در انتظار گودو استراگون: "مطمئنی که قراره امروز بیاد؟" ولادیمیر: "گفت شنبه میاد... فکر کنم..." استراگون: "ولی کودوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه؟" ولادیمیر: "ممکن نیست!" استراگون: "یا سه شنبه؟" در انتظار گودو ساموئل بکت http://godot.mihanblog.com 2020-01-21T22:20:54+01:00 text/html 2020-01-21T18:22:28+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی ایمان دیالکتیکی کیرکگور http://godot.mihanblog.com/post/130 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر ازدواج کنی پشیمان مى شوى، اگر ازدواج نکنی نیز پشیمان مى شوى؛</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چه ازدواج کنی چه نکنی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر به حماقت های این دنیا بخندی پشیمان مى شوى، اگر بر آن مویه کنی نیز پشیمان مى شوى؛</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چه بخندی چه مویه کنی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر خود را حلق آویز کنی پشیمان مى شوى، اگر خود را نکشی نیز پشیمان مى شوى؛</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چه خود را بکشی چه نکشی، به یکسان پشیمان مى شوى و افسوس مى خورى.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">این، خانم ها و آقایان، اساس فلسفه است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">سورن کیرکگور</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یا این، یا آن</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">این شروع فلسفۀ کیرکگور است: جایی که فلسفۀ هگل پایان می گیرد. کیرکگور با پیاده کردن دیالکتیک هگل در زندگی روزمره، به این نتیجه می رسد که هر اقدامی در سپهر دنیوی در نهایت منجر به ناکامی خواهد شد. زیرا بنا بر دیالکتیک هگل، هر تزی در نهایت توسط آنتی تز نفی خواهد شد. اگر کسی لذت جویی پیشه کند، ناکام خواهد شد، اگر زندگی اخلاقی پیشه کند، باز ناکام خواهد شد. اگر ازدواج کند، اگر عاشق شود، اگر به زندگی بخندد، یا ازدواج نکند، عاشق نشود، و&nbsp; زاری و لابه کند، در هر حال آنتی تزی سر خواهد رسید و هر آن چه زندگی اش را بر آن بنیاد گذاشته از او خواهد گرفت و او را ناکام بر جا خواهد گذاشت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اما این تنها سپهر زندگی نیست. سپهری فراتر از تز و آنتی تز وجود دارد، و آن سنتز است: جایی که تز و آنتی تز که در حال عادی یکدیگر را نفی می کنند، یک جا جمع می شوند. و این سپهر، سپهر ایمان است: مؤمن از همه چیز دست می شوید و در عین حال به همه چیز می رسد. این تناقضی است که در سپهر تز و آنتی تز قابل درک نیست، اما سپهر سنتز که سپهر ایمان است، این ناممکن را ممکن می کند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در متن فوق از کتاب «چگونه کیرکگور بخوانیم» یاری گرفتم.</font></div> text/html 2020-01-04T16:15:10+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی بفرمایید شام ایرانی http://godot.mihanblog.com/post/129 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">برنجش خوب بود. یعنی همین که دیس برنج را آورد گذاشت سر سفره عطرش زد توی دماغم، درست عطری که توقع داری برنج مهمانی شام بدهد. دوست داشتم مثل وقتی که توی خونه بشقاب را بالا می گیرم و بو می کنم، حالا هر چیزی که باشد، میوه، غذا، هر چیز خوش عطری، دوست داشتم دیس را همین طور بگیرم بالا و بخار داغ معطر را نفس بکشم. ته دیگ سیب زمینی هم از آن ته دیگ ها بود که توقع داری کنار یک دیس برنج سفید خوشبو بگذارند. توی دو تا پیشدستی، دایره های قرمز که روغنشان زیر نور چراغ برق می زد و آدم را به اشتها می انداخت. یک قلم خورش هم پخته بود که یک رقم غذا درست نکرده باشد. منتها نه خیلی. فقط خورش خوری آورد و گذاشت کنار بشقاب مهمان ها، برای خودشان نیاورد. خورش هم خوب بود. من خورش کرفس را همین طوری اش هم دوست دارم، این که حسابی جا افتاده بود و یک بند انگشت روغن رویش نشسته بود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما گوشتش، گوشتش را که آورد گفتم حیف، حیف آن