شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic
از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تکرار بودن، یادداشتی بر کتاب «تکرار» نوشتۀ سورن کیرکگور

کلمات کلیدی : تکرار , سورن کیرکگور , صالح نجفی , رگینه اولسن , معرفی کتاب ,


عشق، نه یک بار برای همیشه بودن، بلکه پیوسته همان بودن است.

سورن کیرکگور
یا این یا آن، جلد دوم


۱. سورن کیرکگور

در یازده آگوست ۱۸۴۱ سورن کیرکگور نامه‌ای به نامزدش رگینه اولسن نوشت و در آن نامزدی‌شان را به هم زد، و به همراه نامه حلقۀ نامزدی‌اش را پس فرستاد. رگینه بی‌درنگ به سوی خانۀ کیرکگور شتافت، اما سورن در خانه نبود. رگینه نامه‌ای نوشت و به او التماس کرد که برگردد، حتی تهدید کرد که خود را خواهد کشت. اما هیچ یک از این‌ها نتوانست سورن را از تصمیمش منصرف کند. رگینه سرخورده از معشوقش، با یوهان اشلگل ازدواج کرد و عازم جزایر هند غربی شد، و دیگر هرگز کیرکگور را ندید.

کیرکگور تا پایان عمر کوتاهش نتوانست به چیز دیگری به جز رگینه بیندیشد. در کتاب‌هایی که پس از آن نوشت، بارها و بارها خود را و عمل خود را از زوایای مختلف بازبینی کرد و مورد بی‌رحمانه‌ترین حملات و انتقادها قرار داد. در «یا این یا آن» خود را در جایگاه شخصیت زیباپرست گذاشت و سپس از زبان قاضی ویلهلم به اندازۀ ۵۳۶ صفحه خود را کوبید. در «ترس و لرز» خود را در جایگاه یوهانس دو سیلنتیو گذاشت و ترک کردن رگینه را با قربانی کردن اسحاق مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که او هزاران فرسنگ با ابراهیم فاصله دارد. جایی که ابراهیم از عزیزترین کسش گذشت و دوباره به لطف ایمان او را به دست آورد، او تنها نخستین قدم را پیمود، بی آن که هرگز آن اندازه ایمان داشته باشد که قدم دوم را بردارد و رگینه را بازپس بگیرد. و در نهایت، در «تکرار» خود را در جایگاه جوان عاشق بی‌نام قرار داد، و از زبان کنستانتین کنستانتینوس ضعف و سست‌عنصری خودش را برای شروع زندگی‌ای واقعی به باد تحقیر گرفت.

۲. کنستانتین کنستانتینوس
کتاب «تکرار» که نخستین بار در سال ۱۸۴۳ منتشر شد، ماجرای جوان عاشق بی‌نامی را باز می‌‌گوید که از راوی کتاب که کنستانتین کنستانتینوس نام دارد، راجع به رابطۀ عاشقانه‌اش راهنمایی می‌خواهد، نه برای حفظ رابطه، بلکه برای به هم زدن آن بدون آن که معشوق را بیازارد، کاری که خود کیرکگور از عهدۀ آن برنیامد. و راوی کتاب ضمن تحلیل شخصیت جوان، نظریۀ خود راجع به عشق را تشریح می‌کند.

کنستانتین، جوان را شخصی لذت‌پرست می‌داند که تنها به دنبال محرّک‌های بیرونی است، به دنبال نخستین نگاه، نخستین کلام، نخستین تماس، نخستین بوسه، اما واقعیت‌های خارجی تنها یک بار در زمان رخ می‌دهند. نخستین عشق را تنها یک بار می‌توان تجربه کرد و تمام عشق‌های بعدی نخستین عشق نخواهند بود. به همین دلیل جوان لذت‌پرست ناتوان از حفظ محرّک‌های خارجی و احساس آن‌ها، ناچار به حفظ خاطرۀ آن‌ها اکتفا می‌کند و می‌کوشد با تکرار یادآوری لحظات گذرا، این شعله‌های کوچک را از خاموش شدن باز دارد. چنین شخصیتی هرگز نمی‌تواند در روزمرّگی ازدواج تاب بیاورد، و زمان همچون بار سنگینی پشت او را خواهد شکست. و به همین دلیل جوان در انتها نامزدی را به هم می‌زند و به نروژ می‌گریزد، همان کاری که کیرکگور انجام داد.

