تبلیغات
در انتظار گودو - مطالب داستانک

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

سه شنبه 25 تیر 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

از یک داستان ناتمام



‏از سال نود و دو یا سه بود که شروع کرد به فاصله گرفتن از زمین. اولش چند میلی‌متر بود، طوری که اگر دقت نمی کردی هیچ متوجه نمی شدی پاهایش زمین را لمس نمی کند. ما هم متوجه نشدیم تا خودش گفت. همه مثل بچه ها دراز کشیدیم جلوی پایش و یک چشممان را بستیم و یک چشمی نگاه کردیم و دیدیم ‏بله، پاهایش زمین را لمس نمی کند. پرسیدیم می خواهد چه کار کند؟ که گفت فعلاً برایش مشکلی ایجاد نکرده و اگر مشکل ساز شد می رود دکتر. هر چند نه خودش نه ما، نمی دانستیم چه دکتری باید برود. همه امیدوار بودیم که موقتی باشد و بگذرد. اما نه فقط نگذشت که حتی شدیدتر هم شد. ‏ما خودمان چون هر روز می دیدیمش متوجه نشدیم که هر روز فاصله اش به مقدار ناملموسی از زمین بیشتر می شود، اما چهار پنج ماه بعد دیگر آن قدر فاصله اش زیاد شده بود که مردم توی خیابان و اتوبوس متوجه می شدند و وحشت می کردند. چون به طور ذاتی آدم خجولی بود، دست به دامان ما شد. ‏بین خودمان بحث کردیم که مسیر کداممان به مسیر او می خورد و یکی از بچه ها که مسیرش نزدیک تر بود قبول کرد هر روز برود دنبال او و با ماشین برساندش تا مجبور نباشد با اتوبوس بیاید. اما مشکل به همین جا ختم نشد. چون موقع خوابیدن یا نشستن روی صندلی چند سانتی‌متر با سطح زیرین فاصله داشت ‏کم کم دچار کمردرد و گردن درد مزمن شد. برای خودش بالش مخصوص گردن خریده بود که موقع خواب گردنش کج نشود، اما کمردرد را نمی شد چاره کرد. این شد که همه به او اصرار کردیم که دیگر وقتش است برود دکتر و شاید اصلاً مشکل رایجی باشد و درمان ساده ای داشته باشد...


یکشنبه 12 خرداد 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

باغ وحش بیرون شهر



‏راهنما گفت: «لطفاً فلاش دوربین‌هاتون رو خاموش کنید.»
کسی پرسید: «چرا؟»
راهنما توضیح داد: «مردمک بعضی جانورها مثل ماهی‌ها، در مقابل نور واکنش نشون نمی‌ده و تنگ نمی‌شه. به خاطر همین نور تند فلاش براشون خطرناکه و باعث آسیب دیدن چشم‌شون، و در مورد این عفریت‌ها، سوختن روح‌شون می‌شه.»


سه شنبه 17 اردیبهشت 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چون پرده بر افتد



پیرمردان آن روستا می گویند در روستای دشمنانشان ساحری هست که صدها سال است بی وقفه جنیان را تسخیر کرده، به سمت آن ها گسیل می دارد تا آفت و بیماری برای آدم ها و دام ها و محصولات ایجاد کنند، یا آب چاه ها را شور و تلخ کنند یا اصلا روستا را به کلی ویران کنند. اما ساحر دیگری که در مناره نیمه مخروبه ای در آن حوالی زندگی می کند نیز، پی در پی لشکرهایی از جنیان را به مقابله با جنیان دشمن می فرستد و جلوی ورود آن ها به روستا را می گیرد. این دو ساحر صدها سال است که در سکوت به جنگیدن با هم مشغولند. اگر یکیشان لحظه ای غافل شود، خودش و سرزمینش با خاک یکسان خواهد شد. اما مادام که هر دو شب و روز به ورد خواندن و طلسم دمیدن ادامه دهند، هر دو سرزمین در امان می مانند. و شگفتی ماجرا همین جاست: زورآزمایی ابدی دو نیروی ویرانگر باعث شده هر یک دیگری را خنثی کنند و در نتیجه، انگار نه انگار که در پشت صحنه زندگی آرام و روزمره روستاییان، ساحرانی هزار ساله با لشکریان اجنه در حال جنگی سهمگینند. تا جایی که امروز کمتر کسی از جوانان به این ساحران باور دارد، که از زندگی خود گذشته اند تا از زندگی مردم دفاع کنند.