همه برنج و ته دیگ و خورش. اصلاً تمام سفرهٔ شام به همین غذای اصلی است. اگر غذای اصلی را خوب درنیاوری، دیگر مهم نیست که چی را خوب در آورده ای. همان یک رقم همه چیز را خراب می کند. مهم نیست که خودت ترشی لیته درست کرده باشی، یا توی سالادت جوانهٔ گندمی که خودت کاشته ای ریخته باشی. یعنی مهم هست ها، ولی حرف آخر را غذای اصلی می زند. و او هم گوشتش را خراب کرده بود. همان که از در آشپزخانه در آمد، همه نگاه کردیم به هم. همه فهمیدیم که نپخته، از آن فاصله داد می زد، جیغ می زد یعنی، جیغ های ریز و نیمه جان می زد و وسطش دو سه کلمه هم شنیده می شد، قسم می داد ما را که ولش کنیم و نمی دانم فلان و بیسار. خب اشتهای آدم کور می شود، می دانید؟ عطرش خوب بود، حرفی نیست، یعنی عالی بود، مثل همه چیز دیگر. معلوم بود که خواسته سنگ تمام بگذارد. ولی خب هر چقدر هم خوش‌عطر باشد، نمی تواند جبران صحنهٔ دست و پا زدن غذا را بکند. این چیزها مال سر سفره نیست، مال آشپزخانه است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">خلاصه سرتان را درد نیاورم، شام را هر طور بود خوردیم. گفتیم بد است اگر به رویش بیاوریم. همان جا تکه تکه اش کردیم و خوردیم، ولی دیگر خانه‌اش شام نرفتیم.</font></div> text/html 2019-12-29T21:26:12+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی شاکیامونی بی‌رنج و سال‌های زیارتش http://godot.mihanblog.com/post/128 <div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">‏شاکیامونی چنان که گویی از یادآوری خاطره‌ای از دست رفته، لبخند زد. گفتم: «آیا یکی از زندگی‌های گذشته را به یاد آوردید؟»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">سربلند کرد: «نه، همین زندگی. وقتی لباس شاهانه‌ام را با آن مرد بینوا تاخت زدم و سر به جنگل گذاشتم. سرگشته بودم، سرشار از اندوه، غمی که خودم هم نمی‌دانستم چیست.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">‏گفتم: «غمی که دیگر برای همیشه از آن رها شده‌اید.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">شاکیامونی باز لبخندی زد: «بله، و حالا ناگهان دلتنگش شدم.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">از جا جستم: «دلتنگ؟!»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">«بله آناندای عزیزم. می‌شود که برای چیزی که تو را آزرده، زخم زده و به تقلایت واداشته دلتنگ شوی، اگر در عین حال تو را با جهانی زیباتر آشنا کرده باشد.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">پرسیدم: «اما چه چیز زیبایی در رنج هست استاد؟»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">انگار از سر شرمساری، گفت: «شاید برای بسیاری این چیزی بی اهمیت باشد، و خوشا به حال آنان، زیرا راحت‌تر می‌توانند از رنج‌های چرخهٔ زندگی‌ها و مرگ‌های بی شمار برهند. اما کسانی که به این چیزهای جزئی اهمیت می‌دهند، نجاتشان بارها سخت‌تر خواهد بود. اینان بارها و بارها به دنیا خواهند آمد، خواهند مرد و باز متولد خواهند شد و رنج خواهند کشید، چون در رنج چیزی می‌بینند که نمی‌گذارد از آن دل بکنند.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">باز پرسیدم: «چه چیز زیبایی، استاد، چه چیز زیبایی در رنج هست؟»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1" face="Mihan-Iransans">به زمین خیره شد: «ناگهان یادم آمد از وقتی از زیر آن درخت انجیر مقدس برخاستم، دیگر شعر نگفته‌ام. انگار آن درد مبهم جانکاه، آن عطش سخت تسکین ناپذیر، آن سرگشتگی مدام بی حاصل، همچون ایزدبانویی که شاعران را تسخیر می‌کند، تمام آن کلمات را در دهانم می‌گذاشت و با رفتنش، آن کلمات هم رفتند.»</font></div> text/html 2019-12-21T16:08:52+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی غرق http://godot.mihanblog.com/post/127 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">یک هفته جلوتر که فقط جوی ها سرریز کرده بودند و خیابان ها را آب گرفته بود، اخبار ساعت دو، آن وسط مسط ها، بعد از جشن گلاب گیری در قمصر کاشان و به عنوان مقدمه برای اخبار هواشناسی، یکی دو تصویر آرشیوی نشان داد و اعلام کرد بارش باران باعث آب گرفتگی معابر در شهرک نصیریه و تعطیلی مدارس شده. شهرک پرت تر از آن بود که بیشتر از ده ثانیه در اخبار سراسری به آن اختصاص داده شود. کسی هم توجهی نکرد. هنوز ماجرای قرص های جاساز شده داخل تیتاپ در شبکه های اجتماعی داغ بود و تلویزیون در هر بخش خبری گزارشی پخش می کرد تا ثابت کند این توطئۀ اجانب است برای بدنام کردن صنعت تیتاپ کشور. سه روز بعد ولی یکی از خبرگزاری ها نوشت سیل در شهرک نصیریه هنوز ادامه دارد. این خبر هم توجهی را جلب نمی کرد اگر به خاطر یک جمله نبود. گزارشگر رفته بود سراغ فرماندار منطقه تا از او در این باره بپرسد، ولی حتی فرماندار هم به درستی نمی دانست این شهرک در کجا قرار دارد و بعد از کلی گشتن در گوگل مپ، دست آخر از خیر پیدا کردن شهرک گذشته بود و گفته بود باید استعلام کند که آیا این شهرک در حوزۀ فرمانداری او هست یا نه. این جمله در شبکه های اجتماعی مثل بمب ترکید. توکا نیستانی کاریکاتوری کشید از مسئولی که پشت سرش شهری دارد می رود زیر آب و او با عینک ضخیمی سرش را در نقشه کرده تا ببیند آیا شهر مورد نظر مربوط به حوزۀ فرمانداری او می شود یا نه. پرویز پرستویی با بغض چند جمله در اینستاگرامش راجع به دردهای مردم و بی خیالی مسئولین گفت. و یکی از نمایندگان مجلس از احتمال برکناری فرماندار مذکور خبر داد. پایگاه های خبرگزاری چپ و راست جنگی تمام عیار راه انداخته بودند که البته چون چندان دنبال کننده ای نداشتند، کسی غیر از اعضای هیئت تحریریه را درگیر نمی کرد. ویدئوهایی روی شبکه های اجتماعی نشر و بازنشر می شد از سیل های بنیان کنی که یک به یک اعتبارشان زیر سؤال می رفت و معلوم می شد یکی مربوط به سونامی اندونزی است و یکی دیگر به طوفان کاترینا و آن یکی هم اصلاً سیل نیست و تالاب انزلی است. ولی برای همین ویدئوها کپشن هایی دردناک می نوشتند و فیواستار می شدند و حتی من و تو ازشان نقل قول می کرد، و این وسط شهرکی که هنوز کسی درست نمی دانست کجاست، همین طور می رفت زیر آب.</font></div> text/html 2019-12-08T13:46:04+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی سفرهای دور و دراز عیسی بن لاوی در وطن http://godot.mihanblog.com/post/126 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">خواب دیدم مسیحم. فکر می کردم باید من را به اسم پدرم بنامند، یعنی عیسی بن یوسف. هر چند در خواب به جای یوسف، اسم پدرم لاوی بود، و می گفتم عیسی بن لاوی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">بعد اساس تعلیم مسیح، یعنی خودم را فهمیدم. دیدم همه چیز چقدر ساده و روشن است. تمام حرفم این بود که نجات و رستگاری، فقط و فقط به دست روح‌القدس ممکن است. نه با ایمان به گزاره‌ای، نه با رعایت شریعتی. هیچ کاری نیست که خودمان بتوانیم برای نجاتمان انجام دهیم، تنها کاری که باید بکنیم این است که خودمان را بسپریم به روح‌القدس، تسلیم شویم، از خود خالی شویم، و او همهٔ وجود ما را در بر می‌گیرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">در خواب با حواریونم بحث می کردم و می دیدم چقدر از دریافت این آموزهٔ ساده عاجزند. دیدم مردم را خبر کرده‌اند که بیایند تا تعالیم من را بشنوند. من گفتم: «آخر چه تعالیمی؟ من چه تعالیمی دارم؟ آیا تا به حال چیزی به شما آموخته‌ام؟ شریعتی، آموزه‌ای اخلاقی، یا اسطوره‌ای؟ من هیچ آموزه‌ای ندارم که بخواهم به کسی یاد دهم. همه چیز به دست روح‌القدس است و بس.»&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">می‌گفتند: «همین که ما نیاز به نجات داریم.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">گفتم: «آخر این چیزی است که لازم باشد کسی به آدم‌ها بگوید؟ هر کس که به وضع خود و رنج‌های زندگی خود نگاه کند، این نیاز را حس می‌کند.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما قانع نمی‌شدند، یا نمی خواستند بپذیرند که هیچ آموزه‌ای وجود ندارد. من هم دلزده از ایشان دور شدم، قدم می زدم و دور می شدم، و این موقع بود که لحظه‌ای جادویی در خواب رخ داد. فکر کردم: یعنی سپردن خود به روح‌القدس چطور می تواند باشد؟ پر شدن از روح‌القدس چه حسی می تواند داشته باشد؟ سعی کردم خود را بسپرم به روح‌القدس، و ناگهان حس کردم از نیرویی خارق‌العاده پر شدم، قدم زدنم به طی الارض تبدیل شد و در یک لحظه از اورشلیم به شهری در اقصای شرقی ایران، شاید بلخ، خوارزم یا سغد، رسیدم. کوه‌های سرسبز عظیم و خانه‌های زیبا و غریب شرقی مسحورم کرده بود و فکر می کردم آیین من زمانی به اینجا خواهد رسید، و همین موقع از خواب بیدار شدم.</font></div> text/html 2019-12-07T16:49:11+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی داستانی که دونالد بارتلمی می‌توانست بنویسد، ولی ننوشت http://godot.mihanblog.com/post/125 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ما همه مختار بودیم که قاتلمان را انتخاب کنیم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یوسف همان نگاه اول انتخابش را کرد. می‌گفت آدم این چیزها را می‌فهمد. مثل تقدیر است. آدم یک جایی می‌داند تقدیرش چیست، هر چه هم خودش را بزند به آن راه. انتخابش را کرد و رفت با خیال راحت ناهارش را خورد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شایان بین سه نفر مردد بود. از ‏ما کمک خواست و نظراتمان به جای این که کمک باشد گیج‌ترش کرد. عاقبت چشمش را بست و آن‌مان‌نبارا خواند و انگشت گذاشت روی یکی، ولی بعد پشیمان شد که چرا آن یکی را انتخاب نکرده. اما دیگر فایده نداشت، اسم‌ها وارد سیستم شده بود و نمی‌شد کاری کرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">رؤیا می‌خواست قاتلش زن باشد، ولی هنوز ‏قاتل زن استخدام نکرده بودند. قول داده بودند در آیندهٔ نزدیک قاتل زن هم استخدام کنند، ولی آینده برای امثال رؤیا که قرار است به قتل برسند نزدیک و دور ندارد، چه یک روز بعد از قتل، چه صد سال.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من هم سرسری لیست را بالا و پایین کردم. اما نظرم خلاف نظر یوسف بود. آدم این چیزها ‏را نمی‌تواند بداند. هر چقدر هم در باکس اطلاعات سابقه و سبک و اسلحه و ریز و درشت زندگی قاتل را نوشته باشند، چطور می‌توانی بدانی که در آن لحظه، در آن دم، ترجیح می‌دهی یک تروریست سی و دو ساله با تک‌تیرانداز پیشانی‌ات را سوراخ کند یا یک قاتل زنجیره‌ای چهل و پنج ساله سیم دور گردنت بیندازد؟ نه، من به الهام ‏اعتقادی نداشتم. به شیر یا خط هم. همین طور به پولیتیکالی کورکتنس. من ترجیح می‌دادم خودم مسئول تقدیر خودم باشم. به خاطر همین هم سه ماه قبل که فراخوان دادند رفتم و اسمم را نوشتم، و حالا وقتی بچه‌ها مشغول جر و بحث راجع به انتخاب‌هاشان بودند و حواسشان نبود، در لیست اسم خودم را یافتم و رویش کلیک کردم.</font></div> text/html 2019-12-02T20:36:12+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی داینو کرایسیس http://godot.mihanblog.com/post/124 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">برادر زادهٔ سه ساله‌ام عروسک دایناسورش را که اسمش «داینو» بود آورد پیشم. محض اذیت کردنش با گفتن کلمات قلمبه‌ای که می‌دانم متوجه معناشان نمی‌شود، گفتم: «داینو که منقرض شده.» دیدم خیلی اهمیت نداد، به خاطر همین پرسیدم: «چی گفتم؟» و دوباره، این بار با تأکید روی هجاها، تکرار کردم: «مُنقَرِض شده.»&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">گفت: «پس تو دکتر باش. من داینو رو میارم پیشت.» برای فهمیدن معنای منقرض در ذهنش گشته بود و نزدیک‌ترین کلمه به منقرض را یافته بود: مریض. و فکر می‌کرد لابد منقرض شدن هم چیزی توی مایه‌های مریض شدن است، فوقش کمی شدیدتر، ولی در هر حال جای امیدواری هست و فقط کافی است حیوان منقرض شده را زود به دکتر برسانیم. گفت: «بهش آمپول بزن.» و من با بازی همراه شدم و فوری چند تا آمپول محکم زدم به دست و پای دایناسور و شربت تجویز کردم و قرص دادم و دست آخر گفتم: «خیلی مواظبش باشید، وگرنه دوباره منقرض می‌شه‌ها.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">دختر سه ساله که از نمایش پر هیجان احیای حیوان منقرض شده سر کیف آمده بود، جیغ کشید: «ئه، دوباره منقرض شد!» و من هم باز دایناسور را به اتاق عمل بردم و یک ربع ساعت بعدی را به نجات دادن چند بارهٔ یک دایناسور از انقراض گذراندم.