ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو
از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

جمعه 13 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

گشتی میان شهرهای نامرئی

کلمات کلیدی : گوستاو دوره , ژرار ترینیاک , شهرهای نامرئی , ایتالو کالوینو , گراور ,



گاهی کابوس ها پر از عناصر وحشت انگیزن: آدم های ناقص الخلقه، جسدهای تکه پاره، حیوانات وحشی و...
اما گاهی کابوس هیچ عنصر وحشت انگیزی نداره. آدم یه شب داره توی کوچۀ خالی قدم می زنه، نه کسی توی کوچه هست، نه اتفاق خاصی داره می افته، اما بدون هیچ دلیلی، همین خالی بودن، وجود آدم رو از ترس پر می کنه و هیچ کاری هم نمی شه کرد: نه چیزی هست که ازش فرار کنی، نه می تونی در مقابل در و دیوار و کوچه واکنشی نشون بدی. نمی دونم چرا، اما این کابوس ها همیشه برام هراس آورترن، و گاهی شده که وقتی شب توی کوچه قدم می زدم، این فکر به سرم افتاده که: کابوس هام دقیقاً شبیه همین لحظه ن، بدون هیچ اتفاق خاصی. و همون ترس کابوس این بار توی بیداری به سراغم میاد.

دو سه روز قبل "شهرهای نامرئی" ایتالو کالوینو رو می خوندم و با هر شهر می رفتم روی اینترنت می گشتم و نقاشی هایی که از اون شهر کشیده بودن رو تماشا می کردم. 
در این ضمن با "ژرار ترینیاک" (Gerard Trignac) آشنا شدم، که مثل گوستاو دورۀ خودمون، گراور طراحی می کنه.
کم کم جذب گراورهاش شدم و سایتش رو پیدا کردم و شروع کردم به تماشا کردن گراورهاش، که یهو حس کردم انگار توی یکی از همون کابوس های خالی هستم: شهرهای خالی از سکنه، ساختمان های نیمه مخروبه، درخت های خشکیده، بدون هیچ تحرکی، بدون هیچ سوژه ای، بدون هیچ اتفاق خاصی که توجه رو به خودش جلب کنه. درسته نقاشی صامته، اما این نقاشی ها یه سکوت مضاعف دارن، انگار توی یه برهوت داری سیر می کنی، یه برهوت پر از ساختمان.


با مقایسۀ این گراورها با آثار گوستاو دوره بهتر می شه متوجه فرقشون شد. در آثار گوستاو دوره سوژۀ اصلی کاملاً متمایز از تمام دنیا، در مرکز صحنه قرار داره و آدم فوری متوجه "معنا"ی نقاشی می شه، و این معنا همیشه یه اتفاق زنده و پر از تحرّک و گاهی مقدّسه.
اما کارهای ژرار ترینیاک سوژۀ زنده ندارن. حتی می شه گفت سوژه ندارن. بخشی از یه شهر خالی رو نشون میدن، که هیچ نکته و ویژگی برجسته و متمایزکننده ای نداره. نقاش می تونست یه کم اون طرف تر رو نقاشی کنه، می تونست یه بخش دیگه از ساختمون رو نقاشی کنه. و همین باعث می شه علاوه بر این که شهر خالی از سکنه است، خود نقاشی هم حس خالی بودن رو القا کنه: خالی بودن از معنا، خالی بودن از چیزی که توجه رو به خودش جلب کنه. و فکر کنم همینه که این قدر کارهای ژرار ترینیاک رو وحشتناک می کنه.



پنجشنبه 12 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چشمۀ بی مرگ

کلمات کلیدی : بندهش , کاووس , کیخسرو , لهراسب ,


۱.
گویند که کاووس چندین خانه کرده بود، یکی زرّین که بدو مردمان را بار می دید، یکی از آبگینه که به وقت بزم با ندیمگان و رامشگران بدان می نشست، و یکی نیز پولادین که به هنگام جنگ بدان اندر می شد. 
جز این سه خانه غاری نیز در دل کوه کنده بود که چشمۀ آبِ بی مرگ در ظلمات آن نهفته بود که هر پیرمرد در آن فرو رود، برنای پانزده ساله بیرون آید.

گویند کاووس هر چهل یا پنجاه سال، چون از رزم و بزم نشان پیری و ضعف بر اندامش نمایان می شد، تنها و یکّه به کوه بر می شد، به تاریکی غار فرو می شد و در چشمۀ بی مرگ تن و پای می شست و از آن همی نوشید، و جوان و برومند از غار بیرون می آمد. و کس را خبر این غار نگفته بود، مبادا حدیث در میان مردمان افتد، که چشمه کوچک بود و تنها به قدر یک تن.

