در انتظار گودو استراگون: "مطمئنی که قراره امروز بیاد؟" ولادیمیر: "گفت شنبه میاد... فکر کنم..." استراگون: "ولی کودوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه؟" ولادیمیر: "ممکن نیست!" استراگون: "یا سه شنبه؟" در انتظار گودو ساموئل بکت http://godot.mihanblog.com 2019-09-13T20:15:48+01:00 text/html 2019-07-15T20:21:19+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی از یک داستان ناتمام http://godot.mihanblog.com/post/121 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">‏از سال نود و دو یا سه بود که شروع کرد به فاصله گرفتن از زمین. اولش چند میلی‌متر بود، طوری که اگر دقت نمی کردی هیچ متوجه نمی شدی پاهایش زمین را لمس نمی کند. ما هم متوجه نشدیم تا خودش گفت. همه مثل بچه ها دراز کشیدیم جلوی پایش و یک چشممان را بستیم و یک چشمی نگاه کردیم و دیدیم ‏بله، پاهایش زمین را لمس نمی کند. پرسیدیم می خواهد چه کار کند؟ که گفت فعلاً برایش مشکلی ایجاد نکرده و اگر مشکل ساز شد می رود دکتر. هر چند نه خودش نه ما، نمی دانستیم چه دکتری باید برود. همه امیدوار بودیم که موقتی باشد و بگذرد. اما نه فقط نگذشت که حتی شدیدتر هم شد. ‏ما خودمان چون هر روز می دیدیمش متوجه نشدیم که هر روز فاصله اش به مقدار ناملموسی از زمین بیشتر می شود، اما چهار پنج ماه بعد دیگر آن قدر فاصله اش زیاد شده بود که مردم توی خیابان و اتوبوس متوجه می شدند و وحشت می کردند. چون به طور ذاتی آدم خجولی بود، دست به دامان ما شد. ‏بین خودمان بحث کردیم که مسیر کداممان به مسیر او می خورد و یکی از بچه ها که مسیرش نزدیک تر بود قبول کرد هر روز برود دنبال او و با ماشین برساندش تا مجبور نباشد با اتوبوس بیاید. اما مشکل به همین جا ختم نشد. چون موقع خوابیدن یا نشستن روی صندلی چند سانتی‌متر با سطح زیرین فاصله داشت ‏کم کم دچار کمردرد و گردن درد مزمن شد. برای خودش بالش مخصوص گردن خریده بود که موقع خواب گردنش کج نشود، اما کمردرد را نمی شد چاره کرد. این شد که همه به او اصرار کردیم که دیگر وقتش است برود دکتر و شاید اصلاً مشکل رایجی باشد و درمان ساده ای داشته باشد...</font></div> text/html 2019-06-01T20:10:21+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی باغ وحش بیرون شهر http://godot.mihanblog.com/post/120 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">‏راهنما گفت: «لطفاً فلاش دوربین‌هاتون رو خاموش کنید.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">کسی پرسید: «چرا؟»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">راهنما توضیح داد: «مردمک بعضی جانورها مثل ماهی‌ها، در مقابل نور واکنش نشون نمی‌ده و تنگ نمی‌شه. به خاطر همین نور تند فلاش براشون خطرناکه و باعث آسیب دیدن چشم‌شون، و در مورد این عفریت‌ها، سوختن روح‌شون می‌شه.»</font></div> text/html 2019-05-07T17:05:42+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی چون پرده بر افتد http://godot.mihanblog.com/post/119 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">پیرمردان آن روستا می گویند در روستای دشمنانشان ساحری هست که صدها سال است بی وقفه جنیان را تسخیر کرده، به سمت آن ها گسیل می دارد تا آفت و بیماری برای آدم ها و دام ها و محصولات ایجاد کنند، یا آب چاه ها را شور و تلخ کنند یا اصلا روستا را به کلی ویران کنند. اما ساحر دیگری که در مناره نیمه مخروبه ای در آن حوالی زندگی می کند نیز، پی در پی لشکرهایی از جنیان را به مقابله با جنیان دشمن می فرستد و جلوی ورود آن ها به روستا را می گیرد. این دو ساحر صدها سال است که در سکوت به جنگیدن با هم مشغولند. اگر یکیشان لحظه ای غافل شود، خودش و سرزمینش با خاک یکسان خواهد شد. اما مادام که هر دو شب و روز به ورد خواندن و طلسم دمیدن ادامه دهند، هر دو سرزمین در امان می مانند. و شگفتی ماجرا همین جاست: زورآزمایی ابدی دو نیروی ویرانگر باعث شده هر یک دیگری را خنثی کنند و در نتیجه، انگار نه انگار که در پشت صحنه زندگی آرام و روزمره روستاییان، ساحرانی هزار ساله با لشکریان اجنه در حال جنگی سهمگینند. تا جایی که امروز کمتر کسی از جوانان به این ساحران باور دارد، که از زندگی خود گذشته اند تا از زندگی مردم دفاع کنند.