کنستانتین می‌گوید کسی می‌تواند تن به تعهّد ازدواج بسپارد که مانند جوان لذت‌پرست سر به دنبال محرّک‌های بیرونی نگذارد. بلکه در اقلیمی فراتر از زمان، یک لحظه را نگه دارد و مدام به آن باز‌گردد و آن را تکرار کند. و این تکرار نه وابسته به شرایط پیرامونی - آن چنان که خود کنستانتین در بخشی از کتاب می‌خواهد به قصد آزمودن نظریه‌اش، با قرار دادن خود در محیطی مشابه نخستین عشقش، احساسی مشابه را زنده کند و ناکام می‌ماند - بلکه یک شیوۀ زندگی است، نوعی از بودن، که همواره در آغاز می‌ماند، در نخستین لحظۀ عشق، و هیچ گاه آن لحظه را ترک نمی‌کند که نگران ازدست‌رفتن یا روزمرّه شدنش باشد. ازدواج و هر تعهّد اخلاقی دیگر، نیاز به این چنین بودنی دارد تا بتواند زیر ضربات لاینقطع عقربه‌های ثانیه‌شمار دوام بیاورد. بودنی که جوان لذت‌پرست و کیرکگور و حتی خود کنستانتین فاقد آن بودند.

۳. کتاب
کتاب، کتاب خوبی نیست. هر چند بخش‌های بسیار درخشان جا به جا در آن یافت می‌شوند، اما عدم انسجام و وضوح و نیز پرداختن زیاد به موضوعات بی‌ارتباط، باعث می‌شود خواندن آن انتظار آدم را برآورده نکند. مترجم در مؤخره‌اش می‌نویسد که گاه انسان‌های بزرگ وقتی دست به اجرای ایدۀ تابناک خود می‌زنند، در مرحلۀ عمل ناکام می‌مانند. وظیفۀ ما این است که به این شخصیت‌های بزرگ خیانت کنیم تا بتوانیم به ایدۀ مرکزی آن‌ها وفادار بمانیم، و معنای تکرار کیرکگور هم همین است: وفادار ماندن به ایده، فارغ از لوازم و شرایط فیزیکی آن. به نظر می‌رسد که این سخن در مورد همین کتاب کیرکگور نیز صادق است: ایده‌ای درخشان، و اجرایی ضعیف، و تنها راه وفادار ماندن به ایده، خیانت به اجراست.



این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده است. به این آدرس:


دوشنبه 28 اسفند 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

لحظۀ ابدی نوروز

کلمات کلیدی : میرچا الیاده , اسطوره بازگشت جاودانه , بهمن سرکاراتی , نوروز , هولی , مغ کشان ,


میرچا الیاده، اسطوره شناس رومانیایی، در کتاب «اسطورۀ بازگشت جاودانه» نظریۀ کلیدی خود را راجع به دیدگاه مردم باستان به مقولۀ زمان شرح می‌دهد. از نظر الیاده، زمان برای مردمان باستان امری خطی و غیرقابل بازگشت نبود، اتفاقات روندی علّی و معلولی و به دنبال هم نداشتند، بلکه زمان و وقایع زمانی ساختاری دوری داشتند، و مدام و مدام، به هنگام مراسم آیینی، یا به هنگام حوادث خاص همچون تولّد یا مرگ، و همچنین در هر روز با چرخش آفتاب، و هر ماه با چرخش ماه، و هر سال با چرخش تمام آسمان، لحظات مقدّس اسطوره‌ای دوباره تکرار می‌شدند، و زمان چیزی نبود جز تکرار لحظات مقدّس زندگی خدایان. به این ترتیب مردم باستان همواره در کنار خدایان و در اتّحاد با خدایان در روزگار ازل زندگی می‌کردند.

یکی از اصلی‌ترین نمونه‌های این زمان دایره شکل، گردش سال بود، که طبیعت در آن الگوی واحدی را پیوسته تکرار می‌کرد: از شادابی و سرشاری به سوی پیری و مرگ می‌رفت و دوباره همه چیز جوان می‌شد. از نظر بسیاری از فرهنگ‌های باستان این الگو، تکرار الگوی آفرینش جهان از دل بی نظمی نخستین بود. در زمستان جهان به دوران هرج و مرج پیش از خلقت باز می‌گشت، و در بهار به معنی واقعی کلمه از نو آفریده می‌شد. همین باور منشأ دو دسته جشن شده بود: جشن‌های آشوب در اواخر زمستان، و جشن‌های آفرینش در ابتدای بهار.