دوشنبه 9 اردیبهشت 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تاریخ موازی

کلمات کلیدی : مانی , مانویت , چین , مغناطیس , قطب نما ,


مانویان باور داشتند که ماده در خود خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را به خود جذب و اسیر خود می‌کند، تا جایی که حتی پس از مرگ هم روح نمی‌تواند از ماده جدا شود و بلافاصله به کالبد مادی دیگری می‌چسبد (تناسخ).

این باور مذهبی، باعث شده بود مانویان به پدیدهٔ مغناطیس توجه نشان دهند و آن را از دلایل حقانیت نظریات دینی خود بدانند، و بر روی آن مطالعات زیادی بکنند که منجر به کشف برخی خواص آهنربا، از جمله میدان مغناطیسی شد. 

درست مشخص نیست که چه زمان مانویان با پاشیدن براده‌های آهن در اطراف یک آهنربا، متوجه شدند براده‌ها همواره طرحی مارپیچی یکسانی می‌گیرند. اما در نقاشی‌های بازمانده از مانویان در اطراف جهان مادی خطوط منحنی‌ای هست که درست شبیه طرحی است که براده‌های آهن در اطراف آهنربا می‌گیرند.

همچنین مانویان چینی برای نخستین بار به خاصیت مغناطیسی زمین پی بردند و نخستین قطب نما را ساختند. هر چند آن‌ها از قطب نما نه برای جهت‌یابی بلکه برای اثبات حقانیت دین خود سود می‌جستند تا به دیگران ثابت کنند کل جهان مادی خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را در خود اسیر می‌سازد.

در تواریخ چین مضبوط است که بوداییان که دشمنان سرسخت مانویان شرق آسیا بودند، امپراتور مینگ را متقاعد کردند که نمایش‌های آهنربایی مانویان حاصل سحر و جادو است و از آن پس هر گونه مطالعهٔ دینی بر روی پدیدهٔ مغناطیس به شدت محکوم شد.


یکشنبه 14 بهمن 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

صدا



اوتزی با صورت در برف افتاده بود. به سختی نفس می کشید و ناله هایی ضعیف می کرد. از کودکی از مادربزرگش شنیده بود که هر ناله، بخشی از جان آدمی را در خود دارد و هر کس با هر ناله کمی از جانش را از تنش بیرون می ریزد و کمی به مرگ نزدیک تر می شود. یک عمر از ترس آن که زود نمیرد، سخت ترین دردها را تحمل کرده و دم برنیاورده بود، اما آن شب به قدر تمام عمر نالیده بود و هنوز می نالید. لبش دریده، سینه اش شکافته، کتفش از جا در رفته و پایش شکسته و برعکس شده بود. سوز دردناک سرما هم تداوم خنجر مردانی بود که به این روزش انداخته بودند. هنوز صدای مردان را می شنید که در حال گریختن حرف می زدند و می خندیدند. نفرت و خشم هم به دردهایش افزوده شد و سینه اش را چون اخگری در میان آن هم برف داغ کرد. چون حیوانی زخم خورده می دانست که چیز زیادی به مرگش نمانده. و با وحشت اندیشید این اندک جان را هم دارد خرج ناله های بی رمقی می کند که هیچ کس نمی شنود و نخواهد شنید، همچون ناله هایی که از کودکی در سینه اش دفن کرده بود. اندیشید: «اگر قرار است بمیرم، اگر قرار است چند لحظه دیگر بمیرم...» برف خون آلودی که در دهنش رفته بود را تف کرد. تمام دردهایش، دردهایی که سال ها در سکوت کشیده بود، تمام نفرت هایش، تمام خشم هایش، تمام امیدهای واهی اش، تمام ترس ها، عشق ها، آرزوها، همه و همه را جمع کرد، سرش را بالا آورد و تمام جانی که در هنوز در تن آش و لاشش باقی بود را نعره کشید. نعره کشید، یک عمر را نعره کشید و جان همچون توده ای خون لخته شده با نعره ها از گلویش بیرون ریخت و در کوهستان برف گرفته پخش شد. نعره کشید تا وقتی دیگر جانی در بدنش نماند و صورتش در برف فرو افتاد.

