از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

پنجشنبه 30 دی 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

سلامان و ابسال

کلمات کلیدی : سلامان و ابسال , ابن طفیل , ابن سینا , سهروردی , خواجه نصیرالدین طوسی , یعقوب بن اسحاق کندی ,


گویند كه چون كار بدان جا رسید كه شاهزاده "سلامان" دل به پرستارش "ابسال" باخت و با وى از قصر شاهى گریخت، پدرش بر او خشم آورد و به قدرت جام جهان بین خود آتش شیدایى وى را صد افزون كرد ولی چنان کرد که چون دست سوى ابسال مى برد، ابسال چون جسمى اثیرى فراچنگ نمى آمد. 

در روایت یعقوب بن اسحاق كندى از حكماى یونانى، و نیز بیشتر روایت هاى موجود از این افسانه، سلامان از شدت اشتیاق و حرمان، دست به دست ابسال داده خود را به دریا مى افكند و مى كشد. 

لیك در یك روایت مهجورتر از افسانه، چنین آمده كه چون سلامان دید تن او را به تن ابسال راه نیست و وصال در جسم میسّر نه، وصال در جان را فراروى نهاد؛ پس جان خود را در قالب كلمات و معانى ریخت و به سوى محبوب گسیل داشت و جانش را بدان معانى نوازش كرد و در آغوش كشید، و از همین جا شعر متولد شد؛ بنا بر روایت مزبور، شعر را در زبان یونانى "سالامیس" مى خوانند كه از نام "سلامان" اشتقاق یافته است.


پنجشنبه 9 دی 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

دستور زبان عشق

کلمات کلیدی : دستور زبان عشق , قیصر امین پور , ویتگنشتاین , بازی های زبانی , دروغ , حدیث ,


ام كلثوم روایت مى كند:
پیامبر مى گفت: «دروغگو نمى شمارم كسى را كه [با دروغ] بین دو تن آشتى برقرار مى كند،
یا در جنگ سخنى [به دروغ] مى گوید، 
یا مردى كه با همسرش و زنى كه با همسرش صحبت مى كند.»


جایى از فیلم "پیش از نیمه شب"، سِلین چهل ساله به جسى چهل و یك ساله مى گوید: "اگر امروز براى اولین بار همدیگر را در قطار دیده بودیم، آیا همچنان به نظرت جذّاب بودم؟ آیا باز هم از من مى خواستى همراهت از قطار پیاده شوم؟"
جسى همچون محقّقى وفادار به واقعیت تحصّلى، شروع مى كند به فرض كردن خود در شرایط مورد سؤال تا جوابى صادقانه بدهد، اما سلین با ناراحتى مى گوید: "من مى خواستم حرفى عاشقانه بزنى، ولى تو خرابش كردى." به عبارت دیگر: براى من اهمیتى ندارد كه تو در شرایطى كه هرگز رخ نداده چگونه رفتار مى كردى، من مى خواستم به این طریق از احساس كنونى تو نسبت به خودم با خبر شوم؛ و به عبارت سوم: من مى خواستم تو به من وفادار باشى، نه به واقعیت.

زبان به باور ویتگنشتاین، مى تواند به شكل هاى مختلف و با قواعد مختلفى به كار گرفته شود، و تنها در یكى از این اشكال، یعنى زبان تحصّلى و محقّقانه با قواعد خاص خودش است كه واقعیت بیرونى به مثابه معیارى براى صدق و كذب گزاره ها تلقى مى شود. اما در شكل عاشقانه ى زبان با قواعد خاص خودش، حالت درونى عاشق و معشوق در مركز توجه است، و همین حالت درونى است كه راست و دروغ بودن گزاره ها را تعیین مى كند، نه واقعیت بیرونى. در این شكل زبان، نادیده گرفتن شرایط بیرونى نه تنها غیراخلاقى شمرده نمى شود، بلكه از اساس دروغ نیز نیست.

"آیا مدل موى جدیدم به من مى آید؟"
"آیا مهمان ها از غذایم خوش شان آمد؟"
"آیا اگر موقعیت شغلى كنونى ام را نداشتم باز هم مرا دوست مى داشتى؟"
تا وقتى همه ى این پرسش ها در بازى زبانى عاشقانه پرسیده شده باشند، معناى تمامى شان یك چیز است: "آیا مرا دوست دارى؟" و پاسخ نیز باید در درون همین جهان زبانى داده شود، نه با توجه به واقعیت هاى بیرونى.


شنبه 29 آبان 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

عذر تقصیر به پیشگاه گزانتیپ

کلمات کلیدی : سقراط , گزانتیپ , آتن , فلسفه , عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن ,


سقراط زنى داشت به اسم گزانتیپ، كه همه جا میگن زنى بداخلاق و بددهن بوده و سقراط مى گفته: من با تحمل رفتارهاى این زنه كه آستانه تحملم نسبت به باقى مردم بالا رفته و چه و چه.

