شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic
از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

پنجشنبه 8 خرداد 1399
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

خطرناک‌تر از آرپی‌جی

کلمات کلیدی : بازی نقش آفرینی , RPG , دوران اژدها , اینترنت ,


من اوایل توی بازی‌های نقش‌آفرینی خیلی با احتیاط بازی می‌کردم، سعی می کردم تا جای ممکن کسی رو نرنجونم و زیاد ماجراجو نباشم. یه روز به خودم اومدم، و دیدم واقعاً دارم برای آدم‌های توی بازی دل می‌سوزونم یا ناراحت می‌شم از این که به خاطر حرفی که زدم از دستم عصبانی شدن. به خودم گفتم: «خُلی مرد؟! بازیه، بازی! تنها کاری که نمی‌کنی بازی کردنه!»

‏بعد از اون شروع کردم به شکستن مرزهام. شروع کردم به امتحان شخصیت‌های مختلف. گاهی چند بار یه بازی رو از اول تا آخر می‌رفتم و هر بار یه شخصیت داشتم، یه بار بی‌کله و ماجراجو، یه بار بی اعصاب و بددهن، یه بار بذله‌گو و بی‌خیال. مخصوصاً توی «دوران اژدها» که قشنگ دیالوگ‌ها رو دسته‌بندی کرده.

‏اما دیگه با شخصیت‌های بازی ارتباط برقرار نمی کردم. از فاصله دکمه‌ها رو بازیگوشانه فشار می‌دادم و مثلاً سر کوچیک‌ترین چیز باهاشون دعوا می‌کردم، یا وحشتناک‌تر: می‌کشتمشون، و از تماشای عواقب شیطنت‌هام، که هیچ وقت واقعاً دامنگیر خود من نمی‌شدن، لذت می‌بردم.

به نتیجه‌گیری‌های فلسفی و ادبی به شدت بی اعتمادم، ولی شاید، فقط شاید، فضای مجازی هم یه همچین فرصتی در اختیار افراد قرار داده برای عمل کردن از فاصله، برای تماشاگر بودن، برای انتخاب‌های رندوم و غیرمسئولانه، انتخاب‌هایی محض این که بازی پیش بره، یا محض امتحان کردن این یا اون شخصیت و رفتار که هیچ وقت نتونستن در واقعیت امتحانش کنن، و لذت بردن از تماشای آشوبی که انتخاب‌هاشون به پا می‌کنه، بدون عواقبی که دامنگیرشون بشه، و در نتیجه بدون ارتباط واقعی با آدم‌های دیگه.

پ ن: آر پی جی در عنوان پست، مخفف Role-Playing Game ـه، یعنی بازی نقش‌آفرینی. یه دسته از بازی‌های کامپیوتری که کار گیمر بیشتر از کشتن دشمناست، و می‌تونه برای خودش یه شخصیت طراحی کنه و با شخصیت‌های مختلف ارتباط برقرار کنه، باهاشون حرف بزنه و...


چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

جاودانگی در گور

کلمات کلیدی : شداد بن عاد , ارم ,


‏پس شدّاد بن عاد از کتب حکما طریق جاودانگی بیافت. دخمه‌ها فرمود بنا کردن به زیر زمین، چون دخمهٔ مردگان، و کفن بپوشید خود و کسانش و همگی به دخمه اندر شدند و راه ورود و خروج ببستند که دیگر گشودن به هیچ روی میسّر نبود، و از روزنی غذا بدیشان می‌رساندند. ملک الموت ایشان را از جملهٔ اموات دانسته، یادشان از خاطر ببرد، و گویند صد و پنجاه سال برین نمط زیست کردند.
چون صد و پنجاه سال بگذشت آن کسان که از روی زمین بدیشان غذا همی‌رساندند همگی بمردند و نیز فرزندان ایشان، و گروهی آمدند و گفتند: «چرا ما را رنج باید بردن به سبب آرزوی جاودانگی دیگری؟» و برفتند. پس شدّاد و کسانش هفته‌ای صبر کردند و دانستند غذا نخواهد بودن، فریاد و زاری از ایشان برآمد از شدّت عطش و جوع. ملک الموت آواز ایشان از آن روزن‌ها بشنید و دانست حیلتی که در کار آوردند. پس حدیث ایشان با خدای بگفت. خدای تعالی بخندید و مر عزرائیل را گفت: «خواست ایشان اجابت کردم و ایشان را تا روز قیامت جاودانگی بدادم بر همین وضع که هستند.»

و آن دخمه‌ها امروز بر جای است و آن را ارم خوانند، ‏چونان شهری باژگون به زیر زمین. و هنوز زاری مردمان نامرده از آن بلند است، به لغتی که کس نمی‌داند، و مردمان آن را آواز جن می‌دانند و نزدیک نشوند.