</font></div> text/html 2019-11-22T14:55:57+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی عیسی بار آبا http://godot.mihanblog.com/post/123 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">بنا به روایت اناجیل، در یهودیه رسم بوده که در روز عید پسح یک زندانی به انتخاب مردم آزاد شود. بر اساس همین رسم پونتیوس پیلاطس، فرماندار رومی یهودیه، مردم را مخیر کرد که بین مسیح و یک راهزن به نام باراباس یکی را انتخاب کنند تا آزاد شود، به این امید که مردم مسیح را انتخاب کنند، ولی مردم به تحریک علمای یهود، باراباس را انتخاب کردند و مسیح مصلوب شد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما این روایت چاله‌های زیادی دارد، از جمله این که وجود چنین رسمی هیچ کجا ثبت نشده، و فرماندار رومی با آزاد کردن یک مجرم که توسط حکومت روم محکوم به اعدام شده بود، خودش در معرض اعدام قرار می‌گرفت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما خود باراباس هم شخصیت قابل توجهی است. باراباس یا در آرامی «بار آبا» به معنی «پسرِ پدر» است. ‏یکی از آبای کلیسا نوشته در نسخهٔ انجیلی که در اختیار داشته، اسم کامل این فرد به صورت «عیسی باراباس» (عیسی پسرِ پدر) آمده. اما اسقف مذکور به این تصور که عیسی اسم مقدسی است و نمی‌تواند اسم یک راهزن باشد، و لابد یک غیرمسیحی به قصد تمسخر و توهین کلمهٔ عیسی را به اسم باراباس افزوده، این کلمه را حذف کرده است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما بعضی‌ها از همین هم‌اسم بودن دو نفر، نتیجه گرفته‌اند که ‏«عیسی پسر مریم» و «عیسی پسر پدر» در اصل یکی بوده‌اند، و بعدها بر اثر به هم ریختگی روایت‌ها تبدیل به دو فرد مجزا شده و دو سرنوشت مختلف پیدا کرده‌اند: یکی به صلیب کشیده شد و دیگری از صلیب نجات پیدا کرد.</font></div> text/html 2019-10-20T21:44:08+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی در باب سندروم ایلعازر http://godot.mihanblog.com/post/122 <div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">‏چنگیز گفت: «آن وقتی که با مادر و برادرانم از قبیله اخراجم کردند، پیرمرد جادوگری بزرگ قبیله بود. شصت سال بود که این منصب را داشت، بیماران را مداوا می‌کرد، گاهی حتی مردگان را زنده می‌کرد، و همه به احترام قدرت اعجازآمیز شفابخشی که داشت، سر به فرمان او گذاشته بودند. هم او بود که ‏مرا خطرناک یافت، ولی چون مرد مقدّسی بود به جای کشتنم، تنها تبعیدم کرد.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">جوچی یادآوری کرد: «اما بعد تو بازگشتی و او را کشتی و خود به جایش نشستی.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">چنگیز انگار که خاطره‌ای شیرین را مرور می‌کند گفت: «ها، بله، یادم می‌آید.» بعد شانه بالا انداخت: «معلوم است قدرت بر کشتن بیشتر در حکومت کردن به کار می‌آید، تا قدرت بر زنده کردن.»</font></div></div> text/html 2019-07-15T20:21:19+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی از یک داستان ناتمام http://godot.mihanblog.com/post/121 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">‏از سال نود و دو یا سه بود که شروع کرد به فاصله گرفتن از زمین. اولش چند میلی‌متر بود، طوری که اگر دقت نمی کردی هیچ متوجه نمی شدی پاهایش زمین را لمس نمی کند. ما هم متوجه نشدیم تا خودش گفت. همه مثل بچه ها دراز کشیدیم جلوی پایش و یک چشممان را بستیم و یک چشمی نگاه کردیم و دیدیم ‏بله، پاهایش زمین را لمس نمی کند. پرسیدیم می خواهد چه کار کند؟ که گفت فعلاً برایش مشکلی ایجاد نکرده و اگر مشکل ساز شد می رود دکتر. هر چند نه خودش نه ما، نمی دانستیم چه دکتری باید برود. همه امیدوار بودیم که موقتی باشد و بگذرد. اما نه فقط نگذشت که حتی شدیدتر هم شد. ‏ما خودمان چون هر روز می دیدیمش متوجه نشدیم که هر روز فاصله اش به مقدار ناملموسی از زمین بیشتر می شود، اما چهار پنج ماه بعد دیگر آن قدر فاصله اش زیاد شده بود که مردم توی خیابان و اتوبوس متوجه می شدند و وحشت می کردند. چون به طور ذاتی آدم خجولی بود، دست به دامان ما شد. ‏بین خودمان بحث کردیم که مسیر کداممان به مسیر او می خورد و یکی از بچه ها که مسیرش نزدیک تر بود قبول کرد هر روز برود دنبال او و با ماشین برساندش تا مجبور نباشد با اتوبوس بیاید. اما مشکل به همین جا ختم نشد. چون موقع خوابیدن یا نشستن روی صندلی چند سانتی‌متر با سطح زیرین فاصله داشت ‏کم کم دچار کمردرد و گردن درد مزمن شد. برای خودش بالش مخصوص گردن خریده بود که موقع خواب گردنش کج نشود، اما کمردرد را نمی شد چاره کرد. این شد که همه به او اصرار کردیم که دیگر وقتش است برود دکتر و شاید اصلاً مشکل رایجی باشد و درمان ساده ای داشته باشد...</font></div> text/html 2019-06-01T20:10:21+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی باغ وحش بیرون شهر http://godot.mihanblog.com/post/120 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">‏راهنما گفت: «لطفاً فلاش دوربین‌هاتون رو خاموش کنید.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">کسی پرسید: «چرا؟»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">راهنما توضیح داد: «مردمک بعضی جانورها مثل ماهی‌ها، در مقابل نور واکنش نشون نمی‌ده و تنگ نمی‌شه. به خاطر همین نور تند فلاش براشون خطرناکه و باعث آسیب دیدن چشم‌شون، و در مورد این عفریت‌ها، سوختن روح‌شون می‌شه.»</font></div> text/html 2019-05-07T17:05:42+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی چون پرده بر افتد http://godot.mihanblog.com/post/119 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">پیرمردان آن روستا می گویند در روستای دشمنانشان ساحری هست که صدها سال است بی وقفه جنیان را تسخیر کرده، به سمت آن ها گسیل می دارد تا آفت و بیماری برای آدم ها و دام ها و محصولات ایجاد کنند، یا آب چاه ها را شور و تلخ کنند یا اصلا روستا را به کلی ویران کنند. اما ساحر دیگری که در مناره نیمه مخروبه ای در آن حوالی زندگی می کند نیز، پی در پی لشکرهایی از جنیان را به مقابله با جنیان دشمن می فرستد و جلوی ورود آن ها به روستا را می گیرد. این دو ساحر صدها سال است که در سکوت به جنگیدن با هم مشغولند. اگر یکیشان لحظه ای غافل شود، خودش و سرزمینش با خاک یکسان خواهد شد. اما مادام که هر دو شب و روز به ورد خواندن و طلسم دمیدن ادامه دهند، هر دو سرزمین در امان می مانند. و شگفتی ماجرا همین جاست: زورآزمایی ابدی دو نیروی ویرانگر باعث شده هر یک دیگری را خنثی کنند و در نتیجه، انگار نه انگار که در پشت صحنه زندگی آرام و روزمره روستاییان، ساحرانی هزار ساله با لشکریان اجنه در حال جنگی سهمگینند. تا جایی که امروز کمتر کسی از جوانان به این ساحران باور دارد، که از زندگی خود گذشته اند تا از زندگی مردم دفاع کنند.</font></div> text/html 2019-04-29T19:10:12+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی تاریخ موازی http://godot.mihanblog.com/post/118 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">مانویان باور داشتند که ماده در خود خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را به خود جذب و اسیر خود می‌کند، تا جایی که حتی پس از مرگ هم روح نمی‌تواند از ماده جدا شود و بلافاصله به کالبد مادی دیگری می‌چسبد (تناسخ).</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">این باور مذهبی، باعث شده بود مانویان به پدیدهٔ مغناطیس توجه نشان دهند و آن را از دلایل حقانیت نظریات دینی خود بدانند، و بر روی آن مطالعات زیادی بکنند که منجر به کشف برخی خواص آهنربا، از جمله میدان مغناطیسی شد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">درست مشخص نیست که چه زمان مانویان با پاشیدن براده‌های آهن در اطراف یک آهنربا، متوجه شدند براده‌ها همواره طرحی مارپیچی یکسانی می‌گیرند. اما در نقاشی‌های بازمانده از مانویان در اطراف جهان مادی خطوط منحنی‌ای هست که درست شبیه طرحی است که براده‌های آهن در اطراف آهنربا می‌گیرند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">همچنین مانویان چینی برای نخستین بار به خاصیت مغناطیسی زمین پی بردند و نخستین قطب نما را ساختند. هر چند آن‌ها از قطب نما نه برای جهت‌یابی بلکه برای اثبات حقانیت دین خود سود می‌جستند تا به دیگران ثابت کنند کل جهان مادی خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را در خود اسیر می‌سازد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">در تواریخ چین مضبوط است که بوداییان که دشمنان سرسخت مانویان شرق آسیا بودند، امپراتور مینگ را متقاعد کردند که نمایش‌های آهنربایی مانویان حاصل سحر و جادو است و از آن پس هر گونه مطالعهٔ دینی بر روی پدیدهٔ مغناطیس به شدت محکوم شد.