تبلیغات
در انتظار گودو - مطالب معرفی رمان

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

دوزخ

کلمات کلیدی : دوزخ , خورخه لوییس بورخس , بورخس ,


بورخس در داستانی می گوید: گذشت زمان، بیشتر از آن که با سال ها رقم بخورد، با تصمیم های قاطع و اتفاقات بزرگ صورت می گیرد. زمانِ قبل از یک تصمیم یا اتفاق سرنوشت ساز، زمان بسیار دوری به نظر می آید، هر چند یک سال قبل باشد.

با عکس نقیض این حرف، می شود به این نتیجه رسید که: اگر در زندگی تصمیم قاطعی گرفته نشود یا اتفاق خاصی نیفتد، زمان فشرده می گردد. آدمی روزی به خودش می آید و می بیند چهل سال گذشته، بدون این که بتواند به یاد بیاورد این سال ها کجا رفتند.


شنبه 29 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

آهستگی

کلمات کلیدی : آهستگی , میلان کوندرا , لئو تولستوی , ماکس وبر , علم به مثابه حرفه ,


۱.
در میان سیارات هفتگانه که معبود یونانیان و رومیان بودند، دو سیاره رابطۀ جالبی با هم دارند: عطارد، نزدیک ترین سیاره به زمین بعد از ماه، و مشتری، دورترین سیاره به زمین بعد از زحل. عطارد به علت مدار کوتاهش پس از ماه سریع ترین چرخه را در آسمان دارد، و به همین دلیل پیک بادپای خدایان نیز هست. در حالی که مشتری به علت مدار بلندش پس از زحل کندترین چرخه را در آسمان دارد و دوازده سال طول می کشد تا یک دور کامل بچرخد، و به همین دلیل نیز پیرسال و پدر خدایان تصور می شود.

اما شگفت آن که هر دوی این سیاره ها، یکی جوان و بادپا و دیگری کهنسال و کُند سیر، نمایندۀ چیزی هستند که ما امروزه کم و بیش یکی می دانیم: عطارد یا مرکوری خدای هوشمندی است، و مشتری یا ژوپیتر خدای خردمندی.

این اتفاقی نیست، و خبر از آن می دهد که این دو واژه برای انسان باستانی دو معنای متفاوت داشته است: هوشمندی، تیزهوشی و حدّت ذهن است، دانستن اطلاعات بسیار، حل کردن مسائل در مدتی کم، به خاطر همین است که عطارد یا مرکوری را واضع علوم بشری می دانستند. در حالی که خردمندی درک عمیق زندگی است. فهم معنای حیات. جمع آوردن علوم بی شمار، تحت حکمتی واحد. 
اما چرا سیارۀ عطارد ایزد دانش هاست و مشتری ایزد خرد و حکمت؟ شاید چون تندی نزد انسان باستانی، نشانۀ حدّت هوش بود، و آهستگی نشان عمق خرد.


۲.
ماکس وبر در مقالۀ معروف «علم به مثابه حرفه» به نقل از تولستوی می گوید که اگر مرگ در دوران جدید امری بی معناست، به خاطر آن است که همۀ ما در جریان سیلاب وار تمدن قرار گرفته ایم، جریانی که دم به دم رنگ های جدیدی به ما عرضه می کند، رنگ هایی هر چند خیره کننده، اما موقتی. به همین دلیل هر کس در هر کجای این حرکت پرسرعت و بی پایان قرار گرفته باشد، وقتی به پایان زندگی می رسد، احساس می کند چیزی در دست ندارد. زندگی چیزی به او نداده که دمی بعد از او نگرفته باشد. هیچ معنایی نیست که در طول زندگی او یا بعد از زندگی اش، رنگ عوض نکند. همیشه گامی دیگر در پیش رو هست، هر چقدر هم که فرد پا به پای حرکت تمدن پیش رفته باشد.
بر خلاف ابراهیم یا فلان دهقان در زمان های قدیم، که به هنگام مرگ «پیر و لبریز و اشباع شده از زندگی» جان می سپردند. زیرا زندگی در طی سالیان دراز، هر آن چه در چنته داشت را به آنان عرضه کرده بود، و دیگر چیزی در جهان نبود که بخواهند به آن برسند.

اگر تولستوی در آغاز قرن بیستم چنین می گفت، ما امروز، در عصر انفجار اطلاعات، چه باید بگوییم؟ در روزگاری که سالانه دو میلیون و دویست عنوان جدید کتاب چاپ می شود، و تازه کتاب آهسته ترین رسانۀ جهان امروزی است. عصری که بعضی متخصصان آن را پیشگام دورۀ رکود اطلاعات می دانند، دوره اى كه سكوت آرزوى انسان ها مى شود، در میان هیاهوى سرگیجه آورى كه دیگر معنایى ندارد.


۳.
«درجۀ سرعت، تناسب مستقیم با شدّت فراموشی دارد. از این معادله می توان به نتایج مشخّصی رسید، مثلاً این که دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل این قدر آسان خود را فراموش می کند. یا برعکس: دوران ما گرایش جنون آمیزی به فراموش کردن خود دارد، و برای این که این میل را عملی سازد، خود را به دست دیو سرعت می سپارد. زمانه بر شتاب خود می افزاید، تا به ما بفهماند که میل ندارد ما به یادش بیاوریم، زیرا از خود خسته است، بیزار است، و می خواهد شعلۀ کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.»

آهستگی
میلان کوندرا




پ ن:
طنزش اینه که من این کتاب رو دقیقاً همون طور خوندم که کوندرا این همه ازش بد می گه: به سرعت. فقط برای این که آخر شب ها خوابم نمی برد و می خواستم به جای پرسه زدن توی شبکه های اجتماعی، یه کتاب کوتاه و نسبتاً سبک بخونم. همین نشون نمی ده که دوران ما سریع تر از اونی که تلاش های تولستوی و وبر و کوندرا برای نجاتش ثمری داشته باشه، داره به سمت سرعت و خودفراموشی میره؟


سه شنبه 11 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

تکرار بودن، یادداشتی بر کتاب «تکرار» نوشتۀ سورن کیرکگور

کلمات کلیدی : تکرار , سورن کیرکگور , صالح نجفی , رگینه اولسن , معرفی کتاب ,


عشق، نه یک بار برای همیشه بودن، بلکه پیوسته همان بودن است.

سورن کیرکگور
یا این یا آن، جلد دوم


۱. سورن کیرکگور

در یازده آگوست ۱۸۴۱ سورن کیرکگور نامه‌ای به نامزدش رگینه اولسن نوشت و در آن نامزدی‌شان را به هم زد، و به همراه نامه حلقۀ نامزدی‌اش را پس فرستاد. رگینه بی‌درنگ به سوی خانۀ کیرکگور شتافت، اما سورن در خانه نبود. رگینه نامه‌ای نوشت و به او التماس کرد که برگردد، حتی تهدید کرد که خود را خواهد کشت. اما هیچ یک از این‌ها نتوانست سورن را از تصمیمش منصرف کند. رگینه سرخورده از معشوقش، با یوهان اشلگل ازدواج کرد و عازم جزایر هند غربی شد، و دیگر هرگز کیرکگور را ندید.

کیرکگور تا پایان عمر کوتاهش نتوانست به چیز دیگری به جز رگینه بیندیشد. در کتاب‌هایی که پس از آن نوشت، بارها و بارها خود را و عمل خود را از زوایای مختلف بازبینی کرد و مورد بی‌رحمانه‌ترین حملات و انتقادها قرار داد. در «یا این یا آن» خود را در جایگاه شخصیت زیباپرست گذاشت و سپس از زبان قاضی ویلهلم به اندازۀ ۵۳۶ صفحه خود را کوبید. در «ترس و لرز» خود را در جایگاه یوهانس دو سیلنتیو گذاشت و ترک کردن رگینه را با قربانی کردن اسحاق مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که او هزاران فرسنگ با ابراهیم فاصله دارد. جایی که ابراهیم از عزیزترین کسش گذشت و دوباره به لطف ایمان او را به دست آورد، او تنها نخستین قدم را پیمود، بی آن که هرگز آن اندازه ایمان داشته باشد که قدم دوم را بردارد و رگینه را بازپس بگیرد. و در نهایت، در «تکرار» خود را در جایگاه جوان عاشق بی‌نام قرار داد، و از زبان کنستانتین کنستانتینوس ضعف و سست‌عنصری خودش را برای شروع زندگی‌ای واقعی به باد تحقیر گرفت.

۲. کنستانتین کنستانتینوس
کتاب «تکرار» که نخستین بار در سال ۱۸۴۳ منتشر شد، ماجرای جوان عاشق بی‌نامی را باز می‌‌گوید که از راوی کتاب که کنستانتین کنستانتینوس نام دارد، راجع به رابطۀ عاشقانه‌اش راهنمایی می‌خواهد، نه برای حفظ رابطه، بلکه برای به هم زدن آن بدون آن که معشوق را بیازارد، کاری که خود کیرکگور از عهدۀ آن برنیامد. و راوی کتاب ضمن تحلیل شخصیت جوان، نظریۀ خود راجع به عشق را تشریح می‌کند.

کنستانتین، جوان را شخصی لذت‌پرست می‌داند که تنها به دنبال محرّک‌های بیرونی است، به دنبال نخستین نگاه، نخستین کلام، نخستین تماس، نخستین بوسه، اما واقعیت‌های خارجی تنها یک بار در زمان رخ می‌دهند. نخستین عشق را تنها یک بار می‌توان تجربه کرد و تمام عشق‌های بعدی نخستین عشق نخواهند بود. به همین دلیل جوان لذت‌پرست ناتوان از حفظ محرّک‌های خارجی و احساس آن‌ها، ناچار به حفظ خاطرۀ آن‌ها اکتفا می‌کند و می‌کوشد با تکرار یادآوری لحظات گذرا، این شعله‌های کوچک را از خاموش شدن باز دارد. چنین شخصیتی هرگز نمی‌تواند در روزمرّگی ازدواج تاب بیاورد، و زمان همچون بار سنگینی پشت او را خواهد شکست. و به همین دلیل جوان در انتها نامزدی را به هم می‌زند و به نروژ می‌گریزد، همان کاری که کیرکگور انجام داد.

کنستانتین می‌گوید کسی می‌تواند تن به تعهّد ازدواج بسپارد که مانند جوان لذت‌پرست سر به دنبال محرّک‌های بیرونی نگذارد. بلکه در اقلیمی فراتر از زمان، یک لحظه را نگه دارد و مدام به آن باز‌گردد و آن را تکرار کند. و این تکرار نه وابسته به شرایط پیرامونی - آن چنان که خود کنستانتین در بخشی از کتاب می‌خواهد به قصد آزمودن نظریه‌اش، با قرار دادن خود در محیطی مشابه نخستین عشقش، احساسی مشابه را زنده کند و ناکام می‌ماند - بلکه یک شیوۀ زندگی است، نوعی از بودن، که همواره در آغاز می‌ماند، در نخستین لحظۀ عشق، و هیچ گاه آن لحظه را ترک نمی‌کند که نگران ازدست‌رفتن یا روزمرّه شدنش باشد. ازدواج و هر تعهّد اخلاقی دیگر، نیاز به این چنین بودنی دارد تا بتواند زیر ضربات لاینقطع عقربه‌های ثانیه‌شمار دوام بیاورد. بودنی که جوان لذت‌پرست و کیرکگور و حتی خود کنستانتین فاقد آن بودند.