پنجشنبه 24 بهمن 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

من، فارقلیط

کلمات کلیدی : مانی , فارقلیط , مار آمو ,


مانی گفت: «در رؤیا دیدم که در قعر هاویه نیمه‌جان افتاده‌ام، و صد هزار، دویست هزار آرخون دورم حلقه زده‌اند، با چهره‌های کریه، و آماده‌اند که بر سرم بریزند و تنم را پاره پاره کنند و ببلعند. بعد ناگهان انگار کسی به دلم انداخت که فارقلیط آمده. منجی‌ای که مسیح وعدهٔ آمدنش را داده بود آمده. تمام توانم را جمع کردم و فریاد زدم، ته‌ماندهٔ جانم را ریختم توی نامی که می‌دانستم نام اوست، و فریاد زدم. فریادم مثل کبوتری سفید از حلقومم بیرون آمد و پرید. ‏از بین آرخون‌ها پر زد، پر زد و بالا رفت و من هم انگار همراهش بودم و بالا می‌رفتم، با آن که هنوز ته هاویه افتاده بودم.
بعد کبوتر رسید به لبهٔ آن مغاک بی نهایت، رسید به مرز آسمان، و فارقلیط آن جا ایستاده بود. آن دم بود که دیدمش، دیدمش که کیست.»
آمّو پرسید: «که بود؟»
«خودم. خودم به نجات خودم آمده بودم.»


سه شنبه 1 بهمن 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

ایمان دیالکتیکی کیرکگور



اگر ازدواج کنی پشیمان مى شوى، اگر ازدواج نکنی نیز پشیمان مى شوى؛
چه ازدواج کنی چه نکنی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.

اگر به حماقت های این دنیا بخندی پشیمان مى شوى، اگر بر آن مویه کنی نیز پشیمان مى شوى؛
چه بخندی چه مویه کنی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.

اگر خود را حلق آویز کنی پشیمان مى شوى، اگر خود را نکشی نیز پشیمان مى شوى؛
چه خود را بکشی چه نکشی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.

این، خانم ها و آقایان، اساس فلسفه است.

سورن کیرکگور
یا این، یا آن

این شروع فلسفۀ کیرکگور است: جایی که فلسفۀ هگل پایان می گیرد. کیرکگور با پیاده کردن دیالکتیک هگل در زندگی روزمره، به این نتیجه می رسد که هر اقدامی در سپهر دنیوی در نهایت منجر به ناکامی خواهد شد. زیرا بنا بر دیالکتیک هگل، هر تزی در نهایت توسط آنتی تز نفی خواهد شد. اگر کسی لذت جویی پیشه کند، ناکام خواهد شد، اگر زندگی اخلاقی پیشه کند، باز ناکام خواهد شد. اگر ازدواج کند، اگر عاشق شود، اگر به زندگی بخندد، یا ازدواج نکند، عاشق نشود، و  زاری و لابه کند، در هر حال آنتی تزی سر خواهد رسید و هر آن چه زندگی اش را بر آن بنیاد گذاشته از او خواهد گرفت و او را ناکام بر جا خواهد گذاشت.

اما این تنها سپهر زندگی نیست. سپهری فراتر از تز و آنتی تز وجود دارد، و آن سنتز است: جایی که تز و آنتی تز که در حال عادی یکدیگر را نفی می کنند، یک جا جمع می شوند. و این سپهر، سپهر ایمان است: مؤمن از همه چیز دست می شوید و در عین حال به همه چیز می رسد. این تناقضی است که در سپهر تز و آنتی تز قابل درک نیست، اما سپهر سنتز که سپهر ایمان است، این ناممکن را ممکن می کند.



در متن فوق از کتاب «چگونه کیرکگور بخوانیم» یاری گرفتم.


شنبه 14 دی 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

بفرمایید شام ایرانی

کلمات کلیدی : داستان , بفرمایید شام , شام ایرانی ,


برنجش خوب بود. یعنی همین که دیس برنج را آورد گذاشت سر سفره عطرش زد توی دماغم، درست عطری که توقع داری برنج مهمانی شام بدهد. دوست داشتم مثل وقتی که توی خونه بشقاب را بالا می گیرم و بو می کنم، حالا هر چیزی که باشد، میوه، غذا، هر چیز خوش عطری، دوست داشتم دیس را همین طور بگیرم بالا و بخار داغ معطر را نفس بکشم. ته دیگ سیب زمینی هم از آن ته دیگ ها بود که توقع داری کنار یک دیس برنج سفید خوشبو بگذارند. توی دو تا پیشدستی، دایره های قرمز که روغنشان زیر نور چراغ برق می زد و آدم را به اشتها می انداخت. یک قلم خورش هم پخته بود که یک رقم غذا درست نکرده باشد. منتها نه خیلی. فقط خورش خوری آورد و گذاشت کنار بشقاب مهمان ها، برای خودشان نیاورد. خورش هم خوب بود. من خورش کرفس را همین طوری اش هم دوست دارم، این که حسابی جا افتاده بود و یک بند انگشت روغن رویش نشسته بود.

