تبلیغات
در انتظار گودو

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

شنبه 16 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

بیرون از دیوارهای اوروک

کلمات کلیدی : گیلگمش , اوروک , هوم ببه , احمد شاملو ,


"گیلگمش" در ابتداى حماسه، وقتى همچون كودكى خردسال از جهان و معماهاى جهان فارغ است، مردى است تنومند، دو سومش خدا و یك سومش انسان، با نشاط و سرشار از سلامتى و زورمندى، با كمربندهاى مرصع و دستبندهاى طلا و سهمى ثابت از نخستین شب هر دخترى كه در شهرش "اوروك" ازدواج مى كرد. پادشاهى كه از فرط استغنا به عشق ایزدبانوى عشق، عشتار، با تحقیر و استخفاف پاسخ رد مى دهد، و وقتى ایزدبانو از خشم هیولاى آسمان را در شهر اوروك رها مى كند، بى آن كه تشویشى به دل راه دهد دو شاخ هیولا را مى گیرد و او را مى كشد. مردى به تمام معنا كامروا.

همین گیلگمش را در انتهاى حماسه، وقتى با یكى از معماهاى جهان رو به رو مى شود، ببین: موجودى خوار و بى مقدار، با چهره اى تكیده، مو و ریشى ژولیده، پوستى آفتاب سوخته، خسته و بى رمق از پیمودن بیابان از پس بیابان، كه به التماس از نگهبانان دروازۀ ظلمات مى خواهد او را راه دهند بلكه بتواند پاسخش را در آن سوى ظلمات بیابد، و نگهبانان فقط از سر ترحم در را به رویش مى گشایند. این همان گیلگمش است كه در ساحت زندگى ناسوتى به همه چیز رسیده بود، و حالا در مقابل جهانى كمى وسیع تر از اوروك، این گونه سیلى خور خاك و باد شده است.

بانو "سابیتو" كه باورش نمى شود این همان گیلگمش باشد، مى گوید: «اگر تو گیلگمشى كه هیولاى آسمان را گرفته بشكستى، و هوم‌ببۀ اهریمن را به خون دركشیدى، و در گذرگاه كوهستان شیر بسیار به خاك افكندى، گونه هایت چرا این چنین فروكاسته، رخسارت از این دست چرا فروهشته است؟ تشویش چرا از این سان در قعر جان توست؟»

دست آخر، وقتى آخرین امیدش براى گشودن معماى جهان نیز بر باد مى رود، زارى كنان از سفر ناكامش به جهان ناشناخته ها، به زادگاهش باز مى گردد، و ترجیح مى دهد در داخل دیوارهاى امن اوروك زندگى كند و بمیرد، بى آن كه دیگر سرِ پنجه در پنجه افكندن با معماهاى هستى را داشته باشد.


شنبه 9 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

ژوئی سانس

کلمات کلیدی : ژوئی سانس , ژاک لاکان , روانکاوی ,


مفهومى هست به نام "ژوئى سانس" كه به معناى درد لذت بخشه. دردى كه صاحب درد دوستش داره و حتى هویت خودش رو با اون درد مى شناسه.

مثلاً آدم با فكر این كه "من مظلومم" دچار یه نوع اندوه مى شه و براى مظلومیت خودش غصه مى خوره. این غصه براش لذت بخشه و بیشتر از اون، حیاتیه، چون بهش نوعى حقانیت و هویت مشروع مى ده. در نتیجه عامدانه كارى مى كنه كه مظلوم باشه، كه غصه بخوره، كه برحق باشه. مثلاً به كسى كه دوستش داره بیش از اندازه محبت مى كنه، به طورى كه طرف مقابل نتونه این محبت رو جبران كنه، و محبت كننده بتونه با خودش فكر كنه: "من اون رو دوست دارم، ولى اون منو این قدر دوست نداره." و در نتیجه احساس مظلوم بودن و مُحِق بودن بكنه.

یا یه مثال دیگه از درد لذت بخش: آدم با فكر این كه "من ظالمم" هم دچار یه نوع اندوه مى شه و با متّهم كردن خودش به خودش بیشتر و بیشتر رنج مى ده. این رنج براش لذت بخشه و علاوه بر اون، بهش هویت مى ده. در نتیجه عامدانه كارى مى كنه كه ظالم باشه، كه خودش رو متّهم كنه، كه رنج بكشه. مثلاً به كسى كه دوستش داره عامدانه بى اعتنایى مى كنه تا اونو برنجونه، و رنج دهنده بتونه با خودش فكر كنه: "من ظالمم" و از این فكر رنج ببره، رنجى كه در حقیقت "ژوئى سانس"ـه: یعنى درد لذت بخش.