</font></div> text/html 2019-04-29T19:10:12+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی تاریخ موازی http://godot.mihanblog.com/post/118 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">مانویان باور داشتند که ماده در خود خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را به خود جذب و اسیر خود می‌کند، تا جایی که حتی پس از مرگ هم روح نمی‌تواند از ماده جدا شود و بلافاصله به کالبد مادی دیگری می‌چسبد (تناسخ).</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">این باور مذهبی، باعث شده بود مانویان به پدیدهٔ مغناطیس توجه نشان دهند و آن را از دلایل حقانیت نظریات دینی خود بدانند، و بر روی آن مطالعات زیادی بکنند که منجر به کشف برخی خواص آهنربا، از جمله میدان مغناطیسی شد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">درست مشخص نیست که چه زمان مانویان با پاشیدن براده‌های آهن در اطراف یک آهنربا، متوجه شدند براده‌ها همواره طرحی مارپیچی یکسانی می‌گیرند. اما در نقاشی‌های بازمانده از مانویان در اطراف جهان مادی خطوط منحنی‌ای هست که درست شبیه طرحی است که براده‌های آهن در اطراف آهنربا می‌گیرند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">همچنین مانویان چینی برای نخستین بار به خاصیت مغناطیسی زمین پی بردند و نخستین قطب نما را ساختند. هر چند آن‌ها از قطب نما نه برای جهت‌یابی بلکه برای اثبات حقانیت دین خود سود می‌جستند تا به دیگران ثابت کنند کل جهان مادی خاصیتی مغناطیسی دارد که روح را در خود اسیر می‌سازد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">در تواریخ چین مضبوط است که بوداییان که دشمنان سرسخت مانویان شرق آسیا بودند، امپراتور مینگ را متقاعد کردند که نمایش‌های آهنربایی مانویان حاصل سحر و جادو است و از آن پس هر گونه مطالعهٔ دینی بر روی پدیدهٔ مغناطیس به شدت محکوم شد.</font></div> text/html 2019-04-18T11:58:28+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی رنج‌های ناچیز http://godot.mihanblog.com/post/115 <p dir="rtl"></p><div><div style="text-align: justify;"><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">هملت در تک گویی معروف خود، از انسان ها تعجب می کند که چطور این همه رنج و تحقیر روزانه را تاب می آورند و خودشان را با خنجری از این همه درد و استخفاف راحت نمی کنند. و عاقبت به این نتیجه می رسد که ترس از جهانی پس از مرگ است که این طور عزم انسان را در انجام اقدامی قاطع، سست می کند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">هملت در سیاههٔ درد و رنج هایی که بر می شمرد، از دو دسته رنج نام می برد: یکی رنج های بزرگی همچون از دست دادن کسانی که بدیشان عشق می ورزیم. دیگر رنج های ناچیزی که در نگاه اول باعث می شود خواننده تعجب کند که چرا در کنار مصیبت هایی چنان بنیان‌کن قرار گرفته اند. رنج هایی همچون امروز و فردا کردن دیوانیان و صاحبان قدرت در انجام کاری اداری و تحقیر کردن ارباب رجوع. انسان با خود فکر می کند چرا من باید به خاطر چنین رنج ناچیز و هر روزه ای خودکشی کنم؟ آن چیزی که مانع می شود که برای چنین رنج ناچیزی خودکشی کنم، نه ترس از آخرت، که ناچیزی و قابل تحمل بودن آن است.