۳. کتاب
کتاب، کتاب خوبی نیست. هر چند بخش‌های بسیار درخشان جا به جا در آن یافت می‌شوند، اما عدم انسجام و وضوح و نیز پرداختن زیاد به موضوعات بی‌ارتباط، باعث می‌شود خواندن آن انتظار آدم را برآورده نکند. مترجم در مؤخره‌اش می‌نویسد که گاه انسان‌های بزرگ وقتی دست به اجرای ایدۀ تابناک خود می‌زنند، در مرحلۀ عمل ناکام می‌مانند. وظیفۀ ما این است که به این شخصیت‌های بزرگ خیانت کنیم تا بتوانیم به ایدۀ مرکزی آن‌ها وفادار بمانیم، و معنای تکرار کیرکگور هم همین است: وفادار ماندن به ایده، فارغ از لوازم و شرایط فیزیکی آن. به نظر می‌رسد که این سخن در مورد همین کتاب کیرکگور نیز صادق است: ایده‌ای درخشان، و اجرایی ضعیف، و تنها راه وفادار ماندن به ایده، خیانت به اجراست.



این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده است. به این آدرس:


جمعه 24 آذر 1396
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

هنر دیدن چیزهای کوچک

کلمات کلیدی : مارسل پروست , کلود مونه , آلن دوباتن , امپرسیونیسم , اکسپرسیونیسم ,


نقاشى هاى امپرسیونیستى چرا واقعیت رو به همون شكل نشون نمى دن؟ هر چند قشنگن، اما آیا واقع نمایى قشنگ تر نیست؟ این سؤالى بود كه زیاد ذهنم رو درگیر كرده بود.

چند وقت پیش با توضیحات مارسل پروست (در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» جلد سوم: طرف گرمانت) و آلن دوباتن (در کتاب «پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند») به یكى از دلایلش پى بردم: نقاشى هایى كه تا آخرین جزء واقع نما باشن و جزئیات واقعى رو به دقیق ترین شكل نشون بدن، نمى تونن یه پدیده رو نشون بدن. مثلاً نقاش مى خواد حالت رؤیایى آفتاب صبح رو نشون بده، نه جزئیات اتاق رو. حالا اگه بیاد جزئیات اتاق رو با دقت فراوان تصویر كنه، اون حالت رؤیایى آفتاب بین جزئیات فراوان گم میشه و چه بسا مخاطب اصلاً متوجه نشه كه قصد اصلى نقاش نشون دادن زیبایى اون پرتوى طلایى بوده كه از لاى پنجره افتاده روى دیوار. حتى اگر هم متوجه بشه، اون طور روش تأثیرگذار نباشه، همون طور كه توى زندگى واقعى بارها این پرتو رو دیده اما اون قدرها روش تأثیر زیبایى شناختى نذاشته.

حالا اگه نقاش بیاد با حذف جزئیات و كشیدن یه طرح مبهم و غیر واقع نما از اتاق، به شكل اغراق آمیزى روى اون پرتوى نور تأكید كنه، انگار اون پرتو رو از تمام چیزهای اتاق جدا کرده و فقط همون رو به نمایش گذاشته، هم توجه مخاطب رو به اون شعاع طلایى جلب مى كنه، و هم - اگه مهارت كافى داشته باشه - یه اثر رؤیاگون روى مخاطب مى ذاره، به طورى كه اگر بعدها مخاطب اون شعاع طلایى رو توى اتاق خودش ببینه، توجهش بهش جلب مى شه و انگار اولین باره كه متوجهش شده، زیبایى ش رو درک مى كنه و مى گه: ئه، چقدر شبیه اون نقاشیه است!

 

به خاطر همین كم كم كپى كردن از روى واقعیت منسوخ شد، و کار نقاش شد دیدن و ثبت کردن نكات ریز زیبایى كه در حالت عادى بین انبوه جزئیات دنیاى واقعى گم شدن و به نظر نمى رسن. نقاشی امپرسیونیستی فقط می خواد یک "فضا" و حس بودن توی اون "فضا" رو انتقال بده. نمی خواد جزء به جزء واقعیت رو تقلید کنه.

 

این توضیح رو بعداً پیدا کردم:

خصوصیت نقاشی اکسپرسیونیستی تحریف و اغراق است، به منظور ایجاد یک تأثیر حسی روی مخاطب.

خصوصیت نقاشی امپرسیونیستی تلاش برای ثبت تأثیر نور در یک صحنه است. این روش به نقاش اجازه می دهد که به جای نقاشی کردن یک شیء به شکل واقع نما، روی حالت حسی موضوع نقاشی خود تأکید کنند، و به نقاش این امکان را می دهد که تصویری از اشیاء را به آن صورت که یک نفر می بیند نقاشی کند (نه به آن صورت که واقعاً هست).