گاهى رفتارها و روابط انسانى خیلى نامعقول تر از اون چیزى هستن كه معمولاً فكر مى كنیم. یكى از كسایى كه خیلى به این احساسات نامعقول و پیچیده توجه كرده، داستایوسكیه. قمارباز و ابله به خصوص هر دو قهرمانى دارن كه با ظالم بودن مى خواد به خودش رنج بده.


جمعه 8 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

کار داستان



یكى از كارهاى داستان این است كه به مردم كلمه مى دهد، تیپ مى دهد، قالب مى دهد، كه مى توانند بر اساس آن به تجربیات خود چهارچوب بدهند و افراد را طبقه بندى كنند و راحت تر راجع به آن ها فكر كنند و آن ها را بشناسند.
عارفى كه بدون استاد سلوك كند و چیزهایى تجربه كند كه برایش مطلقاً ناآشناست، نمى تواند درست راجع به آن ها فكر كند، چون خودش هم نمى داند دقیقاً چه چیزى را تجربه كرده. اما استاد و متون عرفانى به او با مثال هاى فراوان، حالات و تجربیات مختلف عرفانى را معرفى مى كنند و او مى تواند انگشت روى یكى بگذارد و بگوید: آها، این همانى است كه من تجربه كردم. و با این آشنا شدنِ تجربه، مى تواند دقیق تر راجع به آن فكر كند، و گیج و گم نشود.
همین طور داستان (و فیلم) به انسان مثال مى دهد: مثالى از شخصیت مردم گریز، مثالى از شخصیتى كه از تعهد مى ترسد در نتیجه از عشق مى گریزد، مثالى از شخصیتى كه احساسات خود را پشت خشك بودن پنهان مى كند، مثالى از شخصیتى كه به خاطر نفرت از پدرش سعى مى كند دقیقاً خلاف او رفتار كند، و... 
این مثال هاى متنوع، به خواننده نمونه مى دهد، مثل وقتى كه دكتر انواع مختلف سردرد را توصیف مى كند و مى گوید: سر دردت این طورى است؟ و آدم به خودش رجوع مى كند، خودش را با آن نمونه تطبیق مى دهد و مى گوید: نه. من این طورى نیستم، یا ئه، من هم این طورى ام، یا: فلان دوستم این طورى است!
این آشنا شدن جهان، به فهم بیشتر احساسات خودمان و دیگران كمك مى كند. دیگر كورمال كورمال در جهان تاریك احساسات پیش نمى رویم، دیگر نقشه اى داریم كه احساسات و تجربیات مختلف را براى ما توصیف كرده اند و ما در مواجهه با هر تجربه جدید، دیگر دست پاچه نمى شویم، چون آن را مى شناسیم، و مى توانیم آگاهانه تر تصمیم بگیریم.

همین مى تواند ملاكى باشد براى فرق گذاشتن بین فیلم و داستان خوب و فیلم و داستان بد. داستانى خوب است كه توصیفاتش از حالات مختلف انسانى واقعى باشد، شخصیت هایش زنده باشند، و بتواند نقشه اى از روحیات مختلف آدم ها به ما بدهد. در مقابل داستان هایى كه عاشق هایشان همه شبیه همند و معشوق هایشان هم شبیه همند، داستان هایى كه پدرهایى كه مانع ازدواجند همیشه به یك شكل ظالم و بى منطق و پول پرستند، داستان هایى كه شخصیت هایشان فقط یك بعد دارند (مهربان فقط مهربان است، ظالم فقط ظالم است، باهوش فقط باهوش است) این ها نمونه هاى داستان هاى بد هستند. داستان هایى كه شاید بتوانند ما را سرگرم كنند، اما پس از خواندن، تغییرى در دید ما به خودمان و دیگران ایجاد نكرده اند.