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">کارل یاسپرس از کسانی است که تا حد زیادی با هملت همدل است: او معتقد است تجربهٔ مصیبت ها و دردها انسان را به مرزهای وجودی اش می راند، هر چند بر خلاف هملت این چنین مصیبت هایی را عامل رشد انسان و کشف افق های جدید وجودی می داند، نه انگیزهٔ خودکشی. اما یاسپرس در سیاههٔ مصیبت ها و رنج هایش جایی برای رنج های ناچیز و روزانه در نظر نمی گیرد. نه. مصیبت های عظیم هستند که انگیزهٔ تحول های عظیم می شوند، درست به دلیل این که با زندگی عادی تاب‌آوردنی نیستند و نوع جدیدی از هستی را طلب می‌کنند، به دلیل این که آدمی را چنان به شکلی بنیادین و برگشت‌ناپذیر تغییر می دهند که ادامهٔ روال معمول حیات ناممکن می شود. اما رنج های ناچیز، رنج های کوچک روزمره، این قدرها حماسی و قهرمانانه نیستند. میخچه ای که پای آدم را آزار می دهد، هیچ تغییر بنیادینی در هستی انسان به بار نمی آورد، انسان را به سمت کشف امکانات جدید هستی اش سوق نمی دهد، چون میخچه ای بیشتر نیست، میخچه ای که می شود با آن سر کرد و به همین روال معمول زندگی ادامه داد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">من در خانواده ای زندگی می کنم که سرشار از این رنج های ناچیز است. دو نفر از اعضای خانواده هر روز و هر روز از مشکل دفع رنج می برند که آن قدر به پستو رانده شده که حتی از آن حرف نمی زنند. خود من و یکی دیگر مشکل بدخوابی داریم و اکثراً روزهایمان با خواب آلودگی و گاهی سردرد سر می شود. اعضای دیگری هستند که همیشه هدف غر زدن ها و عیب جویی های بی امان اعضای خانواده اند. و در مقابل خودشان اعضای دیگر خانواده را مدام آماج حملات کلامی خود می کنند. این حملات آن قدر شدید نیست که به دعوایی تمام عیار منجر شود، و نکته همین جاست: تمام این رنج ها آن قدر بزرگند که رنج محسوب شوند، ولی آن قدر کوچکند که افراد انگیزه ای برای تغییر شرایط رنج آمیز خود نداشته باشد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">از میان هملت و یاسپرس، یکی به کلی چنین رنج هایی را به حساب نمی آورد و آن یکی راه حلی چنان افراطی برایش پیشنهاد می کند (خودکشی)، که عملاً انسان را برای حفظ حالت فعلی خود و عدم تلاش برای تغییر مصمم تر می کند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما در این میان کس دیگری هم هست که با هوشمندی این رنج های روزمره را مرکز آموزه‌های خود قرار داده، و او بوداست. بودا در اولین آموزه از چهار حکمت شریف خود می گوید: هستی رنج است. اما بعد تأکید می کند که این رنج تنها رنج های عظیمی همچون مرگ عزیزان و نابود شدن تمام زندگی انسان بر اثر ورشکستگی نیست‌. بودا می گوید: همین که چیزی را بخواهی ولی نتوانی بخری، همین که در نهانگاه ذهنت ترسی دائمی داشته باشی که مبادا چیزی که داری را از دست بدهی، این ها رنج هایی هستند که گرچه به خودی خود به چشم نمی آیند، اما همچون رشته نخ های باریک در هم تنیده شده اند و تمام تار و پود زندگی ما را شکل داده‌اند. رنج هایی آن قدر کوچک که ما را به خیال تغییر روش زندگی خود نمی اندازند و برعکس، امیدی دائمی در ما روشن می&nbsp; کنند که فردا و پس فردا و پسان فردا وضع بهتر خواهد شد و ما را وا می دارند هر چه بیشتر به همین روال بچسبیم، در حالی که آن قدر در هر مویرگ از رگ های حیات جاری اند، که عملاً چیزی از زندگی نمی چشیم جز نبض هایی مداوم، رنج پس از رنج پس از رنج: سامسارا.