تبلیغات
در انتظار گودو - داستانک: فوتبال بعد از ظهر

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

یکشنبه 13 مرداد 1392
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داستانک: فوتبال بعد از ظهر

کلمات کلیدی : داستانک , خسرو گلسرخی , جوخه اعدام ,


تفنگ را از این دست به آن دست می­دهم. مثل زغال داغ است. با سعید کنار هم توی صف می­ایستیم. می­گوید: «دیشب تا صبح عرق ریختم. تو تونستی بخوابی؟» «من بچه­ی همین ورام. عادت دارم.» «خوش به حالت.»

یکی را با دست بند می­آورند کنار دیوار، رو به روی ما و چشمانش را می­بندند. سعید می­گوید: «می­گن این بابا مخیه واسه­ی خودش.» «جدی؟»

فریاد سرجوخه بلند می­شود: «آماده... هدف... آتش.» به سعید می­گویم: «کی می­ری مرخصی؟» «امروز که فوتباله. فردا راه می­افتم.» و به صف می­رویم داخل.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
کاویانی پنجشنبه 7 شهریور 1392 09:46 ب.ظ
سلام. موقعیتش معرکه ست ولی پرداختش اصلاً خوب در نیومده. اضافات زیاد داره. شروع و پایانش هماهنگ نیست.
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
سلام استاد. ممنون از نظرتان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر