تبلیغات
در انتظار گودو - داستانک: تبعیدی ها

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داستانک: تبعیدی ها

کلمات کلیدی : داستانک , مینی مال , تبعید ,


بیل را در خاک سخت فرو می­کنم و عرقم را خشک می­کنم. تمام تنم خیس عرق است و لبانم خشکی زده. دستم را سایبان می­کنم و به اطراف می­نگرم. شبح مردی نزدیک می­شود.

 دو پسرم آن سو مشغول کارند. یکی با پتک سنگ­های درشت را خرد می­کند و دیگری با کلنگ بیرون می­کشدشان. مادرشان خرده سنگ­ها را می­برد و دورتر می­اندازد.

مرد به من می­رسد. خوش لباس است. می­گوید: «تبعیدیا شمایید؟»

می­گویم: «ها. چه کار داری؟»

می­گوید: «ارباب بخشیدتون. گفته برگردید آبادی.»

به دو پسرم و مادرشان نگاه می­کنم که دست از کار کشیده­اند و به این سو نگاه می­کنند.

چهارده سال قبل، به خاطر گناهی با خانواده­ام تبعید شدیم به این کویر. 

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، سنگ بیرون کشیدیم.

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، سیب­زمینی بیرون کشیدیم. 

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، آب بیرون کشیدیم. 

و حالا، بخشیده شدیم.

بیل را از دل خاک بیرون می­کشم و با تیغه­اش به گردن مرد می­زنم. خون فوّاره می­کند.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
کاویانی جمعه 7 تیر 1392 02:29 ق.ظ
سلام
چه تصاویر جاندار و تأثیر گذاری!
داستان فوق العاده ای ست، ولی به نظر می رسه اگه بیرون کشیدن از.. در جمله آخری هم باشه(به جای زدن گردن) با ابزارهای موجود در این داستان هماهنگ تره. وانگهی این توضیحات اصلاً نشان دهنده این نیست که ارباب نسبت به این زمین آباد شده، نظر داره و می خواد از چنگشون درش بیاره.
اسلامی چهارشنبه 8 خرداد 1392 11:55 ب.ظ
سلام از اسم وبلاگتون خیلی خوشم اومد در ضمن مطالبتونم جالبه از اینکه بهم سر زدین خوشحالم
lvlv چهارشنبه 1 خرداد 1392 06:32 ب.ظ
چرا انقد خشن ؟!!
نکه درکش نکنم ولی کلماتی که برای فضاسازی استفاده کردی از عهده بیان تلخی احساسات پیرمرد برنیومدن ..در نتیجه آخرش حس زیادی بودن واسه همچین داستانکی به من دست داد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر