تبلیغات
در انتظار گودو - شکوائیه ای از دل چاه

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

دوشنبه 10 خرداد 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

شکوائیه ای از دل چاه

کلمات کلیدی : ریش قرمز , آکیرا کوروساوا , توشیرو میفونه , آگاهیکه , روح ,


در فیلم ریش قرمز بخشى هست كه پسركى با خوردن سم خودكشى كرده و رو به مرگ است. دختركى كه آن پسر را دوست دارد، سرگشته و پریشان حال، مى شنود كه زنانى كه بر لب چاه جمع شده اند، اسم پسرك را در چاه صدا مى زنند.

وقتى علت این كار را مى پرسد، مى گویند: این زنان باور دارند روح مردگان به جهان زیرین مى رود، و چاه ها تنها راه ارتباطى به آن دنیاست. اگر كسى در حال نزع باشد و اسمش را در چاه صدا بزنند، صدایشان به روحش مى رسد كه تازه به جهان زیرین رسیده، و روح باز مى گردد.

دخترك، با حال استیصال، خود را به لبه ى چاه مى رساند، زنان دیگر را كنار مى زند، و تا صبح، با تمام توانش نام پسرك را در چاه جیغ مى كشد. صبح پسرك از بستر احتضار بر مى خیزد.

 

سال هاست در جهان ظلمانى انتهاى چاه در انتظار شنیدن نام خویشم. نامم را صدا بزن، نامم را صدا بزن، و باز از نو زنده ام كن.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
اشوزُشت سپید پنجشنبه 11 شهریور 1395 12:29 ب.ظ
حس میکنم همه ی آدما ته دلشون منتظرن کسی اسمشونو صدا بزنه!
انگار که میدونن باید بیدار شن!
هر چند که شاید این حس خیلی خفیف باشه.

الان واقعا حس کردم منم منتظرم یکی صدام بزنه عجبا!
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
دقیقا!
کولی سه شنبه 25 خرداد 1395 03:06 ب.ظ

:دی لطف دارین. خودمم هنوز خیلی دوستش دارم. ولی حس کردم هنوز آمادگی شو ندارم و ول شد. اما حتی اگه یه روز به مرگمم مونده باشه، تمومش میکنم! :دی
کولی یکشنبه 23 خرداد 1395 09:54 ق.ظ

اوه، چ نوستالژی. می خواین اسممو عوض کنم؟ :))
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
نه، نه. اصلاً نمیدونم چرا همچین فکری کردم. خیلی وقته خبری از ایشون نیست. فعالیت ندارن دیگه.
راستی من جواب اون کامنت قبل رو درست ندادم. شرمنده.
خیلی ایده ی خوبی بود، نمی دونم چرا می گید "آش شله قلم کار"، به نظر من خیلی جالب بود. مخصوصاً کنجکاو شدم بدونم توی دنیای چاه با چه چیزهایی مواجه میشن و چه شکلی دنیای درون چاه؟
کولی جمعه 21 خرداد 1395 10:28 ب.ظ

وای. من دو سال پیش یه رمانی رو می نوشتم، در مورد یه روستایی که تحت گرانش کلاً محو میشه و فقط چارده نفرشون زنده می مونن( جریانش واقعیه. ولی باقی ـش تخلیه. :دی ) بعد بازمونده ها همون حوالی سعی میکنن زندگی شونو ادامه بدن. ولی هی از چاهی که اون جا هست، سر و صدا میاد. انگار یه عده دارن اسم یکی رو صدا می زنن. بعد اون یه نفر کنجکاو میشه و اونقد خم میشه که میوفته تو چاه و می بینه اصن اون زیر دنیــاااییه و اینا. وقتی می نوشتمش خیلی باش حال میکردم. ولی حالا می بینم چه آش شله قلم کار ِ در هم بر همی بوده. :دی اما به طرز عجیبی، چاهه رو دوستش داشتم و در عین حال، ازش می ترسیدم. نمدونم چرا به نظرم خیلی واقعی میومد. انگار یه چنین چیزی واقعاً هست و همه مون به طور غریزی می دونیم ازش.
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
بی ربط:
من یه استاد داستان نویسی داشتم، که عنوان وبلاگش "کولی وش" بود. ایشون وقتی سر می زد به وبلاگ من (دو سه دفعه شاید سر زد اون اوایل) با اسم "کولی" کامنت می ذاشت. الآن به مدت پنج شش ساله که ازش به کل بی خبرم، وبلاگش هم دیگه فعالیت نداره، نمی دونم چه کار میکنه، کجاست.


می تونید حدس بزنید وقتی اسم شما رو بالای کامنت خوندم، چه حسی بهم دست داد یه لحظه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر