تبلیغات
در انتظار گودو - کرامت الهی و کرامت انسانی

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

چهارشنبه 13 مرداد 1395
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

کرامت الهی و کرامت انسانی



حکایتی نقل می کنند از عارف واصل میرزا محمدتقی استرآبادی، که نیمه شبى در حال مكاشفه ستون نورى ملکوتی در گوشه ى خانه مى بیند كه بر فرش افتاده بى آن كه از پنجره و روزنه اى داخل شده باشد. همان گاه بر دلش مى افتد كه این نور مقدس است و شفابخش و دستى كه به آن تبرك شود، صاحب كرامات بى شمار مى گردد. با حالت جذبه و بیخود، آرام و با احترام، پیش مى رود كه بر روى نور قدسی دست بگذارد و تبرك كند، اما نور جا به جا مى شود. باز پیش مى رود و دست پیش مى برد، باز نور حركت مى كند. القصه، چون کودکی كه به دنبال نور آینه مى رود و صاحب آینه مدام آینه را مى گرداند و نور را از كودك دور مى كند، میرزا محمدتقی مدام به سمت نور مى رود و نور مدام جا به جا مى شود. حال دیگر خشمگین، به سمت نور مى دود و با دو پنجه ى باز خود را روى نور مى اندازد تا به چنگش آورد، ولى نور زیرجلكى در مى رود. میرزا محمدتقى هم از این سو به آن سو می پرد و وسایل خانه را می ریزد و چیزها را می شکند و کتاب ها را لگد می کند.
بعد یك لحظه به خود مى آید و مى بیند خودش را چه مضحكه اى كرده. با دلخورى مى گوید: «خدایا، شوخى ات گرفته یا مى خواهى من را دست بیندازى؟»

بعد به فكر مى رود كه: «بله، بینوا! مى خواهد تو را دست بیندازد كه این قدر انانیت و حرص كرامت داشتن تو را گرفته كه حاضرى به خاطرش تا این حد خود را تحقیر كنى. این كرامت مگر چیست كه از كرامت انسانی ات بیشتر است؟ مگر نفرمود "و لقد كرّمنا بنى آدم"؟ كرامت بیش از این مى خواهى؟
ابراهیم ادهم را فراموش کرده ای که دلو می انداخت تا براى وضو آب بكشد و هر بار طلا و جواهرات بیرون مى كشید؟ او جواهرات را به چاه بر مى گرداند و مى گفت: خدایا مى دانم تو مالك همه ى گنج ها هستى، اما من براى وضو آب مى خواهم. ولی اگر تو بودى، یقین هر بار جواهرات را نگه مى داشتى، نه به خاطر مال دنیا، بلكه به خاطر سندی بر "صاحب کرامت" بودن! به خاطر یك عنوان! آن هم نه براى این كه دیگران تو را به این عنوان بشناسند، بلكه براى آن كه نزد خودت، به "صاحب کرامت" بودن به خودت فخر بفروشى! خاك بر سرت!»

نقل است که عارف شهیر آن قدر خود را ملامت مى كند، كه ندا مى رسد: «فلانى، باور كن كه ما فقط قصد مزاح داشتیم. ببین چطور از هر كاهى كوهى مى سازى! اگر همه ى این حرف ها به خاطر یك ستون نور است، بیا این هم نور!»
و اتاق با چهل ستون نور، چون روز روشن مى شود.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
اشوزُشت سپید پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:19 ب.ظ
جالب بود. مخصوصا آخرش
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
ممنون که وقت گذاشتید. شرمنده کردید حسابی.
وخدایی که دراین نزدیکیست پنجشنبه 21 مرداد 1395 12:51 ق.ظ
سلام
شاید از غروب یا قبل از غروب هست تووبتونم
چندتاصفحه ی آخر رو هم خوندم
عالی بودن

:)
خداقوت
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
منّت گذاشتید، منّت گذاشتید، نمی دونم چطور از این حجم از بزرگواری و لطف تشکر کنم. بی اندازه ممنون.
علی سه شنبه 19 مرداد 1395 08:18 ب.ظ
زیبا بود
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
تشکر.
داستان کوتاه سه شنبه 19 مرداد 1395 08:06 ب.ظ
سلام... عالی بسیار عالی ، درود....
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
ممنون از شما.
MJS دوشنبه 18 مرداد 1395 02:49 ق.ظ
هه. چه جالب. جای تفکر داره.
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
ممنون از حضورتون.
نگار جمعه 15 مرداد 1395 03:44 ق.ظ
خیلی خوب بود:)ممنون :)
فؤاد سیاهکالی پاسخ داد:
ممنون که سر زدید. لطف کردید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر