ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو
از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

شنبه 16 آذر 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داستانی که دونالد بارتلمی می‌توانست بنویسد، ولی ننوشت

کلمات کلیدی : دونالد بارتلمی , داستان پست مدرن ,


ما همه مختار بودیم که قاتلمان را انتخاب کنیم.

یوسف همان نگاه اول انتخابش را کرد. می‌گفت آدم این چیزها را می‌فهمد. مثل تقدیر است. آدم یک جایی می‌داند تقدیرش چیست، هر چه هم خودش را بزند به آن راه. انتخابش را کرد و رفت با خیال راحت ناهارش را خورد.

شایان بین سه نفر مردد بود. از ‏ما کمک خواست و نظراتمان به جای این که کمک باشد گیج‌ترش کرد. عاقبت چشمش را بست و آن‌مان‌نبارا خواند و انگشت گذاشت روی یکی، ولی بعد پشیمان شد که چرا آن یکی را انتخاب نکرده. اما دیگر فایده نداشت، اسم‌ها وارد سیستم شده بود و نمی‌شد کاری کرد.

رؤیا می‌خواست قاتلش زن باشد، ولی هنوز ‏قاتل زن استخدام نکرده بودند. قول داده بودند در آیندهٔ نزدیک قاتل زن هم استخدام کنند، ولی آینده برای امثال رؤیا که قرار است به قتل برسند نزدیک و دور ندارد، چه یک روز بعد از قتل، چه صد سال.

من هم سرسری لیست را بالا و پایین کردم. اما نظرم خلاف نظر یوسف بود. آدم این چیزها ‏را نمی‌تواند بداند. هر چقدر هم در باکس اطلاعات سابقه و سبک و اسلحه و ریز و درشت زندگی قاتل را نوشته باشند، چطور می‌توانی بدانی که در آن لحظه، در آن دم، ترجیح می‌دهی یک تروریست سی و دو ساله با تک‌تیرانداز پیشانی‌ات را سوراخ کند یا یک قاتل زنجیره‌ای چهل و پنج ساله سیم دور گردنت بیندازد؟ نه، من به الهام ‏اعتقادی نداشتم. به شیر یا خط هم. همین طور به پولیتیکالی کورکتنس. من ترجیح می‌دادم خودم مسئول تقدیر خودم باشم. به خاطر همین هم سه ماه قبل که فراخوان دادند رفتم و اسمم را نوشتم، و حالا وقتی بچه‌ها مشغول جر و بحث راجع به انتخاب‌هاشان بودند و حواسشان نبود، در لیست اسم خودم را یافتم و رویش کلیک کردم.


سه شنبه 12 آذر 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داینو کرایسیس

کلمات کلیدی : دایناسور , داینو , داینوکرایسیس , داینو کرایسیس , انقراض ,


برادر زادهٔ سه ساله‌ام عروسک دایناسورش را که اسمش «داینو» بود آورد پیشم. محض اذیت کردنش با گفتن کلمات قلمبه‌ای که می‌دانم متوجه معناشان نمی‌شود، گفتم: «داینو که منقرض شده.» دیدم خیلی اهمیت نداد، به خاطر همین پرسیدم: «چی گفتم؟» و دوباره، این بار با تأکید روی هجاها، تکرار کردم: «مُنقَرِض شده.» 
گفت: «پس تو دکتر باش. من داینو رو میارم پیشت.» برای فهمیدن معنای منقرض در ذهنش گشته بود و نزدیک‌ترین کلمه به منقرض را یافته بود: مریض. و فکر می‌کرد لابد منقرض شدن هم چیزی توی مایه‌های مریض شدن است، فوقش کمی شدیدتر، ولی در هر حال جای امیدواری هست و فقط کافی است حیوان منقرض شده را زود به دکتر برسانیم. گفت: «بهش آمپول بزن.» و من با بازی همراه شدم و فوری چند تا آمپول محکم زدم به دست و پای دایناسور و شربت تجویز کردم و قرص دادم و دست آخر گفتم: «خیلی مواظبش باشید، وگرنه دوباره منقرض می‌شه‌ها.»
دختر سه ساله که از نمایش پر هیجان احیای حیوان منقرض شده سر کیف آمده بود، جیغ کشید: «ئه، دوباره منقرض شد!» و من هم باز دایناسور را به اتاق عمل بردم و یک ربع ساعت بعدی را به نجات دادن چند بارهٔ یک دایناسور از انقراض گذراندم.


دوشنبه 29 مهر 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

در باب سندروم ایلعازر



‏چنگیز گفت: «آن وقتی که با مادر و برادرانم از قبیله اخراجم کردند، پیرمرد جادوگری بزرگ قبیله بود. شصت سال بود که این منصب را داشت، بیماران را مداوا می‌کرد، گاهی حتی مردگان را زنده می‌کرد، و همه به احترام قدرت اعجازآمیز شفابخشی که داشت، سر به فرمان او گذاشته بودند. هم او بود که ‏مرا خطرناک یافت، ولی چون مرد مقدّسی بود به جای کشتنم، تنها تبعیدم کرد.»
جوچی یادآوری کرد: «اما بعد تو بازگشتی و او را کشتی و خود به جایش نشستی.»
چنگیز انگار که خاطره‌ای شیرین را مرور می‌کند گفت: «ها، بله، یادم می‌آید.» بعد شانه بالا انداخت: «معلوم است قدرت بر کشتن بیشتر در حکومت کردن به کار می‌آید، تا قدرت بر زنده کردن.»


سه شنبه 25 تیر 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

از یک داستان ناتمام



‏از سال نود و دو یا سه بود که شروع کرد به فاصله گرفتن از زمین. اولش چند میلی‌متر بود، طوری که اگر دقت نمی کردی هیچ متوجه نمی شدی پاهایش زمین را لمس نمی کند. ما هم متوجه نشدیم تا خودش گفت. همه مثل بچه ها دراز کشیدیم جلوی پایش و یک چشممان را بستیم و یک چشمی نگاه کردیم و دیدیم ‏بله، پاهایش زمین را لمس نمی کند. پرسیدیم می خواهد چه کار کند؟ که گفت فعلاً برایش مشکلی ایجاد نکرده و اگر مشکل ساز شد می رود دکتر. هر چند نه خودش نه ما، نمی دانستیم چه دکتری باید برود. همه امیدوار بودیم که موقتی باشد و بگذرد. اما نه فقط نگذشت که حتی شدیدتر هم شد. ‏ما خودمان چون هر روز می دیدیمش متوجه نشدیم که هر روز فاصله اش به مقدار ناملموسی از زمین بیشتر می شود، اما چهار پنج ماه بعد دیگر آن قدر فاصله اش زیاد شده بود که مردم توی خیابان و اتوبوس متوجه می شدند و وحشت می کردند. چون به طور ذاتی آدم خجولی بود، دست به دامان ما شد. ‏بین خودمان بحث کردیم که مسیر کداممان به مسیر او می خورد و یکی از بچه ها که مسیرش نزدیک تر بود قبول کرد هر روز برود دنبال او و با ماشین برساندش تا مجبور نباشد با اتوبوس بیاید. اما مشکل به همین جا ختم نشد. چون موقع خوابیدن یا نشستن روی صندلی چند سانتی‌متر با سطح زیرین فاصله داشت ‏کم کم دچار کمردرد و گردن درد مزمن شد. برای خودش بالش مخصوص گردن خریده بود که موقع خواب گردنش کج نشود، اما کمردرد را نمی شد چاره کرد. این شد که همه به او اصرار کردیم که دیگر وقتش است برود دکتر و شاید اصلاً مشکل رایجی باشد و درمان ساده ای داشته باشد...


یکشنبه 12 خرداد 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

باغ وحش بیرون شهر



‏راهنما گفت: «لطفاً فلاش دوربین‌هاتون رو خاموش کنید.»
کسی پرسید: «چرا؟»
راهنما توضیح داد: «مردمک بعضی جانورها مثل ماهی‌ها، در مقابل نور واکنش نشون نمی‌ده و تنگ نمی‌شه. به خاطر همین نور تند فلاش براشون خطرناکه و باعث آسیب دیدن چشم‌شون، و در مورد این عفریت‌ها، سوختن روح‌شون می‌شه.»


سه شنبه 17 اردیبهشت 1398
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

چون پرده بر افتد



پیرمردان آن روستا می گویند در روستای دشمنانشان ساحری هست که صدها سال است بی وقفه جنیان را تسخیر کرده، به سمت آن ها گسیل می دارد تا آفت و بیماری برای آدم ها و دام ها و محصولات ایجاد کنند، یا آب چاه ها را شور و تلخ کنند یا اصلا روستا را به کلی ویران کنند. اما ساحر دیگری که در مناره نیمه مخروبه ای در آن حوالی زندگی می کند نیز، پی در پی لشکرهایی از جنیان را به مقابله با جنیان دشمن می فرستد و جلوی ورود آن ها به روستا را می گیرد. این دو ساحر صدها سال است که در سکوت به جنگیدن با هم مشغولند. اگر یکیشان لحظه ای غافل شود، خودش و سرزمینش با خاک یکسان خواهد شد. اما مادام که هر دو شب و روز به ورد خواندن و طلسم دمیدن ادامه دهند، هر دو سرزمین در امان می مانند. و شگفتی ماجرا همین جاست: زورآزمایی ابدی دو نیروی ویرانگر باعث شده هر یک دیگری را خنثی کنند و در نتیجه، انگار نه انگار که در پشت صحنه زندگی آرام و روزمره روستاییان، ساحرانی هزار ساله با لشکریان اجنه در حال جنگی سهمگینند. تا جایی که امروز کمتر کسی از جوانان به این ساحران باور دارد، که از زندگی خود گذشته اند تا از زندگی مردم دفاع کنند.



( تعداد کل صفحات: 3 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]