۲.
تا چنان افتاد که دیوان از سوی مازندران به سوی ایرانشهر لشکر کشیدند، و یلان ایران را تاب زور ایشان نبود و سپاه کاووس شکسته شد. کاووس در آن زمان پیری شصت ساله بود، شصت سال بود تا در چشمۀ بی مرگ نرفته. چون خبر شکست سپاه بشنید، به فور به خانۀ پولادین رفت و درها ببست با تمام کسان. و دیوان دور تا دور خانه گرفته، راه خروج و ورود نگذاشتند، تا بیست سال. و کاووس فرتوت شده، هراس مرگ بر جانش افتاده، پیرمردی هشتاد ساله، نه راست توانست ایستاد، نه به اختیار توانست میزید. و هیچ ساعت نبود که دست حسرت نگزید که چرا تا شصت سال به چشمه نرفتم و کار به فردا انداختم، و نذرها کرد که اگر از آن تنگنا به در شود، نه هر پنجاه سال، که هر ده سال، بلکه هر سال به چشمه رود و سر و تن شوید و جوانی بازیابد.

۳.
از قضای روزگار، رستم نریمان که از سپاه ایران جدا شده بود، بازگشت و دیوان را دید گرداگرد قصر پولاد گرفته. به یاری سپاهی از زابلستان گرز کشید و دیوان بتاراند و دیو سفید را جگر بدرید. چون خبر فتح به کاووس بردند، اشک از چشمان ریخت و دادار را سپاس گفت و بی درنگ با تن رنجور برخاست و به کوه شده، سر و تن بشست و جوان گشت.

از آن پس هر سال در همان روز که عهد بسته بود، به کوه می شد و در چشمه جوان می گشت و صد سال برین طریق پادشاهی کرد. اما هراس مرگ بر جانش افتاده، می ترسید باز واقعه ای او را از چشمه دور اندازد. پس موعد یک ساله را به شش ماه کاست، و باز آن را به یک ماه کاست. تا چنان شد که هر روز به چشمه می شد و خود را می شست و باز دلش آرام نداشت و مرگ را در پشت قدم های خود می دید. پس یکسره از خان و مان دست شست و در غار منزل کرد و پیوسته در چشمه می بود.

۴.
شصت سال کاووس در چشمه بود و مردم از پی او می گشتند و نمی یافتند و پادشاهی به کیخسرو سپردند.
چون کیخسرو در جهان بگردید و از هر چیزی دانست، حکیمی او را گفت: تو را به غاری رهنمون گردم که در کتاب های قدیم گفته اند چشمۀ بی مرگ در آن است و هر که در آب آن فرو شود، برنا بیرون آید. 
کیخسرو و حکیم در کوه ها بگشتند و غار را بیافتند. چون کیخسرو به درون غار رفت، کاووس را دید در چشمه نشسته، از میان قصرهای زرّین و بلورین و پولادین، ظلمات عفن غار را مسکن خود ساخته و از هراس پیری و مرگ، دل آن ندارد که ساعتی از آب بیرون شود و خوراکی بیابد. پوست بر استخوان نشسته، دنده ها برون افتاده، کمر چون مویی باریک گشته. آری جوان، اما جوانی به جسدی بی جان ماننده. 

کیخسرو بر حال پدر همی گریست، پس مثال داد که او را در چشمه واگذارند و درب غار را با سنگ ها ببندند که کس دیگر بدین چشمه فریفته نگردد و زندگی از برای جاودانگی تباه نکند. پس خود تخت و تاج به لهراسب داده، در کوه ها به عبادت و اندیشه همی گذراند، تا مرگ او را در ربود.




پ ن:
بند اول این نوشته، اقتباسی از «بُندَهِش» است، 
باقی حکایت ساختگی است.


شنبه 16 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

بیرون از دیوارهای اوروک

کلمات کلیدی : گیلگمش , اوروک , هوم ببه , احمد شاملو ,


"گیلگمش" در ابتداى حماسه، وقتى همچون كودكى خردسال از جهان و معماهاى جهان فارغ است، مردى است تنومند، دو سومش خدا و یك سومش انسان، با نشاط و سرشار از سلامتى و زورمندى، با كمربندهاى مرصع و دستبندهاى طلا و سهمى ثابت از نخستین شب هر دخترى كه در شهرش "اوروك" ازدواج مى كرد. پادشاهى كه از فرط استغنا به عشق ایزدبانوى عشق، عشتار، با تحقیر و استخفاف پاسخ رد مى دهد، و وقتى ایزدبانو از خشم هیولاى آسمان را در شهر اوروك رها مى كند، بى آن كه تشویشى به دل راه دهد دو شاخ هیولا را مى گیرد و او را مى كشد. مردى به تمام معنا كامروا.

