجهیط تجهیط. این است آن چه کرموشوغال شمشمخالوخ...



یکشنبه 14 خرداد 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چون پرده بر افتد

کلمات کلیدی : میشل فوکو , تاریخ جنون , فوکو ,


"میشل فوکو" توی "تاریخ جنون" توضیح می ده که جنون در قرون وسطا و رنسانس، بر خلاف امروز، یه اختلال روانی و عصبی تلقی نمی شد. مردم اون دوره دیوانه ها رو بیمار نمی دونستن. برعکس، جنون از دید مردم اون دوران، یه فرا-عقل بود. دیوانه کسی بود که پرده از برابر چشم هاش کنار رفته بود و می تونست چهرۀ حقیقی جهان رو ببینه، شبیه یک عارف، با این فرق که اون چهره ای که دیوانه می دید، اون باطنی که شهود می کرد، اون قدر وحشت انگیز بود که باعث می شد حرف های به ظاهر نامفهوم بزنه، خوی وحشیانه پیدا کنه، بی دلیل نعره بکشه یا سرش رو به دیوار بکوبه و به خودش آسیب بزنه. همۀ این رفتارها اون قدرها هم نامعقول نیست وقتی بدونیم اون فرد تمام وقت خودش رو در حضور چه حقیقتی می بینه.

مردم اون دوران معتقد بودن عاقل ها به اختیار خودشونه که پا به اقلیم فرا-عقل جنون نمی ذارن، به اختیار خودشونه که فقط از گوشۀ چشم به جهان نگاه می کنن و از دیدن چهرۀ حقیقی جهان اجتناب می کنن. و اگه جلوی خودشون رو نگیرن، اسیر وسوسۀ نگاه کردن می شن، و اون وقت یک نگاه کافیه که پا به مسیر بدون برگشت جنون بذارن.

امروز جهان علم به این حرف ها می خنده، و به جای کلمۀ "جنون" از "اختلال" یا کلمات مشابه علمی و بدون بار احساسی استفاده می کنه. امروز جهان علم انواع و اقسام جنون رو طبقه بندی کرده و با هر کدوم از اون ها به تناسب اختلالی که در سیستم عصبی شون رخ داده رفتار می کنه، گاهی دارو، گاهی شوک الکتریکی، گاهی گروه درمانی و...
امروز کسی به "چهرۀ وحشت انگیز جهان" باور نداره.

اما وقتی شب میشه و هر کس به گوشۀ تنهای خودش می خزه، و توی سکوت با خودش فکر می کنه، می تونه شبحی تار از چهره ای هولناک رو ببینه که از دل تاریکی بهش خیره شده، و فوری باید دست به دامان گوشی موبایل بشه تا جلوی خودش رو بگیره، مبادا اسیر وسوسه بشه و مستقیم بهش نگاه کنه...


جمعه 15 اردیبهشت 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تأملاتی رواقی

کلمات کلیدی : رواقی , مارکوس اورلیوس , تأملات , کتاب ,


٤٠. چرا به جاى این كه از خدایان بخواهى فلان اتفاق برایت بیفتد یا نیفتد، از آن ها نمى خواهى كه ذهنیت تو را تغییر دهند و تو را از ترس و شهوت و اندوه رهایى بخشند؟ به این طریق شروع به دعا كن و نتیجه اش را خواهى دید.

دیگران دعا مى كنند كه «خدایا، كارى كن كه روزى به وصال این زن برسم»،
تو در عوض بگو: «خدایا، كارى كن كه آرزوى وصال این زن را از سر بیرون كنم».

دیگران دعا مى كنند كه «خدایا، مرا از شر فلانى خلاص كن»،
تو در عوض بگو: «خدایا، مرا از این فكر خلاص كن».

دیگران دعا مى كنند كه «خدایا، كارى كن كه فرزند دلبندم را از دست ندهم»،
تو در عوض بگو: «خدایا، كارى كن كه از فقدان فرزندم نهراسم».

به طور خلاصه درخواست هایت را به این سو هدایت كن، و آن گاه ببین چه پیش مى آید.