لازم نیست این داستان ها حتماً فلسفى و قلمبه سلمبه باشند. یك مثال خیلى خوب از این آثار همین سریال فرندز است. یك سریال طنز، كه در ضمن موقعیت هاى مختلف زندگى را هم تصویر مى كند، بدون آن كه بخواهد حتماً درسى اخلاقى بدهد.


سه شنبه 5 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

استقبالی بر چارلز بوکوفسکی

کلمات کلیدی : چارلز بوکوفسکی , بوکوفسکی , شعر ,


سه هفته س حموم نکردم
مث یه تیکه گوشت گندیده
یه گوشه افتادم
و خودمو مى خارونم
بوی تعفّنم اتاقو برداشته
دیگه لکه های سقفو مث صورت فلکیا میشناسم
اون ترک و اون دو تا جای میخ، ذات الکرسی ان
اگه مسیرشونو دنبال کنی 
به اون جعبه تقسیم میرسى
كه ستارۀ قطبیه

خداوندگارا
به کجا رسیده ام؟
به یاد داری
آن شب را
که تا صبح
روى نوك بلندترین کوه
زیر نگاه ستارگان
با هم کشتی گرفتیم
و تو نتوانستی پشتم را به خاک بمالی؟
انگار هزار سال قبل بود
انگار هزار سال قبل بود...




فؤاد سیاهکالی


دوشنبه 4 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

یادداشت های یک خانه به دوش



٦/تشرین الثانى

امروز متوجه شدم یك هفته است كه عضویتم در كتابخانه را لغو كرده اند. از روزى كه عضویتم لغو شده بود دیگر كتاب هایم را تمدید نكرده بودند و وقتى رفتم كتاب ها را پس بدهم، كتابدار گفت چقدر جریمه شده ام. جریمه را دادم. دیگر كتاب بهم نمى دادند. این شد كه مجبور شدم از یك لحظه غفلتش استفاده كنم و سه كتابى كه نیاز داشتم را بدزدم. برشان مى گردانم، ولى فعلاً نیازشان دارم.
دو هفته قبل تر هر چه اشتراك داشتم باطل شده بود. دیگر قبض ها را نمى آورند دم در و سه روز است گاز قطع شده. حدس مى زنم سند مالكیتم هم بى اعتبار شده. بعید نیست فردا بیایم و ببینم غریبه هایى آمده اند و ساكن خانه ام شده اند. 

روى دیوارها مى نویسند بروید گم شوید. به كشور خودتان برگردید. اما مشخص نمى كنند این كشور خودمان دقیقاً كجاست. بیست نسل است، ششصد سال است كه این جا زندگى مى كنیم و جایى كه كشور ما مى خوانند تا به حال سه بار بین دولت هاى مختلف دست به دست شده. جایى در آن سوى دنیا كه همان قدر كشور من است كه اكوادور، گواتمالا، رواندا. این جا كشور من است و تابعیتم را لغو كرده اند. یعنى دیگر كشورى ندارم.
اگر قرار باشد به جایى تعلق نداشته باشم، اگر قرار باشد گوشه ى خیابان ها بخوابم آیا ترجیح مى دهم گوشه ى خیابانى بخوابم كه مى شناسم و از بچگى در آن بزرگ شده ام؟ یا گوشه ى خیابان ناشناخته اى كه زبان عابرانش را نمى فهمم؟ نمى دانم. هرگز فكرش را نكرده بودم. تصور نمى كردم باید خودم را براى چنین تصمیمى آماده كنم.

فعلاً هم نمى خواهم فكرش را بكنم. دیگر عملاً خانه به دوشم. هر چند هنوز سقف بالاى سرم را نگرفته اند. ولى به عنوان یك خانه به دوش، نباید فكر فردا را بكنم و براى فردایى مطلقاً نامعلوم تصمیم بگیرم. فعلاً سه كتاب دارم كه باید بخوانم و یادداشت بردارى كنم. برق را هم هنوز قطع نكرده اند. پس مى روم سراغ كتاب هایم.


جمعه 24 آذر 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

هنر دیدن چیزهای کوچک

کلمات کلیدی : مارسل پروست , کلود مونه , آلن دوباتن , امپرسیونیسم , اکسپرسیونیسم ,


نقاشى هاى امپرسیونیستى چرا واقعیت رو به همون شكل نشون نمى دن؟ هر چند قشنگن، اما آیا واقع نمایى قشنگ تر نیست؟ این سؤالى بود كه زیاد ذهنم رو درگیر كرده بود.