این نقاشی «طلوع» اثر کلود مونه است، یکی از نقاشی های مورد علاقۀ مارسل پروست. چون چیزی که پروست از هنر انتظار داشت، توی این نقاشی (و نقاشی های امپرسیونیستی دیگه) وجود داره: از نظر پروست هنر باید قادر باشه به ما یاد بده جزئیات زیبای زندگی روزمره رو ببینیم. وقتی توی زندگی روزمره هستیم بین این تصویرهای جزئی بی شمار غرقیم و به خاطر عادت یا توجه نداشتن و... نمی تونیم خوب ببینیم. هنرمند خوب کسیه که این جزئیات رو می بینه، اون ها رو جدا می کنه و روشون تأکید می کنه، انگار روشون ذره بین گذاشته و بزرگشون کرده، تا ما هم بتونیم ببینیم.



«ذوق هنری چیزی نیست جز هنر دیدن چیزهای کوچک.»

این رو ژان ژاک روسو دویست سال قبل از پروست، در کتاب «امیل» می گه.



یکشنبه 20 دی 1394
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

شاید هم برای شما اتفاق نیفتد! یادداشتی بر داستان "پستچی" از "چیستا یثربی"

کلمات کلیدی : پستچی , چیستا یثربی , ارسطو , بوطیقا , فن شعر , شاید برای شما اتفاق بیفتد ,


ارسطو در بوطیقا (که به اشتباه فن شعر ترجمه می شود، حال آن که در حقیقت فن درام نویسی است) حرف درخشانی می زند، که بعد از دو هزار و چهارصد سال، همچنان در حکم قرآن و انجیل نویسندگان است. مضمون گفته اش چنین است:

«داستان شرح آن چیزی است که "ممکن" است برای مخاطب اتفاق بیفتد، 
نه آن چه "در واقع" برای راوی اتفاق افتاده است.»

زندگی هر فرد چه بسا پر از وقایع "ناممکن" باشد که تنها تصادفاً برای انسان رخ می دهند و احتمال رخ دادنش برای دیگران بسیار کم است. حال اگر فردی بیاید و این "ماجراهای شگفت انگیز" زندگی اش را به عنوان داستان نقل کند، تنها همدلی را از خواننده سلب کرده است. چرا که خواننده با دنیای "ناممکن" داستان بیگانه است، چون احکام آن قابلیت تعمیم به زندگی او را ندارند. 
چقدر احتمال دارد که یک خواننده ی معمولی، عشق و حرمان و فراق و وصالی چنین پر ماجرا را تجربه کند؟
چقدر احتمال دارد که هر نزول خواری، بلافاصله پس از نزول گرفتن، به انواع بلایای آسمانی و زمینی دچار شود؟
چقدر احتمال دارد که فقط و فقط ازدواج، باعث نزول تمام خوشبختی های متصوَّر بر سر دختر و پسر عاشق شود؟
اتفاقاتی که فراوان در داستان ها و فیلم های عامه پسند شاهدش هستیم.
نویسندگان کم مایه برای رفع این نقیصه، در ابتدای داستان تأکید می کنند که "این داستان واقعی است" یا "شاید برای شما اتفاق بیفتد" (!)؛ ولی معلوم است جایی که دویست صفحه داستان نتواند حس همدلی خواننده را بر انگیزاند، یک جمله چقدر می تواند کارگر باشد!
امثال این داستان ها، نهایتاً حکایت و نقل واقعه های جالب و سرگرم کننده ای باشند، اما فاقد عنصر اصلی داستان (مخصوصاً داستان مدرن) هستند، که همانا "انسان" است، نه "واقعه".

داستان "پستچی" از چیستا یثربی که اخیراً روی اینترنت منتشر شده است، شرح عشق پر ماجرا (در حقیقت زیادی پر ماجرای) نویسنده است، که نویسنده تأکید می کند حقیقتاً برایش رخ داده. انکار نمی کنم که ماجراهای گاه سرگرم کننده و پر کششی دارد، ولی به عنوان "داستان" (به معنای اصطلاحی آن) چندان مقبول نیست.