اما شما خودتون رو جاى گزانتیپ بذارید. فرض كنید شوهرى دارید چاق، كچل، بدقیافه، با بینى كوفته اى و پیشانى برآمده و چشم هاى وزغى، در زشتى شهره آتن.
بعد این آقا، هیچ شغلى نداره، بى كار بى عار، و نه تنها خرجى براى زن و سه تا بچه ش نمیاره بلكه اصلا و ابدا در خیال در آوردن یه لقمه نون نیست. پابرهنه و پاپتى، با یه لا پارچه كه زمستون و تابستون مى اندازه روى دوشش، خیابون هاى آتن رو گز مى كنه.
اضافه كنید كه كار این آقا اینه كه از صبح تا شب از شب تا صبح بیرون خونه ول بگرده، با جوان ها عیاشى كنه و حرف بزنه و مسابقه بذاره كه كى مى تونه بیشتر شراب بخوره و مست نشه، یا كى مى تونه توى آغوش زیبارویان تسلیم وسوسه نشه. 

بعد هم با تمام این ها فرض كنید شما دوستش دارید واقعاً، و روزى كه قراره به خاطر همین مسخره بازى هاش اعدام بشه، با بچه هاتون مى رید توى زندان و زار مى زنید، هر چند آقا خوش ندارن موقع مرگ روحیه شون رو ببازن و دستور میدن شما رو بیرون كنن.

كى مى دونه شوهرش قراره در آینده فیلسوف بزرگى شمرده بشه؟ و تازه بر فرض كه بدونه، زن بدبخت فقط مى خواست یك شوهر معقول داشته باشه، نه فیلسوف سرخونه. 


دوشنبه 24 آبان 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

اخلاق و خوش اخلاقی

کلمات کلیدی : اخلاق , شوپنهاور , مصطفی ملکیان ,


امام صادق:
گاه مى بینى مردى "الـ" و "واو"ى را از قلم نمى اندازد، سخنورى است چرب زبان؛ ولى قلبش از شب تار ظلمانى تر است.
و گاه مى بینى مردى نمى تواند آن چه در قلبش مى گذرد را به زبان بیاورد، ولى قلبش چون چراغ مى درخشد.
كافى، ج ٢، ص ٤٢٢

اخلاق به معناى خوش اخلاقى نیست. آن كه چهره اش همیشه خندان و زبانش همواره پر از كلمات مهرآمیز است، الزاماً همان نیست كه به دیگران احترام مى گذارد و با آن ها همدردى مى كند و به قول شوپنهاور "درك مى كند كه دیگران هم مانند او روح دارند." این دو - احترام به دیگران و كلمات مهرآمیز - با هم ملازمه اى ندارند تا هر جا یكى باشد بتوان وجود دیگرى را نتیجه گرفت. اخلاق و خوش اخلاقى یكى نیستند.
نه فقط این، بلكه خوش اخلاقى و خوش برخوردى گاه حتّى نقابى است بر چهره ى جنایت و دزدى و خیانت و بى اخلاقى هاى دیگر. چه بسیار فروشنده هاى خوش برخوردى را دیده ایم كه مجذوب چهره و لبخند و كلمات اطمینان بخش شان، احساس كرده ایم به ما اهمیت داده مى شود و ارزش و شعورمان مورد احترام قرار گرفته، در حالى كه در همان حال سرمان كلاه مى گذاشته اند، و حتى وقتى فهمیدیم پشت این لبخند، دندان هایى خون آشام پنهان است و خواسته ایم پول خود را پس بگیریم، باز ما را بازیچه ى لبخندها و كلمات دلگرم كننده شان كرده اند و با بى شرمى و به سادگى كلاهى باز گشادتر سرمان گذاشته اند.

و از سوى دیگر، كسى مى تواند در زبان بازى و خوش برخوردى بى استعدادترین فرد باشد و به ظاهر عبوس یا بى تفاوت و سرد، اما در باطن به شدت اخلاقى، دلسوز و سرشار از حس همدردى و كمك به دیگران؛ نه فقط "درك كند كه دیگران هم مانند او روح دارند" حتى براى سعادت روح دیگران بیش از روح اندوهگین خود اهمیت قائل باشد. اما این صفات باطنى جز در عمل شناخته نمى شوند، و شناختن شان نیاز به گذشت زمان و چشم تیز و قضاوت تند دارد، ولى تشخیص خوش برخوردى و خوش زبانى نیاز به این ها ندارد و در همان برخورد اول شناخته مى شود و تأثیرش را مى گذارد و خوش برخوردها با یك كلمه و یك نگاه خودشان را "در دل آدم جا مى كنند". به همین دلیل خوش اخلاق ها همیشه بیشتر طرف دوستى و اعتمادند تا اخلاقى ها، به همین دلیل بناى دوستى ها و اعتمادها این اندازه سست و شكننده است و بسیار زود فرو مى ریزد، تنها نیاز است كه گوشه ى پرده بالا رود.