چند وقت پیش با توضیحات مارسل پروست (در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» جلد سوم: طرف گرمانت) و آلن دوباتن (در کتاب «پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند») به یكى از دلایلش پى بردم: نقاشى هایى كه تا آخرین جزء واقع نما باشن و جزئیات واقعى رو به دقیق ترین شكل نشون بدن، نمى تونن یه پدیده رو نشون بدن. مثلاً نقاش مى خواد حالت رؤیایى آفتاب صبح رو نشون بده، نه جزئیات اتاق رو. حالا اگه بیاد جزئیات اتاق رو با دقت فراوان تصویر كنه، اون حالت رؤیایى آفتاب بین جزئیات فراوان گم میشه و چه بسا مخاطب اصلاً متوجه نشه كه قصد اصلى نقاش نشون دادن زیبایى اون پرتوى طلایى بوده كه از لاى پنجره افتاده روى دیوار. حتى اگر هم متوجه بشه، اون طور روش تأثیرگذار نباشه، همون طور كه توى زندگى واقعى بارها این پرتو رو دیده اما اون قدرها روش تأثیر زیبایى شناختى نذاشته.

حالا اگه نقاش بیاد با حذف جزئیات و كشیدن یه طرح مبهم و غیر واقع نما از اتاق، به شكل اغراق آمیزى روى اون پرتوى نور تأكید كنه، انگار اون پرتو رو از تمام چیزهای اتاق جدا کرده و فقط همون رو به نمایش گذاشته، هم توجه مخاطب رو به اون شعاع طلایى جلب مى كنه، و هم - اگه مهارت كافى داشته باشه - یه اثر رؤیاگون روى مخاطب مى ذاره، به طورى كه اگر بعدها مخاطب اون شعاع طلایى رو توى اتاق خودش ببینه، توجهش بهش جلب مى شه و انگار اولین باره كه متوجهش شده، زیبایى ش رو درک مى كنه و مى گه: ئه، چقدر شبیه اون نقاشیه است!

 

به خاطر همین كم كم كپى كردن از روى واقعیت منسوخ شد، و کار نقاش شد دیدن و ثبت کردن نكات ریز زیبایى كه در حالت عادى بین انبوه جزئیات دنیاى واقعى گم شدن و به نظر نمى رسن. نقاشی امپرسیونیستی فقط می خواد یک "فضا" و حس بودن توی اون "فضا" رو انتقال بده. نمی خواد جزء به جزء واقعیت رو تقلید کنه.

 

این توضیح رو بعداً پیدا کردم:

خصوصیت نقاشی اکسپرسیونیستی تحریف و اغراق است، به منظور ایجاد یک تأثیر حسی روی مخاطب.

خصوصیت نقاشی امپرسیونیستی تلاش برای ثبت تأثیر نور در یک صحنه است. این روش به نقاش اجازه می دهد که به جای نقاشی کردن یک شیء به شکل واقع نما، روی حالت حسی موضوع نقاشی خود تأکید کنند، و به نقاش این امکان را می دهد که تصویری از اشیاء را به آن صورت که یک نفر می بیند نقاشی کند (نه به آن صورت که واقعاً هست).


این نقاشی «طلوع» اثر کلود مونه است، یکی از نقاشی های مورد علاقۀ مارسل پروست. چون چیزی که پروست از هنر انتظار داشت، توی این نقاشی (و نقاشی های امپرسیونیستی دیگه) وجود داره: از نظر پروست هنر باید قادر باشه به ما یاد بده جزئیات زیبای زندگی روزمره رو ببینیم. وقتی توی زندگی روزمره هستیم بین این تصویرهای جزئی بی شمار غرقیم و به خاطر عادت یا توجه نداشتن و... نمی تونیم خوب ببینیم. هنرمند خوب کسیه که این جزئیات رو می بینه، اون ها رو جدا می کنه و روشون تأکید می کنه، انگار روشون ذره بین گذاشته و بزرگشون کرده، تا ما هم بتونیم ببینیم.



«ذوق هنری چیزی نیست جز هنر دیدن چیزهای کوچک.»

این رو ژان ژاک روسو دویست سال قبل از پروست، در کتاب «امیل» می گه.




( تعداد کل صفحات: 14 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]