شنبه 28 اسفند 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

پایان سال با جملات پایانی

کلمات کلیدی : ویتگنشتاین , نیچه , هیوم , داستایوسکی , در انتظار گودو , بکت , آلبر کامو ,


قبل نوشت:

در ابتدای سالی که گذشت جملات آغازین به یاد ماندنی کتاب های داستانی و غیرداستانی را جمع آوری کردم (اینجا)، و از آن جا که این کار لذت فراوانی داشت، به جمع آوری جملات پایانی به یاد ماندنی کتب مختلف پرداختم تا در این روزهای پایانی سال بر روی وبلاگ بگذارم.

جملات پایانی، از طرفی مهم تر از جملات آغازین هستند، چرا که آخرین چیزی که خواننده از کتاب به یاد می آورد همین جملات است، و آخرین تأثیر، ماندگاری بیشتری دارد. از آن جا که این جملات پایانی، گاه پایان کتاب را لو می دهند، ابتدا اسم کتاب را نقل می کنم، تا اگر آن کتاب را نخوانده اید، به تشخیص خود جمله ی پایانی اش را بخوانید یا نه.

 

۱.

رساله منطقى-فلسفى

لودویگ ویتگنشتاین

از آن چه نمى توان درباره اش سخن گفت، باید به سكوت گذشت.

 

۲.

غروب بت ها

فریدریش نیچه

اى برادران: سخت شوید!

 

۳.

تحقیق درباره فهم انسانی

دیوید هیوم

وقتی کتابی به دست می گیریم، برای مثال کتاب الهیات یا فلسفه مدرسی، باید بپرسیم: آیا این کتاب مشتمل بر استدلال های انتزاعی در رابطه با کیفیت یا کمیت است؟ نه. آیا مشتمل بر استدلال های تجربی در رابطه با واقعیت مادی و وجود است؟ نه. پس آن را به شعله ها بسپار! زیرا مشتمل بر چیزی جز سفسطه و توهم نیست.

 

۴.

دفاعیه سقراط

افلاطون

اینك وقت آن رسیده كه از یكدیگر جدا شویم، من آهنگ مردن كنم و شما در فكر زندگى باشید؛ اما كدام یك بهره مند تریم؟ جز خداوند هیچ كس آگاه نیست.

 

۵.

مزرعه حیوانات

جورج اورول

حیوانات بیرون از خوک به آدم و از آدم به خوک، و از خوک باز به آدم نگاه کردند؛ اما از همین حالا دیگر نمی شد گفت که کدام کدام است.

 

۶.

بر باد رفته

مارگارت میچل

هر چه باشد، فردا روز دیگری است...

 

۷.

پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی

پیرمرد خواب شیرها را مى دید.

 

۸.

بیگانه

آلبر کامو

آرزو مى كنم در روز اعدامم تماشاگران بسیارى باشند و با فریادهاى نفرت بار به پیشوازم آیند.

 

۹.

۱۹۸۴

جورج اورول

او به ناظر كبیر عشق مى ورزید.

 

۱۰.

کالیگولا

آلبر کامو

كالیگولا: من هنوز زنده ام!

 

۱۱.

سلاخ خانه شماره پنج

كورت ونه گات

پرنده اى به بیلى پیلگریم گفت: «جیك جیك جیك؟»

 

۱۲.

ناطور دشت

جی دی سالینجر

هیچ وقت به هیچ كس هیچ چیز نگو، وگرنه دلت برای همه تنگ خواهد شد.

 

۱۳.

پاییز پدر سالار

گابریل گارسیا مارکز

دوره ى نامتناهى جاودانگى به پایان رسید.

 

۱۴.

در انتظار گودو

ساموئل بکت

ولادیمیر: خب، بریم؟

استراگون: آره، بریم.

[حرکت نمی کنند.]

 

۱۵.