در زمستان، با بازگشت جهان به دوران هرج و مرج، در سرزمین‌های مختلف جشنی برگزار می‌شد که امروزه بین ما با نام «رَفعُ القلم» شناخته می‌شود. در این جشن، الگوی هرج و مرج ازلی به صورت زنده اجرا می‌شود: تمام رسوم و تابوها به مدت یک روز یا بیشتر مُلغا می‌شوند و نوعی آزادی آشوبناک و جنون‌آمیز جای آن‌ها را می‌گیرد، گاه قوانین و طبقات اجتماعی برداشته می‌شوند، ارباب‌ها و حاکمان حق فرمان دادن ندارند و حتی اگر مردم یکی از افراد طبقات بالا یا طبقات روحانی را در کوچه و خیابان ببینند، او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، گاه مردم به هم‌آغوشی گروهی می‌پردازند یا آوازهایی طنزآمیز با مضامین جنسی می‌خوانند. از جملۀ این جشن‌ها جشن مُغ‌کشان در ایران باستان بود که امروزه آثار کمرنگی از آن باقی است، و نیز جشن هولی در هندوستان که هنوز هر ساله برگزار می‌شود، طیّ آن مردم به خیابان‌ها می‌ریزند و به یکدیگر رنگ می‌پاشند.

چند روز پس از جشن‌های آشوب، وقتی خورشید به نقطۀ اعتدال بهاری رسید، جشن بزرگ دیگری برگزار می‌شود، جشن آفرینش. هرج و مرج فروکش می‌کند، قوانین دوباره به شکل سابق برقرار می‌شوند، و هر جا که پا بگذاری، به شکلی و با آیین‌های خاصی خدایان و مردم در کنار هم در حال خلق کردن مجدّد جهان منظّم از دل بی نظمی‌اند.

این جا بابل است و مردم در اولین روز بهار، در معبدی در پیشگاه شاه جمع شده‌اند و پیروزی ایزد مردوخ بر تیاماتِ اژدها را در ضمن نمایشی آیینی جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر بابلی مردوخ در نخستین روز بهار پیکر تیامات اژدهای عظیم را دو پاره کرد و از یک پاره زمین را آفرید و از پارۀ دیگر آسمان را. و حال هر ساله در بابل این لحظۀ مقدّس با نمایشی آیینی تکرار و بازآفرینی می‌شود.

این جا ایران است و مردم اولین روز بهار را با رویاندن سبزه و با آب و آینه جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر ایران باستان نخستین روز بهار روز آفریده شدن جهان است و روزی است که اهورامزدا نخستین انسان، کیومرث فلزپیکر پدر تمام انسان‌ها و گاو مقدس پدر تمام حیوانات را آفرید.

این جا هند است، این جا مصر است، این جا یونان است، و همه جا جشن آغاز آفرینش بر پاست، خدایان خود را از اعماق دنیای تاریک مردگان می‌رهانند و پای بر زمین ما می‌گذارند، برای هزارمین بار با هیولاهای آشوب می‌جنگند و در لحظه‌ای مقدّس جهان را از نو خلق می‌کنند، و مردم کوچه و بازار با رویاندن سبزه یا اجرای نمایشی آیینی، این نبرد و پیروزی را نه فقط تماشا می‌کنند، که خود جزئی از آن می‌شوند، با آن متّحد می‌گردند، و از نو خلق می‌شوند و خلق می‌کنند.




این متن برای سایت پلاتو نوشته شد، می توانید در اینجا آن را بخوانید. 



پنجشنبه 19 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

این داستان واقعی است



این داستان تماماً واقعى است. منظورم این نیست كه در واقع رخ داده، چون هم من هم شما مى دانیم كه فقط یك داستان است. منظورم این است كه در جهان داستان واقعاً این اتفاق افتاده. 