همین گیلگمش را در انتهاى حماسه، وقتى با یكى از معماهاى جهان رو به رو مى شود، ببین: موجودى خوار و بى مقدار، با چهره اى تكیده، مو و ریشى ژولیده، پوستى آفتاب سوخته، خسته و بى رمق از پیمودن بیابان از پس بیابان، كه به التماس از نگهبانان دروازۀ ظلمات مى خواهد او را راه دهند بلكه بتواند پاسخش را در آن سوى ظلمات بیابد، و نگهبانان فقط از سر ترحم در را به رویش مى گشایند. این همان گیلگمش است كه در ساحت زندگى ناسوتى به همه چیز رسیده بود، و حالا در مقابل جهانى كمى وسیع تر از اوروك، این گونه سیلى خور خاك و باد شده است.

بانو "سابیتو" كه باورش نمى شود این همان گیلگمش باشد، مى گوید: «اگر تو گیلگمشى كه هیولاى آسمان را گرفته بشكستى، و هوم‌ببۀ اهریمن را به خون دركشیدى، و در گذرگاه كوهستان شیر بسیار به خاك افكندى، گونه هایت چرا این چنین فروكاسته، رخسارت از این دست چرا فروهشته است؟ تشویش چرا از این سان در قعر جان توست؟»

دست آخر، وقتى آخرین امیدش براى گشودن معماى جهان نیز بر باد مى رود، زارى كنان از سفر ناكامش به جهان ناشناخته ها، به زادگاهش باز مى گردد، و ترجیح مى دهد در داخل دیوارهاى امن اوروك زندگى كند و بمیرد، بى آن كه دیگر سرِ پنجه در پنجه افكندن با معماهاى هستى را داشته باشد.


شنبه 9 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

ژوئی سانس

کلمات کلیدی : ژوئی سانس , ژاک لاکان , روانکاوی ,


مفهومى هست به نام "ژوئى سانس" كه به معناى درد لذت بخشه. دردى كه صاحب درد دوستش داره و حتى هویت خودش رو با اون درد مى شناسه.

مثلاً آدم با فكر این كه "من مظلومم" دچار یه نوع اندوه مى شه و براى مظلومیت خودش غصه مى خوره. این غصه براش لذت بخشه و بیشتر از اون، حیاتیه، چون بهش نوعى حقانیت و هویت مشروع مى ده. در نتیجه عامدانه كارى مى كنه كه مظلوم باشه، كه غصه بخوره، كه برحق باشه. مثلاً به كسى كه دوستش داره بیش از اندازه محبت مى كنه، به طورى كه طرف مقابل نتونه این محبت رو جبران كنه، و محبت كننده بتونه با خودش فكر كنه: "من اون رو دوست دارم، ولى اون منو این قدر دوست نداره." و در نتیجه احساس مظلوم بودن و مُحِق بودن بكنه.

یا یه مثال دیگه از درد لذت بخش: آدم با فكر این كه "من ظالمم" هم دچار یه نوع اندوه مى شه و با متّهم كردن خودش به خودش بیشتر و بیشتر رنج مى ده. این رنج براش لذت بخشه و علاوه بر اون، بهش هویت مى ده. در نتیجه عامدانه كارى مى كنه كه ظالم باشه، كه خودش رو متّهم كنه، كه رنج بكشه. مثلاً به كسى كه دوستش داره عامدانه بى اعتنایى مى كنه تا اونو برنجونه، و رنج دهنده بتونه با خودش فكر كنه: "من ظالمم" و از این فكر رنج ببره، رنجى كه در حقیقت "ژوئى سانس"ـه: یعنى درد لذت بخش.

گاهى رفتارها و روابط انسانى خیلى نامعقول تر از اون چیزى هستن كه معمولاً فكر مى كنیم. یكى از كسایى كه خیلى به این احساسات نامعقول و پیچیده توجه كرده، داستایوسكیه. قمارباز و ابله به خصوص هر دو قهرمانى دارن كه با ظالم بودن مى خواد به خودش رنج بده.