پنجشنبه 13 فروردین 1394
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

کالیدوسکوپ؛ مقایسه ای بین دو فیلم اقتباسی

کلمات کلیدی : غرور و تعصب , آنا کارنینا , جو رایت , لئو تولستوی , جین اوستن , رمان , فیلم ,


قهرمان هزار چهره
تصویر جلد کتاب "قهرمان هزار چهره" از "جوزف کمپبل"

چند وقت پیش، فیلم "آنا کارنینا" رو دیدم به کارگردانی "جو رایت" که از روی رمان معروف روسی، اثر "لئو تولستوی" اقتباس کرده بود. قبلاً هم فیلم دیگه ای از این کارگردان دیده بودم که از روی رمان کلاسیک معروف دیگه ای اقتباس کرده بود: "غرور و تعصب" اثر "جین اوستن". هر دو فیلم در سطح قابل قبول بودن. خیلی خوبه که آثار بزرگ به فیلم در میان، اون هم با کیفیتی که اسم و رسم اثر اصلی رو حفظ میکنن. مخصوصاً فیلم "آنا کارنینا" به خاطر شیوه ی طراحی دکورش که بشخصه واقعاً مفتونش شدم خیلی پر زرق و برق بود؛ کارگردان انگار تلفیق کرده بود بین فیلم و تئاتر و نتیجه، خیلی عالی بود.

اما جدای از این، فیلم "غرور و تعصب" همین کارگردان رو بیشتر پسندیدم. صمیمیت بیشتری داشت و بیشتر با مخاطب رابطه برقرار می کرد.
فکر کنم دلیلش رو باید در این جست که "جین اوستن" (نویسنده ی غرور و تعصب) چندان عمیق نیست و شخصیت هایش معمولاً تک بعدی و سطحی اند؛ پیچیدگی ندارن. مثلاً شخصیت مادر الیزابت، یه شخصیت احمقه. در طول داستان، فقط رفتارهای احمقانه ازش سر میزنه. حرفی نمیزنه، مگه این که بخواد حماقتش رو نشون بده. همین طور شخصیت جین (خواهر بزرگ الیزابت) خوش بینه. در طول داستان، همه ی حرفهاش و رفتارهاش، فقط در راستای نشون دادن این خوش بینیه. هیچ وقت نگران نمیشه، هیچ وقت عصبانی نمیشه، هیچ وقت دلتنگ نمیشه، انگار هیچ خصوصیت دیگه ای نداره، جز این که خوش بین باشه. به خلاف معجزه ی داستان نویسی قرن نوزدهم، تولستوی (نویسنده ی آنا کارنینا) که شخصیت هایش را کاملاً ملموس و زنده، و با تمام پیچیدگی های یه انسان واقعی ترسیم می کنه. انگار داری به درون یک کالیدوسکوپ پیچیده با هزار آینه نگاه می کنی: هزار چهره، هزار وجه، هزار جنبه. از هر زاویه که به شخصیت نگاه میکنی، چیزهای جدیدی پیدا میکنی و بعد از ده بار خوندن، هنوز احساس میکنی خیلی از جنبه هاش رو نفهمیدی.

با این اوصاف میشه حدس زد که اقتباس از جین اوستن بسیار ساده تر و بی درد سرتر از اقتباس از تولستویه. و جو رایت در این زمینه مثال خوبیه: فیلم غرور و تعصب، فیلمی عالیه؛ در حالی که فیلم آنا کارنینا، اقتباسی سر دستی و بی مایه است. شخصیت ها معرفی نمیشن و روابطشون خوب به تصویر کشیده نمیشه، در نتیجه پایان بندی فیلم بسیار ضعیف از کار در میاد و کسی که رمان رو خونده باشد، مأیوس میشه و کسی که رمان رو نخونده باشد، چیزی از وقایع و علل اون وقایع نمی فهمه.



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]