*

پنج هزار و سیصد سال بعد، گروهی از محققان جسد یخ‌زده و سالمی را در یخچال های کوه های آلپ کشف کردند. جسد را به آزمایشگاه هاشان بردند و شگفتزده از این جسد سالم، فرصت را غنیمت شمردند و با دستگاه سیتی‌اسکن از جاهای مختلف تنش عکس برداری کردند. از زخم هایی که نشان می داد در یک درگیری کشته شده، از استخوان ها که نشان می داد سن تقریبی اش بین چهل و پنجاه است، از خالکوبی های آیینی که در نقاط مقدس بدنش بودند. جسد مرد در آزمایشگاه ها دست به دست می شد و هر کس رویش پژوهشی می کرد. تا این که کسی به ذهنش رسید از تارهای صوتی اش عکس بگیرند و با کامپیوتر صدایش را بازسازی کنند. محققان هیجان‌زده شروع به کار کردند. به چند گروه متخصص از رشته های مختلف نیاز بود تا پروژه به سرانجام برسد. بالاخره یک روز همهٔ گروه دور کامپیوتری جمع شدند و مسئول پروژه با لهجهٔ ایتالیایی گفت: «همه آماده اید؟» و در مقابل چشمان علاقه مند گروه، با کلیکی نرم افزار را پلی کرد. ناگاه نعره ای گوشخراش در آزمایشگاه پیچید. همه از جا پریدند، زنی جیغ کشید، کسی دستش به چیزی خورد و آن را انداخت و شکست. صدای نعرهٔ بی وقفهٔ مرد پنج هزار ساله، انگار ساختهٔ کامپیوتر نبود، انگار از خود جان داشت. کسی خواهش کرد: «قطعش کنید، قطعش کنید!» اما مسئول هر چه کلیک می کرد نعره قطع نمی شد. همه گوش هایشان را گرفته بودند. چند نفر دیگر نتوانستند تحمل کنند و از اتاق بیرون رفتند. مسئول آی تی جلو رفت و شروع کرد به ور رفتن با کامپیوتر و دست آخر، ناتوان دو شاخه اش را از برق کشید. نعره تا چند ثانیه هنوز ادامه داشت، تا این که بالاخره خاموش شد. آزمایشگاه در سکوت فرو رفت. محققان وحشتزده به هم نگاه می کردند. بعد از یکی دو دقیقه مسئول پروژه گفت: «فکر کنم هر چه رویش آزمایش کردیم کافی باشد. بهتر است دیگر تحویلش بدهیم به موزه.» و همه بی درنگ موافقت کردند. مسئول آی تی هم کامپیوتر را بغل زد و آن را در زباله‌دان بیرون ساختمان انداخت.



پ ن:
Otzi the Iceman
اسم جسد پنج هزار ساله ایست که در سال ۱۹۹۱ در کوه های آلپ اروپا پیدا شد و اخیراً با عکس گرفتن از تارهای صوتی اش، صدایش را بازسازی کردند.


پنجشنبه 12 بهمن 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چشمۀ بی مرگ

کلمات کلیدی : بندهش , کاووس , کیخسرو , لهراسب ,


۱.
گویند که کاووس چندین خانه کرده بود، یکی زرّین که بدو مردمان را بار می دید، یکی از آبگینه که به وقت بزم با ندیمگان و رامشگران بدان می نشست، و یکی نیز پولادین که به هنگام جنگ بدان اندر می شد. 
جز این سه خانه غاری نیز در دل کوه کنده بود که چشمۀ آبِ بی مرگ در ظلمات آن نهفته بود که هر پیرمرد در آن فرو رود، برنای پانزده ساله بیرون آید.