</font></div> text/html 2019-04-18T11:58:28+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی رنج‌های ناچیز http://godot.mihanblog.com/post/115 <p dir="rtl"></p><div><div style="text-align: justify;"><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">هملت در تک گویی معروف خود، از انسان ها تعجب می کند که چطور این همه رنج و تحقیر روزانه را تاب می آورند و خودشان را با خنجری از این همه درد و استخفاف راحت نمی کنند. و عاقبت به این نتیجه می رسد که ترس از جهانی پس از مرگ است که این طور عزم انسان را در انجام اقدامی قاطع، سست می کند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">هملت در سیاههٔ درد و رنج هایی که بر می شمرد، از دو دسته رنج نام می برد: یکی رنج های بزرگی همچون از دست دادن کسانی که بدیشان عشق می ورزیم. دیگر رنج های ناچیزی که در نگاه اول باعث می شود خواننده تعجب کند که چرا در کنار مصیبت هایی چنان بنیان‌کن قرار گرفته اند. رنج هایی همچون امروز و فردا کردن دیوانیان و صاحبان قدرت در انجام کاری اداری و تحقیر کردن ارباب رجوع. انسان با خود فکر می کند چرا من باید به خاطر چنین رنج ناچیز و هر روزه ای خودکشی کنم؟ آن چیزی که مانع می شود که برای چنین رنج ناچیزی خودکشی کنم، نه ترس از آخرت، که ناچیزی و قابل تحمل بودن آن است.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">کارل یاسپرس از کسانی است که تا حد زیادی با هملت همدل است: او معتقد است تجربهٔ مصیبت ها و دردها انسان را به مرزهای وجودی اش می راند، هر چند بر خلاف هملت این چنین مصیبت هایی را عامل رشد انسان و کشف افق های جدید وجودی می داند، نه انگیزهٔ خودکشی. اما یاسپرس در سیاههٔ مصیبت ها و رنج هایش جایی برای رنج های ناچیز و روزانه در نظر نمی گیرد. نه. مصیبت های عظیم هستند که انگیزهٔ تحول های عظیم می شوند، درست به دلیل این که با زندگی عادی تاب‌آوردنی نیستند و نوع جدیدی از هستی را طلب می‌کنند، به دلیل این که آدمی را چنان به شکلی بنیادین و برگشت‌ناپذیر تغییر می دهند که ادامهٔ روال معمول حیات ناممکن می شود. اما رنج های ناچیز، رنج های کوچک روزمره، این قدرها حماسی و قهرمانانه نیستند. میخچه ای که پای آدم را آزار می دهد، هیچ تغییر بنیادینی در هستی انسان به بار نمی آورد، انسان را به سمت کشف امکانات جدید هستی اش سوق نمی دهد، چون میخچه ای بیشتر نیست، میخچه ای که می شود با آن سر کرد و به همین روال معمول زندگی ادامه داد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">من در خانواده ای زندگی می کنم که سرشار از این رنج های ناچیز است. دو نفر از اعضای خانواده هر روز و هر روز از مشکل دفع رنج می برند که آن قدر به پستو رانده شده که حتی از آن حرف نمی زنند. خود من و یکی دیگر مشکل بدخوابی داریم و اکثراً روزهایمان با خواب آلودگی و گاهی سردرد سر می شود. اعضای دیگری هستند که همیشه هدف غر زدن ها و عیب جویی های بی امان اعضای خانواده اند. و در مقابل خودشان اعضای دیگر خانواده را مدام آماج حملات کلامی خود می کنند. این حملات آن قدر شدید نیست که به دعوایی تمام عیار منجر شود، و نکته همین جاست: تمام این رنج ها آن قدر بزرگند که رنج محسوب شوند، ولی آن قدر کوچکند که افراد انگیزه ای برای تغییر شرایط رنج آمیز خود نداشته باشد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">از میان هملت و یاسپرس، یکی به کلی چنین رنج هایی را به حساب نمی آورد و آن یکی راه حلی چنان افراطی برایش پیشنهاد می کند (خودکشی)، که عملاً انسان را برای حفظ حالت فعلی خود و عدم تلاش برای تغییر مصمم تر می کند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما در این میان کس دیگری هم هست که با هوشمندی این رنج های روزمره را مرکز آموزه‌های خود قرار داده، و او بوداست. بودا در اولین آموزه از چهار حکمت شریف خود می گوید: هستی رنج است. اما بعد تأکید می کند که این رنج تنها رنج های عظیمی همچون مرگ عزیزان و نابود شدن تمام زندگی انسان بر اثر ورشکستگی نیست‌. بودا می گوید: همین که چیزی را بخواهی ولی نتوانی بخری، همین که در نهانگاه ذهنت ترسی دائمی داشته باشی که مبادا چیزی که داری را از دست بدهی، این ها رنج هایی هستند که گرچه به خودی خود به چشم نمی آیند، اما همچون رشته نخ های باریک در هم تنیده شده اند و تمام تار و پود زندگی ما را شکل داده‌اند. رنج هایی آن قدر کوچک که ما را به خیال تغییر روش زندگی خود نمی اندازند و برعکس، امیدی دائمی در ما روشن می&nbsp; کنند که فردا و پس فردا و پسان فردا وضع بهتر خواهد شد و ما را وا می دارند هر چه بیشتر به همین روال بچسبیم، در حالی که آن قدر در هر مویرگ از رگ های حیات جاری اند، که عملاً چیزی از زندگی نمی چشیم جز نبض هایی مداوم، رنج پس از رنج پس از رنج: سامسارا.</font></div></div></div> text/html 2019-03-31T21:08:26+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی سند ب‌پ ۲۲۳۵، موزه پرگامون برلین http://godot.mihanblog.com/post/114 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">از جالب‌ترین سندهای موزهٔ پرگامون برلین، سند ب‌پ ۲۲۳۵ است. اگر در سایت موزهٔ برلین بروید با سرچ این اسم می‌ توانید این سند را ببینید. البته خود سند چیز خاصی نیست. کتیبه‌ای سنگی است که جملاتی به زبان قبطی باستان بر روی آن نوشته شده. و با کمی دقت، مشخص می شود که هر جا کلمهٔ «پت» به معنی آسمان در متن قبطی به کار رفته، بالایش با خطی ریز، ترجمهٔ عربی این کلمه بر روی سنگ حک شده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">آن چه این کتیبه را به سندی این اندازه ارزشمند تبدیل می کند، این است که با آزمایش کربن مشخص شده این ترجمه در حوالی قرن نهم هجری صورت گرفته، یعنی زمانی که زبان و خط قبطی، قدیمی‌ترین خط الفبایی شناخته شدهٔ بشر، بیش از هزار سال بود که به کلی فراموش شده بود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">آن چه بر غرابت موضوع می افزاید، اولاً ترجمهٔ دقیق کلمهٔ قبطی است، و ثانیاً این که به نظر می رسد مترجم ناشناس، هیچ تلاشی برای ترجمهٔ کلمات دیگر نکرده است. گویی تنها همین یک کلمه را به طریقی نامعلوم توانسته رمزگشایی کند. کاری که به اعتقاد متخصصان خط‌شناسی ناممکن است. فرآیند رمزگشایی یک خط به این صورت نیست که کلمه کلمه شروع کنند به خواندن و رمزگشایی. بلکه این فرآیند زمان‌بر با مقایسهٔ خطوط مرتبط و تحقیقات میدانی و تاریخی فراوان انجام می‌شود. از نظر دانش خط‌شناسی رمزگشایی تنها یک کلمه از یک خط باستانی همان قدر نامعقول است که رمزگشایی بی‌مقدمهٔ تمام کلمات آن خط. به همین خاطر عده ای گمان برده‌اند که چه بسا این مترجم ناشناس در قرن نهم موفق به رمزگشایی کل خط و زبان قبطی شده، و حتی شاید کتابی در این زمینه نوشته که از دست رفته است، اما به دلایلی تنها یک کلمه از کل کتیبه را ترجمه کرده و از افشای رمز باقی کلمات خودداری کرده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">هر چند هویت مترجم و قصد او تا به امروز بر دنیای علم نامکشوف است، اما بین تذکره‌نویسان عرب، افسانه‌ای رایج است که به شکلی غریب به مترجم گمنام شباهت دارد: افسانه مربوط به ابن خفاجهٔ هواری، شاعر مصری قرن نهم است که خود را از صخره‌ای پایین انداخت و کشت. بنا بر افسانه ابن خفاجه شبی وحشتزده از کابوس بیدار شد و در حالی که کلمه‌ای بی معنا را نعره می‌کشید، سر به بیابان گذاشت، و دیگر کسی او را ندید. ابن رومی، سفرنامه‌نویس تونسی که آثارش از روایات جعلی آکنده است، مدعی است که سال‌ها پس از گم شدن شاعر، او را دیوانه و مصروع در کوه‌های بین فیوم و سیوط دیده است که هنوز همان کلمه را تکرار می‌کرده و بر تن سنگ‌ها و صخره‌ها، می‌تراشیده. ابن رومی می‌گوید چون از پیرمردی که در کاروان بود معنای کلمه را پرسیدم، گفت آن نامی است از نام‌های خدا.</font></div>