</font></div></div></div> text/html 2019-03-31T21:08:26+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی سند ب‌پ ۲۲۳۵، موزه پرگامون برلین http://godot.mihanblog.com/post/114 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">از جالب‌ترین سندهای موزهٔ پرگامون برلین، سند ب‌پ ۲۲۳۵ است. اگر در سایت موزهٔ برلین بروید با سرچ این اسم می‌ توانید این سند را ببینید. البته خود سند چیز خاصی نیست. کتیبه‌ای سنگی است که جملاتی به زبان قبطی باستان بر روی آن نوشته شده. و با کمی دقت، مشخص می شود که هر جا کلمهٔ «پت» به معنی آسمان در متن قبطی به کار رفته، بالایش با خطی ریز، ترجمهٔ عربی این کلمه بر روی سنگ حک شده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">آن چه این کتیبه را به سندی این اندازه ارزشمند تبدیل می کند، این است که با آزمایش کربن مشخص شده این ترجمه در حوالی قرن نهم هجری صورت گرفته، یعنی زمانی که زبان و خط قبطی، قدیمی‌ترین خط الفبایی شناخته شدهٔ بشر، بیش از هزار سال بود که به کلی فراموش شده بود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">آن چه بر غرابت موضوع می افزاید، اولاً ترجمهٔ دقیق کلمهٔ قبطی است، و ثانیاً این که به نظر می رسد مترجم ناشناس، هیچ تلاشی برای ترجمهٔ کلمات دیگر نکرده است. گویی تنها همین یک کلمه را به طریقی نامعلوم توانسته رمزگشایی کند. کاری که به اعتقاد متخصصان خط‌شناسی ناممکن است. فرآیند رمزگشایی یک خط به این صورت نیست که کلمه کلمه شروع کنند به خواندن و رمزگشایی. بلکه این فرآیند زمان‌بر با مقایسهٔ خطوط مرتبط و تحقیقات میدانی و تاریخی فراوان انجام می‌شود. از نظر دانش خط‌شناسی رمزگشایی تنها یک کلمه از یک خط باستانی همان قدر نامعقول است که رمزگشایی بی‌مقدمهٔ تمام کلمات آن خط. به همین خاطر عده ای گمان برده‌اند که چه بسا این مترجم ناشناس در قرن نهم موفق به رمزگشایی کل خط و زبان قبطی شده، و حتی شاید کتابی در این زمینه نوشته که از دست رفته است، اما به دلایلی تنها یک کلمه از کل کتیبه را ترجمه کرده و از افشای رمز باقی کلمات خودداری کرده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">هر چند هویت مترجم و قصد او تا به امروز بر دنیای علم نامکشوف است، اما بین تذکره‌نویسان عرب، افسانه‌ای رایج است که به شکلی غریب به مترجم گمنام شباهت دارد: افسانه مربوط به ابن خفاجهٔ هواری، شاعر مصری قرن نهم است که خود را از صخره‌ای پایین انداخت و کشت. بنا بر افسانه ابن خفاجه شبی وحشتزده از کابوس بیدار شد و در حالی که کلمه‌ای بی معنا را نعره می‌کشید، سر به بیابان گذاشت، و دیگر کسی او را ندید. ابن رومی، سفرنامه‌نویس تونسی که آثارش از روایات جعلی آکنده است، مدعی است که سال‌ها پس از گم شدن شاعر، او را دیوانه و مصروع در کوه‌های بین فیوم و سیوط دیده است که هنوز همان کلمه را تکرار می‌کرده و بر تن سنگ‌ها و صخره‌ها، می‌تراشیده. ابن رومی می‌گوید چون از پیرمردی که در کاروان بود معنای کلمه را پرسیدم، گفت آن نامی است از نام‌های خدا.</font></div> text/html 2019-02-03T19:00:10+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی صدا http://godot.mihanblog.com/post/113 <div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">اوتزی با صورت در برف افتاده بود. به سختی نفس می کشید و ناله هایی ضعیف می کرد. از کودکی از مادربزرگش شنیده بود که هر ناله، بخشی از جان آدمی را در خود دارد و هر کس با هر ناله کمی از جانش را از تنش بیرون می ریزد و کمی به مرگ نزدیک تر می شود. یک عمر از ترس آن که زود نمیرد، سخت ترین دردها را تحمل کرده و دم برنیاورده بود، اما آن شب به قدر تمام عمر نالیده بود و هنوز می نالید. لبش دریده، سینه اش شکافته، کتفش از جا در رفته و پایش شکسته و برعکس شده بود. سوز دردناک سرما هم تداوم خنجر مردانی بود که به این روزش انداخته بودند. هنوز صدای مردان را می شنید که در حال گریختن حرف می زدند و می خندیدند. نفرت و خشم هم به دردهایش افزوده شد و سینه اش را چون اخگری در میان آن هم برف داغ کرد. چون حیوانی زخم خورده می دانست که چیز زیادی به مرگش نمانده. و با وحشت اندیشید این اندک جان را هم دارد خرج ناله های بی رمقی می کند که هیچ کس نمی شنود و نخواهد شنید، همچون ناله هایی که از کودکی در سینه اش دفن کرده بود. اندیشید: «اگر قرار است بمیرم، اگر قرار است چند لحظه دیگر بمیرم...» برف خون آلودی که در دهنش رفته بود را تف کرد. تمام دردهایش، دردهایی که سال ها در سکوت کشیده بود، تمام نفرت هایش، تمام خشم هایش، تمام امیدهای واهی اش، تمام ترس ها، عشق ها، آرزوها، همه و همه را جمع کرد، سرش را بالا آورد و تمام جانی که در هنوز در تن آش و لاشش باقی بود را نعره کشید. نعره کشید، یک عمر را نعره کشید و جان همچون توده ای خون لخته شده با نعره ها از گلویش بیرون ریخت و در کوهستان برف گرفته پخش شد. نعره کشید تا وقتی دیگر جانی در بدنش نماند و صورتش در برف فرو افتاد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">*</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">پنج هزار و سیصد سال بعد، گروهی از محققان جسد یخ‌زده و سالمی را در یخچال های کوه های آلپ کشف کردند. جسد را به آزمایشگاه هاشان بردند و شگفتزده از این جسد سالم، فرصت را غنیمت شمردند و با دستگاه سیتی‌اسکن از جاهای مختلف تنش عکس برداری کردند. از زخم هایی که نشان می داد در یک درگیری کشته شده، از استخوان ها که نشان می داد سن تقریبی اش بین چهل و پنجاه است، از خالکوبی های آیینی که در نقاط مقدس بدنش بودند. جسد مرد در آزمایشگاه ها دست به دست می شد و هر کس رویش پژوهشی می کرد. تا این که کسی به ذهنش رسید از تارهای صوتی اش عکس بگیرند و با کامپیوتر صدایش را بازسازی کنند. محققان هیجان‌زده شروع به کار کردند. به چند گروه متخصص از رشته های مختلف نیاز بود تا پروژه به سرانجام برسد. بالاخره یک روز همهٔ گروه دور کامپیوتری جمع شدند و مسئول پروژه با لهجهٔ ایتالیایی گفت: «همه آماده اید؟» و در مقابل چشمان علاقه مند گروه، با کلیکی نرم افزار را پلی کرد. ناگاه نعره ای گوشخراش در آزمایشگاه پیچید. همه از جا پریدند، زنی جیغ کشید، کسی دستش به چیزی خورد و آن را انداخت و شکست. صدای نعرهٔ بی وقفهٔ مرد پنج هزار ساله، انگار ساختهٔ کامپیوتر نبود، انگار از خود جان داشت. کسی خواهش کرد: «قطعش کنید، قطعش کنید!» اما مسئول هر چه کلیک می کرد نعره قطع نمی شد. همه گوش هایشان را گرفته بودند. چند نفر دیگر نتوانستند تحمل کنند و از اتاق بیرون رفتند. مسئول آی تی جلو رفت و شروع کرد به ور رفتن با کامپیوتر و دست آخر، ناتوان دو شاخه اش را از برق کشید. نعره تا چند ثانیه هنوز ادامه داشت، تا این که بالاخره خاموش شد. آزمایشگاه در سکوت فرو رفت. محققان وحشتزده به هم نگاه می کردند. بعد از یکی دو دقیقه مسئول پروژه گفت: «فکر کنم هر چه رویش آزمایش کردیم کافی باشد. بهتر است دیگر تحویلش بدهیم به موزه.» و همه بی درنگ موافقت کردند. مسئول آی تی هم کامپیوتر را بغل زد و آن را در زباله‌دان بیرون ساختمان انداخت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">پ ن:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">Otzi the Iceman</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="1">اسم جسد پنج هزار ساله ایست که در سال ۱۹۹۱ در کوه های آلپ اروپا پیدا شد و اخیراً با عکس گرفتن از تارهای صوتی اش، صدایش را بازسازی کردند.</font></div></div> text/html 2018-11-13T19:36:27+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی دربارۀ ارواح منتشر http://godot.mihanblog.com/post/112 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">ذهنیت آدم، روح آدم، شکلی ندارد. همه این را قبول دارند، اما در عمل در پشت کلمات و افکار، ذهنیت هر کس را جسمی اثیری شبیه به جسم واقعی او تصور می کنیم. چیزی نادیدنی که دریک محیط فیزیکی محدود شده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما من تازگی شکل روح را جور دیگری تصور می