شب هاى روشن

فیودور داستایوسكى

خداى من، یك دقیقه تمامْ خوشبختى! آیا این نعمت براى سراسر زندگى یك انسان كافى نیست؟



دوشنبه 2 اسفند 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تأملاتی در آفرینش آدم

کلمات کلیدی : آفرینش آدم , میکل آنژ , رنسانس , نقاشی , عهد عتیق , سفر پیدایش ,



«آفرینش آدم» اثر «میکل آنژ» از آثار کلیدی دوران رنسانس به شمار می رود که بر سقف کلیسای سیستین نقاشی شده است و لحظه آفرینش «آدم» را بر اساس سِفر «پیدایش» از کتاب مقدس به نمایش می گذارد.

در سمت راست این تصویر (سمت نرینه، سمت برتر) خداوند دیده می شود که جسمیت زمینی یافته، و در هیأت پیرمردی فرزانه از آسمان تا نزدیکی زمین نزول کرده (پاهای خداوند نشان دهنده جهت حرکت اوست) و به وسیله انگشت اشاره خود، روح را از طریق انگشتان آدم به کالبد نیمه جان و بر زمین افتاده او انتقال می دهد؛ البته این انتقال هنوز به فعلیت درنیامده است، و فقط یک بند انگشت فاصله میان اتصال وجود دارد.
این تابلو نشان می دهد که از نظر جسمانی، خداوند آدم را بر صورت خویش آفریده است (چنان که در عهد عتیق می خوانیم)، اما از نظر روحانی، روایت جدیدی از لحظه زنده شدن آدم به دست می دهد. بنا بر روایت سِفر پیدایش از کتاب مقدّس، روح آدم همچون نفسی بود که خداوند در او دمید. اما در این تصویر، روح انسانی حاصل اتّصال جسم او با خداوند است. این نزدیک کردن دو انگشت به هم، همچنین یادآور جرقه ایست که بر اثر اتصال الکتریکی بین انگشت های دو نفر زده می شود، و شاید میکل آنژ در این تصویر خواسته به جای تشبیه رایج «دمیدن» از تشبیه جدید «جرقه زدن» برای نمایش دادن ارتباط انسان و خدا استفاده کند.

در مقابل آدم، حوا با گیسوانی طلایی در حالی که دست خداوند را به دور گردن خود دارد، در گونه‌ای از امنیت و آسایش است اما کنجکاوانه به آدم می ‌نگرد. حوا هنوز خلق نشده است، بنا بر این در میان هاله سرخ رنگی که خدا و فرشتگان را احاطه کرده است جای دارد.

پارچه سرخ رنگی که فرشتگان در پشت سر خداوند گرفته اند، از نظر بعضی تحلیلگران شبیه به مغز آدمی است. و چه بسا قصد میکل آنژ از این که خداوند را در درون هاله ای به شکل مغز قرار داده است، اشاره به جایگاه عقلانی خداوند در جهان باشد، آن چنان که اومانیست های دوران رنسانس چنین جایگاهی برای عقلانیت در جهان قائل بودند. یا چه بسا منظور آن باشد که تجسم یافتن خداوند و فرشتگان و روح حوا، تنها نمادین است و این گروه ارواحی نادیدنی هستند و تنها در قلمروی عقل قابل دیدن هستند.

از طرفی برخی دیگر از تحلیلگران پارچه سرخ رنگ را نمادی از رَحِم انسان دانسته اند و پارچه سبز رنگ آویخته از آن را شبیه به بند نافی که تازه بریده شده است. به این ترتیب، میکل آنژ خلقت آدم را به تولدی غیر جسمانی از رحم الهی تشبیه کرده است. و همچنین این تشبیه، وجود ناف بر بدن آدم (سمت چپ تصویر) را توضیح می دهد، زیرا از آن جا که آدم از رحم زنی متولد نشده بود، قاعدتاً نبایست نافی بر بدن او وجود داشته باشد.









منابع:
نگاهی فلسفی به آثار میکل آنژ، علی اصغر کرم قشقایی
ویکی پدیای انگلیسی
ویکی پدیای فارسی
خودم!



( تعداد کل صفحات: 13 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]