اما گوشتش، گوشتش را که آورد گفتم حیف، حیف آن همه برنج و ته دیگ و خورش. اصلاً تمام سفرهٔ شام به همین غذای اصلی است. اگر غذای اصلی را خوب درنیاوری، دیگر مهم نیست که چی را خوب در آورده ای. همان یک رقم همه چیز را خراب می کند. مهم نیست که خودت ترشی لیته درست کرده باشی، یا توی سالادت جوانهٔ گندمی که خودت کاشته ای ریخته باشی. یعنی مهم هست ها، ولی حرف آخر را غذای اصلی می زند. و او هم گوشتش را خراب کرده بود. همان که از در آشپزخانه در آمد، همه نگاه کردیم به هم. همه فهمیدیم که نپخته، از آن فاصله داد می زد، جیغ می زد یعنی، جیغ های ریز و نیمه جان می زد و وسطش دو سه کلمه هم شنیده می شد، قسم می داد ما را که ولش کنیم و نمی دانم فلان و بیسار. خب اشتهای آدم کور می شود، می دانید؟ عطرش خوب بود، حرفی نیست، یعنی عالی بود، مثل همه چیز دیگر. معلوم بود که خواسته سنگ تمام بگذارد. ولی خب هر چقدر هم خوش‌عطر باشد، نمی تواند جبران صحنهٔ دست و پا زدن غذا را بکند. این چیزها مال سر سفره نیست، مال آشپزخانه است.

خلاصه سرتان را درد نیاورم، شام را هر طور بود خوردیم. گفتیم بد است اگر به رویش بیاوریم. همان جا تکه تکه اش کردیم و خوردیم، ولی دیگر خانه‌اش شام نرفتیم.


دوشنبه 9 دی 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

شاکیامونی بی‌رنج و سال‌های زیارتش

کلمات کلیدی : بودا , شاکیامونی , آناندا , سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش , هاروکی موراکامی ,


‏شاکیامونی چنان که گویی از یادآوری خاطره‌ای از دست رفته، لبخند زد. گفتم: «آیا یکی از زندگی‌های گذشته را به یاد آوردید؟»
سربلند کرد: «نه، همین زندگی. وقتی لباس شاهانه‌ام را با آن مرد بینوا تاخت زدم و سر به جنگل گذاشتم. سرگشته بودم، سرشار از اندوه، غمی که خودم هم نمی‌دانستم چیست.»
‏گفتم: «غمی که دیگر برای همیشه از آن رها شده‌اید.»
شاکیامونی باز لبخندی زد: «بله، و حالا ناگهان دلتنگش شدم.»
از جا جستم: «دلتنگ؟!»
«بله آناندای عزیزم. می‌شود که برای چیزی که تو را آزرده، زخم زده و به تقلایت واداشته دلتنگ شوی، اگر در عین حال تو را با جهانی زیباتر آشنا کرده باشد.»
پرسیدم: «اما چه چیز زیبایی در رنج هست استاد؟»
انگار از سر شرمساری، گفت: «شاید برای بسیاری این چیزی بی اهمیت باشد، و خوشا به حال آنان، زیرا راحت‌تر می‌توانند از رنج‌های چرخهٔ زندگی‌ها و مرگ‌های بی شمار برهند. اما کسانی که به این چیزهای جزئی اهمیت می‌دهند، نجاتشان بارها سخت‌تر خواهد بود. اینان بارها و بارها به دنیا خواهند آمد، خواهند مرد و باز متولد خواهند شد و رنج خواهند کشید، چون در رنج چیزی می‌بینند که نمی‌گذارد از آن دل بکنند.»
باز پرسیدم: «چه چیز زیبایی، استاد، چه چیز زیبایی در رنج هست؟»
به زمین خیره شد: «ناگهان یادم آمد از وقتی از زیر آن درخت انجیر مقدس برخاستم، دیگر شعر نگفته‌ام. انگار آن درد مبهم جانکاه، آن عطش سخت تسکین ناپذیر، آن سرگشتگی مدام بی حاصل، همچون ایزدبانویی که شاعران را تسخیر می‌کند، تمام آن کلمات را در دهانم می‌گذاشت و با رفتنش، آن کلمات هم رفتند.»



( تعداد کل صفحات: 19 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]