کنم. روح در ذهنم مثل یک کش است. یا یک خمیر بازی که از هر طرف قابلیت کش‌آمدن دارد. کسی را که برای اولین بار می بینیم و تصور می کنیم همه اش را ملاقات کرده ایم، در حقیقت تنها نقطه مرکزی کش‌آمدن‌هاست. نقطه ای در مرکز خط های زیادی که هر کدام به جهتی امتداد دارند. مخصوصاً امثال من، آدم های تنها و بدون تعلق که بخش زیادیشان در همین جاست، مرتکب این اشتباه می شوند که بپندارند تمام مخاطبشان هم در همین بدنی که می بینند حاضر است. اما کم کم متوجه می شوند که این تنها بخشی و گاه بخش کوچکی از ذهنیت و روح مخاطبشان است. بخشی از مخاطبشان کشیده شده به سمت روابط خانوادگی، به سمت مهمانی دیشب که فلانی فلان حرف را زد، به سمت اختلاف با پدر یا مادر سر فلان ماجرا، به سمت معروف بودن پدربزرگشان یا ثروتمند یا فقیر بودن عمویشان. نه این که در حال حاضر به تمام این امور بالفعل فکر کنند، اما خواسته ناخواسته بخشی از ذهنیتشان آنجاست و این امور بخشی از روح و هویت آن ها را شکل داده. بخش دیگری ممکن است به سمت شغلشان کشیده شده باشد، مخصوصاً هر چه بیشتر برای این شغل اهمیت قائل باشند بخش بیشتری از ذهنشان به آن سمت کشیده شده، بخش دیگری به سمت کتاب ها و اطلاعاتی که دارند، و بخش دیگری به سمت فوتبال و ورزش های دیگری که پیگیری می کنند و و و...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">کسانی مثل من که تنها و بریده از بیرونند وقتی با چنین کسانی رو به رو می شوند، در ابتدا خود را با آن ها برابر می بینند. هم سطح. رو در رو. اما هر چه می گذرد و هر چه مخاطب بیشتر کش های خود، تعلق های خود به جهان های دیگر را نشان می دهد، امثال من حس می کنند دارند پایین تر و پایین تر می آیند و در برابر وجودی که لحظه به لحظه بیشتر به وسعت و پهناوری اش پی می برند، احساس ناچیز بودن و کوچک بودن می کنند، و در نتیجه رابطه صمیمی جای خود را به رابطه ای احترام-حسادت آمیز می دهد. رابطه ای که کسی ممکن است با یک خدا یا خداواره داشته باشد. آن قدر بزرگ و دور از دسترس که به زودی در جریان زندگی شخص فراموش می شود، و تنها به شکل ایدئالی آزار دهنده هر از چندی به یاد می آید.</font></div> text/html 2018-09-21T16:45:50+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی کشف دیگری همراه با لویناس http://godot.mihanblog.com/post/111 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">امانوئل لویناس، فیلسوف اخلاق، تمام تلاش خود را بر روی مطالعه بر چند و چون ارتباط ما با دیگری گذاشته است. لویناس معتقد است حالت اولیهٔ هر انسانی به رسمیت نشناختن دیگری است. هر انسانی در حالت اولیه تنها به فکر کامجویی است از هر چه می تواند بیابد، و کامجویی یعنی تملک جهان و اشیای دیگر، یعنی مهر خود را بر آن ها زدن.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">در این میان اما، خواه ناخواه به جایی می رسد که ناگزیر از پذیرش دیوار می شود: چیزهایی در جهان هستند که به هیچ وجه زیر بار تملک خودمحورانهٔ من نمی روند. نخستین و قدرتمندترین این دیوارها، مرگ است. انسان با رو به رو شدن با دیوارهای گذرناپذیر، خود را می بازد، دیگری را به رسمیت می شناسد، و آماده می شود که به جای تملک، تلاش کند با دیگران وارد رابطه شود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">لویناس برای توصیف کیفیت رابطۀ انسان با دیگری، از مفاهیم راهگشایی استفاده می کند. از جمله سرریز کردن مدلول از دال، اما یکی از بهترین مفاهیمی که برای توصیف این رابطه به کار می گیرد، «چهره» است. لویناس می گوید: انسان به هنگام رابطه با دیگری، با چهرۀ دیگری سر و کار دارد. اما دست روی نکتۀ جالبی می گذارد: انسان هر چه به کسی نزدیک تر باشد، هر چه مدت طولانی تری با کسی زندگی کرده باشد، جزئیات چهرۀ او را کم تر و کم تر می تواند به یاد بیاورد. در حقیقت، انسان جزئیات چهرۀ غریبه ها را بهتر به یاد می آورد، تا کسانی که سال ها با ایشان زندگی کرده است. چرا این گونه است؟