گویند کاووس هر چهل یا پنجاه سال، چون از رزم و بزم نشان پیری و ضعف بر اندامش نمایان می شد، تنها و یکّه به کوه بر می شد، به تاریکی غار فرو می شد و در چشمۀ بی مرگ تن و پای می شست و از آن همی نوشید، و جوان و برومند از غار بیرون می آمد. و کس را خبر این غار نگفته بود، مبادا حدیث در میان مردمان افتد، که چشمه کوچک بود و تنها به قدر یک تن.

۲.
تا چنان افتاد که دیوان از سوی مازندران به سوی ایرانشهر لشکر کشیدند، و یلان ایران را تاب زور ایشان نبود و سپاه کاووس شکسته شد. کاووس در آن زمان پیری شصت ساله بود، شصت سال بود تا در چشمۀ بی مرگ نرفته. چون خبر شکست سپاه بشنید، به فور به خانۀ پولادین رفت و درها ببست با تمام کسان. و دیوان دور تا دور خانه گرفته، راه خروج و ورود نگذاشتند، تا بیست سال. و کاووس فرتوت شده، هراس مرگ بر جانش افتاده، پیرمردی هشتاد ساله، نه راست توانست ایستاد، نه به اختیار توانست میزید. و هیچ ساعت نبود که دست حسرت نگزید که چرا تا شصت سال به چشمه نرفتم و کار به فردا انداختم، و نذرها کرد که اگر از آن تنگنا به در شود، نه هر پنجاه سال، که هر ده سال، بلکه هر سال به چشمه رود و سر و تن شوید و جوانی بازیابد.

۳.
از قضای روزگار، رستم نریمان که از سپاه ایران جدا شده بود، بازگشت و دیوان را دید گرداگرد قصر پولاد گرفته. به یاری سپاهی از زابلستان گرز کشید و دیوان بتاراند و دیو سفید را جگر بدرید. چون خبر فتح به کاووس بردند، اشک از چشمان ریخت و دادار را سپاس گفت و بی درنگ با تن رنجور برخاست و به کوه شده، سر و تن بشست و جوان گشت.

از آن پس هر سال در همان روز که عهد بسته بود، به کوه می شد و در چشمه جوان می گشت و صد سال برین طریق پادشاهی کرد. اما هراس مرگ بر جانش افتاده، می ترسید باز واقعه ای او را از چشمه دور اندازد. پس موعد یک ساله را به شش ماه کاست، و باز آن را به یک ماه کاست. تا چنان شد که هر روز به چشمه می شد و خود را می شست و باز دلش آرام نداشت و مرگ را در پشت قدم های خود می دید. پس یکسره از خان و مان دست شست و در غار منزل کرد و پیوسته در چشمه می بود.

۴.
شصت سال کاووس در چشمه بود و مردم از پی او می گشتند و نمی یافتند و پادشاهی به کیخسرو سپردند.
چون کیخسرو در جهان بگردید و از هر چیزی دانست، حکیمی او را گفت: تو را به غاری رهنمون گردم که در کتاب های قدیم گفته اند چشمۀ بی مرگ در آن است و هر که در آب آن فرو شود، برنا بیرون آید. 
کیخسرو و حکیم در کوه ها بگشتند و غار را بیافتند. چون کیخسرو به درون غار رفت، کاووس را دید در چشمه نشسته، از میان قصرهای زرّین و بلورین و پولادین، ظلمات عفن غار را مسکن خود ساخته و از هراس پیری و مرگ، دل آن ندارد که ساعتی از آب بیرون شود و خوراکی بیابد. پوست بر استخوان نشسته، دنده ها برون افتاده، کمر چون مویی باریک گشته. آری جوان، اما جوانی به جسدی بی جان ماننده. 

کیخسرو بر حال پدر همی گریست، پس مثال داد که او را در چشمه واگذارند و درب غار را با سنگ ها ببندند که کس دیگر بدین چشمه فریفته نگردد و زندگی از برای جاودانگی تباه نکند. پس خود تخت و تاج به لهراسب داده، در کوه ها به عبادت و اندیشه همی گذراند، تا مرگ او را در ربود.




پ ن:
بند اول این نوشته، اقتباسی از «بُندَهِش» است، 
باقی حکایت ساختگی است.



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]