ها، شكاف همین جاست. اگر من نگفته بودم این داستان واقعى است، اگر توجهتان را جلب نكرده بودم كه این روایت مى تواند حتى در دنیاى داستان غیرواقعى باشد، اگر بى مقدمه روایتم را شروع مى كردم، شما هیچ وقت شك نمى كردید، حتى فكرش هم به ذهنتان خطور نمى كرد (شاید هم مى كرد؟) كه این روایت در دنیاى خودش غیرواقعى است. عجیب است، نه؟ 

مثلاً كلمات داستایوسكى را مى خوانید كه آلكسى كارامازوف سجده كرد و زمین را بوسید. هیچ وقت كسى فكر نمى كند كه: از كجا معلوم؟ شاید داستایوسكى دروغ مى گوید و آلكسى كارامازوف فقط سوت زنان از خیابان رد شده. هیچ كس به مرجعیت راوى شك نمى كند. انگار راوی جایگاهى خدایى دارد كه هر چه بنویسد، به حقیقت محض تبدیل مى شود، چون نوشته شده. همان طور که خدا با کلمات محض، جهان را آفرید.

آیا این همان طرز فكرى نیست كه از روزگار بابل و قبل از آن وجود داشت؟ حرف كاهنان بى چون و چرا حقیقت داشت، چون در لوحه هاى گلى نوشته شده بود. چون در پاپیروس ها نوشته شده بود. چون بر دیوار معابد حک شده بود. كلمه چیزى جادویى بود، انگار هر چیزى به كلمات مكتوب تبدیل شود، به حقیقت بى چون و چرا تبدیل مى شود. تا مدت ها عرب ها هر وقت مى خواستند بگویند چیزى حقیقت محض است، مى گفتند "مكتوب" است. و حالا شما فكر مى كنید چون من این داستان را نوشته ام، پس لابد دروغ نمى گویم.

پس بگذارید بازى را تغییر دهیم: این داستان دروغ است. تماماً دروغ نیست، بلكه مخلوطى از راست و دروغ است. تمام دروغ ها به نفع من نیست، گاهى دروغ ها حتى به حیثیت من ضرر مى زنند، این طورى نمى توانید حدس بزنید كدام اتفاق واقعاً افتاده و كدام اتفاق نیفتاده. هیچ ملاك و معیارى به شما نمى دهم كه بتوانید از حقیقت ماجرا سر در بیاورید. حقیقت داستان زیر همیشه در معرض شك و تردید باقى خواهد ماند.


جمعه 13 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

گشتی میان شهرهای نامرئی

کلمات کلیدی : گوستاو دوره , ژرار ترینیاک , شهرهای نامرئی , ایتالو کالوینو , گراور ,



گاهی کابوس ها پر از عناصر وحشت انگیزن: آدم های ناقص الخلقه، جسدهای تکه پاره، حیوانات وحشی و...
اما گاهی کابوس هیچ عنصر وحشت انگیزی نداره. آدم یه شب داره توی کوچۀ خالی قدم می زنه، نه کسی توی کوچه هست، نه اتفاق خاصی داره می افته، اما بدون هیچ دلیلی، همین خالی بودن، وجود آدم رو از ترس پر می کنه و هیچ کاری هم نمی شه کرد: نه چیزی هست که ازش فرار کنی، نه می تونی در مقابل در و دیوار و کوچه واکنشی نشون بدی. نمی دونم چرا، اما این کابوس ها همیشه برام هراس آورترن، و گاهی شده که وقتی شب توی کوچه قدم می زدم، این فکر به سرم افتاده که: کابوس هام دقیقاً شبیه همین لحظه ن، بدون هیچ اتفاق خاصی. و همون ترس کابوس این بار توی بیداری به سراغم میاد.

دو سه روز قبل "شهرهای نامرئی" ایتالو کالوینو رو می خوندم و با هر شهر می رفتم روی اینترنت می گشتم و نقاشی هایی که از اون شهر کشیده بودن رو تماشا می کردم. 
در این ضمن با "ژرار ترینیاک" (Gerard Trignac) آشنا شدم، که مثل گوستاو دورۀ خودمون، گراور طراحی می کنه.
کم کم جذب گراورهاش شدم و سایتش رو پیدا کردم و شروع کردم به تماشا کردن گراورهاش، که یهو حس کردم انگار توی یکی از همون کابوس های خالی هستم: شهرهای خالی از سکنه، ساختمان های نیمه مخروبه، درخت های خشکیده، بدون هیچ تحرکی، بدون هیچ سوژه ای، بدون هیچ اتفاق خاصی که توجه رو به خودش جلب کنه. درسته نقاشی صامته، اما این نقاشی ها یه سکوت مضاعف دارن، انگار توی یه برهوت داری سیر می کنی، یه برهوت پر از ساختمان.


با مقایسۀ این گراورها با آثار گوستاو دوره بهتر می شه متوجه فرقشون شد. در آثار گوستاو دوره سوژۀ اصلی کاملاً متمایز از تمام دنیا، در مرکز صحنه قرار داره و آدم فوری متوجه "معنا"ی نقاشی می شه، و این معنا همیشه یه اتفاق زنده و پر از تحرّک و گاهی مقدّسه.
اما کارهای ژرار ترینیاک سوژۀ زنده ندارن. حتی می شه گفت سوژه ندارن. بخشی از یه شهر خالی رو نشون میدن، که هیچ نکته و ویژگی برجسته و متمایزکننده ای نداره. نقاش می تونست یه کم اون طرف تر رو نقاشی کنه، می تونست یه بخش دیگه از ساختمون رو نقاشی کنه. و همین باعث می شه علاوه بر این که شهر خالی از سکنه است، خود نقاشی هم حس خالی بودن رو القا کنه: خالی بودن از معنا، خالی بودن از چیزی که توجه رو به خودش جلب کنه. و فکر کنم همینه که این قدر کارهای ژرار ترینیاک رو وحشتناک می کنه.



پنجشنبه 12 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چشمۀ بی مرگ

کلمات کلیدی : بندهش , کاووس , کیخسرو , لهراسب ,


۱.
گویند که کاووس چندین خانه کرده بود، یکی زرّین که بدو مردمان را بار می دید، یکی از آبگینه که به وقت بزم با ندیمگان و رامشگران بدان می نشست، و یکی نیز پولادین که به هنگام جنگ بدان اندر می شد. 
جز این سه خانه غاری نیز در دل کوه کنده بود که چشمۀ آبِ بی مرگ در ظلمات آن نهفته بود که هر پیرمرد در آن فرو رود، برنای پانزده ساله بیرون آید.

گویند کاووس هر چهل یا پنجاه سال، چون از رزم و بزم نشان پیری و ضعف بر اندامش نمایان می شد، تنها و یکّه به کوه بر می شد، به تاریکی غار فرو می شد و در چشمۀ بی مرگ تن و پای می شست و از آن همی نوشید، و جوان و برومند از غار بیرون می آمد. و کس را خبر این غار نگفته بود، مبادا حدیث در میان مردمان افتد، که چشمه کوچک بود و تنها به قدر یک تن.

۲.
تا چنان افتاد که دیوان از سوی مازندران به سوی ایرانشهر لشکر کشیدند، و یلان ایران را تاب زور ایشان نبود و سپاه کاووس شکسته شد. کاووس در آن زمان پیری شصت ساله بود، شصت سال بود تا در چشمۀ بی مرگ نرفته. چون خبر شکست سپاه بشنید، به فور به خانۀ پولادین رفت و درها ببست با تمام کسان. و دیوان دور تا دور خانه گرفته، راه خروج و ورود نگذاشتند، تا بیست سال. و کاووس فرتوت شده، هراس مرگ بر جانش افتاده، پیرمردی هشتاد ساله، نه راست توانست ایستاد، نه به اختیار توانست میزید. و هیچ ساعت نبود که دست حسرت نگزید که چرا تا شصت سال به چشمه نرفتم و کار به فردا انداختم، و نذرها کرد که اگر از آن تنگنا به در شود، نه هر پنجاه سال، که هر ده سال، بلکه هر سال به چشمه رود و سر و تن شوید و جوانی بازیابد.

۳.
از قضای روزگار، رستم نریمان که از سپاه ایران جدا شده بود، بازگشت و دیوان را دید گرداگرد قصر پولاد گرفته. به یاری سپاهی از زابلستان گرز کشید و دیوان بتاراند و دیو سفید را جگر بدرید. چون خبر فتح به کاووس بردند، اشک از چشمان ریخت و دادار را سپاس گفت و بی درنگ با تن رنجور برخاست و به کوه شده، سر و تن بشست و جوان گشت.

از آن پس هر سال در همان روز که عهد بسته بود، به کوه می شد و در چشمه جوان می گشت و صد سال برین طریق پادشاهی کرد. اما هراس مرگ بر جانش افتاده، می ترسید باز واقعه ای او را از چشمه دور اندازد. پس موعد یک ساله را به شش ماه کاست، و باز آن را به یک ماه کاست. تا چنان شد که هر روز به چشمه می شد و خود را می شست و باز دلش آرام نداشت و مرگ را در پشت قدم های خود می دید. پس یکسره از خان و مان دست شست و در غار منزل کرد و پیوسته در چشمه می بود.

۴.
شصت سال کاووس در چشمه بود و مردم از پی او می گشتند و نمی یافتند و پادشاهی به کیخسرو سپردند.
چون کیخسرو در جهان بگردید و از هر چیزی دانست، حکیمی او را گفت: تو را به غاری رهنمون گردم که در کتاب های قدیم گفته اند چشمۀ بی مرگ در آن است و هر که در آب آن فرو شود، برنا بیرون آید. 
کیخسرو و حکیم در کوه ها بگشتند و غار را بیافتند. چون کیخسرو به درون غار رفت، کاووس را دید در چشمه نشسته، از میان قصرهای زرّین و بلورین و پولادین، ظلمات عفن غار را مسکن خود ساخته و از هراس پیری و مرگ، دل آن ندارد که ساعتی از آب بیرون شود و خوراکی بیابد. پوست بر استخوان نشسته، دنده ها برون افتاده، کمر چون مویی باریک گشته. آری جوان، اما جوانی به جسدی بی جان ماننده. 

کیخسرو بر حال پدر همی گریست، پس مثال داد که او را در چشمه واگذارند و درب غار را با سنگ ها ببندند که کس دیگر بدین چشمه فریفته نگردد و زندگی از برای جاودانگی تباه نکند. پس خود تخت و تاج به لهراسب داده، در کوه ها به عبادت و اندیشه همی گذراند، تا مرگ او را در ربود.




پ ن:
بند اول این نوشته، اقتباسی از «بُندَهِش» است، 
باقی حکایت ساختگی است.


شنبه 16 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

بیرون از دیوارهای اوروک

کلمات کلیدی : گیلگمش , اوروک , هوم ببه , احمد شاملو ,


"گیلگمش" در ابتداى حماسه، وقتى همچون كودكى خردسال از جهان و معماهاى جهان فارغ است، مردى است تنومند، دو سومش خدا و یك سومش انسان، با نشاط و سرشار از سلامتى و زورمندى، با كمربندهاى مرصع و دستبندهاى طلا و سهمى ثابت از نخستین شب هر دخترى كه در شهرش "اوروك" ازدواج مى كرد. پادشاهى كه از فرط استغنا به عشق ایزدبانوى عشق، عشتار، با تحقیر و استخفاف پاسخ رد مى دهد، و وقتى ایزدبانو از خشم هیولاى آسمان را در شهر اوروك رها مى كند، بى آن كه تشویشى به دل راه دهد دو شاخ هیولا را مى گیرد و او را مى كشد. مردى به تمام معنا كامروا.

همین گیلگمش را در انتهاى حماسه، وقتى با یكى از معماهاى جهان رو به رو مى شود، ببین: موجودى خوار و بى مقدار، با چهره اى تكیده، مو و ریشى ژولیده، پوستى آفتاب سوخته، خسته و بى رمق از پیمودن بیابان از پس بیابان، كه به التماس از نگهبانان دروازۀ ظلمات مى خواهد او را راه دهند بلكه بتواند پاسخش را در آن سوى ظلمات بیابد، و نگهبانان فقط از سر ترحم در را به رویش مى گشایند. این همان گیلگمش است كه در ساحت زندگى ناسوتى به همه چیز رسیده بود، و حالا در مقابل جهانى كمى وسیع تر از اوروك، این گونه سیلى خور خاك و باد شده است.

بانو "سابیتو" كه باورش نمى شود این همان گیلگمش باشد، مى گوید: «اگر تو گیلگمشى كه هیولاى آسمان را گرفته بشكستى، و هوم‌ببۀ اهریمن را به خون دركشیدى، و در گذرگاه كوهستان شیر بسیار به خاك افكندى، گونه هایت چرا این چنین فروكاسته، رخسارت از این دست چرا فروهشته است؟ تشویش چرا از این سان در قعر جان توست؟»

دست آخر، وقتى آخرین امیدش براى گشودن معماى جهان نیز بر باد مى رود، زارى كنان از سفر ناكامش به جهان ناشناخته ها، به زادگاهش باز مى گردد، و ترجیح مى دهد در داخل دیوارهاى امن اوروك زندگى كند و بمیرد، بى آن كه دیگر سرِ پنجه در پنجه افكندن با معماهاى هستى را داشته باشد.



( تعداد کل صفحات: 19 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]