&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">لویناس می گوید: چهره همچون یک تابلوی راهنمایی است، یک علامت است برای رساندن ما به «دیگری». به هنگام مواجهه با علامت، ما به خود علامت توجه نمی کنیم، بلکه به چیزی که در پس علامت پنهان است، به معنای علامت، به مدلول علامت توجه می کنیم، و در نتیجه گاه می شود که خود علامت را نمی بینیم. ممکن است کسی روی تابلوی راهنمایی ناسزایی نوشته باشد، ممکن است بعضی از حروف و کلمات آن کنده شده باشد یا بر اثر باران کمی زنگ زده باشد. راننده ای که برای حفظ سلامت خود و سرنشینان تمام توجهش به معنای تابلوهاست، متوجه خیلی از این امور نمی شود. کسی متوجه این امور می شود که کناردست راننده نشسته، و نیاز ندارد تمام توجهش به معنای پشت تابلو باشد. به همین شکل، هر مقدار کسی با «دیگری» وارد رابطه شده باشد و «دیگری» را ببیند، جزئیات چهرۀ او را کم تر و کم تر می بیند و هر مقدار بیشتر متوجه رنگ چشم، شکل بینی، شکل لب ها و گونه های دیگری شود، با خود «دیگری» کم تر رابطه دارد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اما این تمام ماجرا نیست. لویناس می گوید: دیگری، وجود دیگری، روح و ذهن دیگری، یا هر اسم دیگری که روی آن بگذارید، برای من به تمامی غیر قابل دسترسی است. من هیچ وقت نمی توانم دیگری را، تمام دیگری را، درک کنم. این جاست که چهره از تابلوی راهنمایی متمایز می شود: تابلوی راهنمایی دقیقاً همان معنایی را نشان می دهد که پشت آن پنهان است. دال و مدلول دقیقاً هم اندازۀ یکدیگرند. اما چهره، هر چند به «دیگری» که در پس آن پنهان است اشاره می کند، اما هیچ گاه به تمامی نمی تواند آن را نشان دهد. رابطه با دیگری، رابطه ای نامتناهی است، انسان می تواند تا ابد با کسی زندگی کند و به او نزدیک شود و هنوز او را به تمامی به چنگ نیاورده باشد، و هنوز بتواند بیشتر به او نزدیک شود. این است که لویناس تأکید می کند: تلاش برای فهم دیگری، همواره ناکام می ماند. امید به فهم دیگری، نوعی از امید به تملّک دیگری است. انسان می خواهد با فهمیدن دیگری، او را برای خود کند، او را اهلی کند، او را به چیزی پیش پا افتاده و فهمیده شده، مثل کتابی خوانده شده تبدیل کند. اما این ناممکن است. تنها راه ارتباط با دیگری، به باور لویناس، نه فهم او، بلکه «گفتگو» با اوست.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">این یکی دیگر از اصطلاحات راهگشای لویناس است. گفتگو برای بیشتر ما، نوعی تبادل اطلاعات است. اگر با دیگری گفتگو می کنیم، در حقیقت می خواهیم بیشتر او را بفهمیم و در نتیجه، بیشتر او را برای خود کنیم. اما برای لویناس گفتگو معنای دیگری دارد. به این منظور، لویناس توضیح می دهد که هر گفتگو از دو بخش تشکیل شده: «گفته» و «گفتن». گفته، آن اطلاعاتی است که در گفتگو رد و بدل می شود. گفتن، نفس گفتن است. نفس نزدیکی با دیگری. و در یک رابطه، آن اندازه که گفتن، خود گفتن، مهم است، گفته ها مهم نیستند. زیرا فارغ از این که «چه» گفته می شود، خود عمل سخن گفتن، به معنای گشودن خود به روی دیگری است، به رسمیت شناختن دیگری است، به معنای آن است که من این خطر را می پذیرم که خود را در معرض تو قرار دهم، این اندازه به تو اعتماد می کنم که خود را تسلیم تو کنم، و با تو در رابطه ای متقابل، رابطه ای هم سطح، گفتگو کنم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">لویناس می گوید: تا وقتی این گشودن وجود نداشته نباشد گفتگو شکل دیگری از تلاش برای تملک دیگری است که همواره ناکام می ماند. و اگر این گشودن وجود داشته باشد، حتی در سکوت نگاه کردن به دیگری به قدر ساعت ها گفتگو نزدیکی