سه شنبه 30 شهریور 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

نان و عسل

کلمات کلیدی : سپنته مینو , هفت سین , دکتر حسابی , انیشتین ,


جواد صبح على الطلوع رفته بود نان تافتون و عسل گرفته بود براى یواخیم. به عمرش ساعت شش نانوایى را ندیده بود. بیدار كه شدم نشسته بودند سر سفره. خجالت كشیدم كه خوابیده بودم جلوشان. یواخیم مانده بود چطور باید با تافتون كار كند. تصورش از مفهوم نان فرو ریخته بود. جواد برایش لقمه درست مى كرد. نشستم و سلامى كردم. یواخیم لبخندى خجولانه زد، یا شاید عذرخواهانه از وضعیتى كه در آن گیر كرده بود. به شوخى گفت: "كار خیلى راحت تر بود اگه نون هاتون صاف وا مى ایستاد." و با درماندگى به غنچه مینیاتورى اى كه جواد با نان ساخته بود اشاره كرد و لابد مى اندیشید چند سال طول خواهد كشید كه یاد بگیرد هر روز سر صبحانه بیست تا غنچه نانى درست كند. جواد در همان حال كه عامدانه عسل را از فاصله روى نان مى ریخت، انگار مراسمى را اجرا مى كند، گفت: "به این مى گیم لقمه. كه توى فارسى یعنى غنچه نیلوفر."
نگاهى سرزنش آمیز به او انداختم، ولى توجهى نكرد. لقمه را داد دست یواخیم و دست به كار ساخت كاردستى بعدى شد. گفت: "از اعتقادات ما اینه كه نان و عسل رو در حقیقت سپنته مینو، یكى از ایزدان ایران باستان، از بهشت به زمین آورده. نان یك غنچه نیلوفر بهشتیه و عسل شهدش. به خاطر همین ایرانى ها از قدیم نان رو مقدس مى دونستن."
یواخیم لقمه را در نیمه راه دهانش نگاه داشته بود و با احترام به آن نگاه مى كرد. مردد بود كه آیا جویدن و آغشته كردن "لُكما" به آب دهان نزد ایرانى ها توهین به مقدسات محسوب مى شود؟ گفت: "خوردنش مراسم خاصى داره؟"
جواد باز عسل را از فاصله روى غنچه اش ریخت و با لحن روشنفكرانه اى گفت: "قدیم داشته، ولى حالا خیلى مردم باور ندارن به این چیزها. قدیم باور داشتن كه با خوردن درست هر لقمه فرد بخشى از بركت سپنته مینو رو جذب مى كنه." خدایا، یعنى همه این ها را بداهه مى ساخت؟ یواخیم نگاهى به من انداخت، و من ناچار لبخندى از سر تأیید زدم. یواخیم هم لبخندى زد، باز نگاهى به "لُكما" انداخت و با رضایت خاطر از چنین فرهنگ درخشانى كه پشت این تكه نان است، آن را بلعید و جوید. جواد همچون كاهنى سرش را تكان داد و گفت: "آمین."
یواخیم به نشان تشكر سر تكان داد. لابد فكر مى كرد باید یك پست بنویسد در وبلاگش راجع به ریچوال نان ایرانى.


شنبه 20 شهریور 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

برای شهبانوی بغداد

کلمات کلیدی : شعر ,


سیصد و هفتاد و پنج سلطان از اقلیم نخست
نوبه و حبشه و طنجه
با هفت هزار غلام و كنیز
و دوازده هزار عاج فیل و كرگدن

صد و شصت و هشت خاقان از اقلیم دوم
خانقو و خانفور و كاشغر
با بیست و پنج هزار طاق ابریشم
و دو هزار پرده ى نگارین

هزار و هفتاد و شش راجه از اقلیم سوم
بنارس و سراندیب و گاجرات
با هشت هزار طوطى و طاووس
و سه هزار من عود و عنبر و كافور

هفتصد و نود و هفت خواجه از اقلیم چهارم
كشمیر و هرات و بلخ
با پنج هزار صندوق لعل بدخشان
و پنج هزار صندوق فیروزه ى نشابور

هزار و صد و چهل خان از اقلیم پنجم
قرقیز و تغزغز و بلاساغون
با چهارصد هزار تیغ خونریز
و چهارصد هزار بازوى بى رحم

دو هزار و پانصد و سى و یك شاهزاده از اقلیم ششم
روم و افرنج و اندلس
با صد و هفتاد هزار صنعت از صنایع عجیبه
و بیش از آن از كتب علوم حكماى قدیم

چهارصد و نه پادشاه از اقلیم هفتم
صقلاب و بلغار و روس
با پانصد هزار تخت پوست گوزن و خرس
و بى شمار، بى شمار اسب نژاده

تو را شش هزار و چهارصد و نود و شش عاشق بود
و هنوزم معمّایى است
كه چرا زان میان مرا برگزیدى؟



فؤاد سیاهكالى.



( تعداد کل صفحات: 11 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]