جمعه 8 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

کار داستان



یكى از كارهاى داستان این است كه به مردم كلمه مى دهد، تیپ مى دهد، قالب مى دهد، كه مى توانند بر اساس آن به تجربیات خود چهارچوب بدهند و افراد را طبقه بندى كنند و راحت تر راجع به آن ها فكر كنند و آن ها را بشناسند.
عارفى كه بدون استاد سلوك كند و چیزهایى تجربه كند كه برایش مطلقاً ناآشناست، نمى تواند درست راجع به آن ها فكر كند، چون خودش هم نمى داند دقیقاً چه چیزى را تجربه كرده. اما استاد و متون عرفانى به او با مثال هاى فراوان، حالات و تجربیات مختلف عرفانى را معرفى مى كنند و او مى تواند انگشت روى یكى بگذارد و بگوید: آها، این همانى است كه من تجربه كردم. و با این آشنا شدنِ تجربه، مى تواند دقیق تر راجع به آن فكر كند، و گیج و گم نشود.
همین طور داستان (و فیلم) به انسان مثال مى دهد: مثالى از شخصیت مردم گریز، مثالى از شخصیتى كه از تعهد مى ترسد در نتیجه از عشق مى گریزد، مثالى از شخصیتى كه احساسات خود را پشت خشك بودن پنهان مى كند، مثالى از شخصیتى كه به خاطر نفرت از پدرش سعى مى كند دقیقاً خلاف او رفتار كند، و... 
این مثال هاى متنوع، به خواننده نمونه مى دهد، مثل وقتى كه دكتر انواع مختلف سردرد را توصیف مى كند و مى گوید: سر دردت این طورى است؟ و آدم به خودش رجوع مى كند، خودش را با آن نمونه تطبیق مى دهد و مى گوید: نه. من این طورى نیستم، یا ئه، من هم این طورى ام، یا: فلان دوستم این طورى است!
این آشنا شدن جهان، به فهم بیشتر احساسات خودمان و دیگران كمك مى كند. دیگر كورمال كورمال در جهان تاریك احساسات پیش نمى رویم، دیگر نقشه اى داریم كه احساسات و تجربیات مختلف را براى ما توصیف كرده اند و ما در مواجهه با هر تجربه جدید، دیگر دست پاچه نمى شویم، چون آن را مى شناسیم، و مى توانیم آگاهانه تر تصمیم بگیریم.

همین مى تواند ملاكى باشد براى فرق گذاشتن بین فیلم و داستان خوب و فیلم و داستان بد. داستانى خوب است كه توصیفاتش از حالات مختلف انسانى واقعى باشد، شخصیت هایش زنده باشند، و بتواند نقشه اى از روحیات مختلف آدم ها به ما بدهد. در مقابل داستان هایى كه عاشق هایشان همه شبیه همند و معشوق هایشان هم شبیه همند، داستان هایى كه پدرهایى كه مانع ازدواجند همیشه به یك شكل ظالم و بى منطق و پول پرستند، داستان هایى كه شخصیت هایشان فقط یك بعد دارند (مهربان فقط مهربان است، ظالم فقط ظالم است، باهوش فقط باهوش است) این ها نمونه هاى داستان هاى بد هستند. داستان هایى كه شاید بتوانند ما را سرگرم كنند، اما پس از خواندن، تغییرى در دید ما به خودمان و دیگران ایجاد نكرده اند.

لازم نیست این داستان ها حتماً فلسفى و قلمبه سلمبه باشند. یك مثال خیلى خوب از این آثار همین سریال فرندز است. یك سریال طنز، كه در ضمن موقعیت هاى مختلف زندگى را هم تصویر مى كند، بدون آن كه بخواهد حتماً درسى اخلاقى بدهد.


سه شنبه 5 دی 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

استقبالی بر چارلز بوکوفسکی

کلمات کلیدی : چارلز بوکوفسکی , بوکوفسکی , شعر ,


سه هفته س حموم نکردم
مث یه تیکه گوشت گندیده
یه گوشه افتادم
و خودمو مى خارونم
بوی تعفّنم اتاقو برداشته
دیگه لکه های سقفو مث صورت فلکیا میشناسم
اون ترک و اون دو تا جای میخ، ذات الکرسی ان
اگه مسیرشونو دنبال کنی 
به اون جعبه تقسیم میرسى
كه ستارۀ قطبیه

خداوندگارا
به کجا رسیده ام؟
به یاد داری
آن شب را
که تا صبح
روى نوك بلندترین کوه
زیر نگاه ستارگان
با هم کشتی گرفتیم
و تو نتوانستی پشتم را به خاک بمالی؟
انگار هزار سال قبل بود
انگار هزار سال قبل بود...




فؤاد سیاهکالی



( تعداد کل صفحات: 18 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]