و اتصال به بار می آورد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">این متن خلاصه‌ای بود از چند فصل کتاب:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">کشف دیگری همراه با لویناس</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">نوشتهٔ مسعود علیا</font></div> text/html 2018-06-18T14:42:38+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی حجمستان، یادداشتی بر داستان «پختستان» نوشتۀ ادوین ابوت http://godot.mihanblog.com/post/110 <blockquote style="color: rgb(24, 24, 24);"></blockquote><font face="Mihan-IransansLight"><div style="text-align: justify;"><b style="font-size: x-small; color: rgb(24, 24, 24);">معرفی:&nbsp;</b><span style="font-size: x-small; color: rgb(24, 24, 24);">ادوین ابوت رمان پختستان را در سال ۱۸۸۴ در انگلستان دوران ویکتوریا منتشر کرد: دوران نظام اجتماعی و اخلاقی خشک، و ازلی‌ابدی.</span></div></font><blockquote style="color: rgb(24, 24, 24);"></blockquote><font face="Mihan-IransansLight"><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: x-small; color: rgb(24, 24, 24);">رمان از دو فصل تشکیل شده: در فصل اول راوی که مربعی از اهالی پختستان است سرزمین دو بعدی خود را توصیف می‌کند، شکل و شمایل هندسی و فیزیکی پختستان، این چگونه همدیگر را می‌بینند، همدیگر را می‌شناسند. همچنین از ساختار اجتماعی و سیاسی پختستان می‌گوید، اختلاف طبقاتی و تنش‌های بین اشکال مختلف، انقلاب‌ها و سرکوب‌ها، تبعیض‌های جنسیتی، و...</span><span style="font-size: x-small; color: rgb(24, 24, 24);">&nbsp;</span></div></font><font size="1"><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-IransansLight;">در فصل دوم، مربع برای نخستین بار با دنیاهای جدیدی رو به رو می‌شود، دنیاهایی که حتی تصورشان برای اهالی پختستان ناممکن است و صحبت کردن از آن، جرم. اگر فصل اول انتقاد از وضع کنونی است، فصل دوم را می‌توان نوید امکان تغییر به وضعی جدید دانست، وضعی جدیدی که همه ناممکنش می‌دانند، تنها از آن جهت که هنوز یاد نگرفته‌اند به جهت درست نگاه کنند، و به محض آن که یاد بگیرند، تعجب خواهند کرد که چطور در تمام این مدت از دیدن آن عاجز بودند.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-IransansLight;"><br></span></div></font><font face="Mihan-Iransans" size="1"><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">شبی تابستانی ادوین ابوت در کتابخانه نشسته بود و به مسأله‌ی بغرنجی فکر می‌کرد. مسأله از این قرار بود که آیا می‌توان بعدی مکانی غیر از سه بعد تصور کرد که در جهتی غیر از جهاتی که می‌شناسیم امتداد داشته باشد؟ و اگر چنین جهان چهار بعدی ممکن باشد، در مقایسه با ما چه شکلی خواهد داشت؟</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">در همین فکرها بود، که ناگهان اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد. در وسط اتاق مطالعه‌اش، نقطه‌ای پدید آمد، در مقابل چشمان حیرت‌زده‌اش به سرعت رشد کرد، به جنینی بدل شد، سپس کودکی شد و نوجوانی و جوانی، و در عرض چند ثانیه، پیرمردی در مقابل او ایستاده بود.&nbsp;</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ادوین ابوت وحشت‌زده فریاد کشید و به قفسه‌ی کتاب‌ها چنگ زد تا خودش را از افتادن نگاه دارد و چند کتاب با سر و صدا زمین ریخت. زنش از این همه داد و فریاد هراسان به اتاق دوید و پرسید: «چه خبر شده؟»</div></span><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ابوت بی آن که بتواند حرف بزند پیرمرد را نشان داد و زن که تازه متوجه حضور پیرمرد محترم و موقری در کتابخانه‌ی شوهرش شده بود، با رعایت آداب چند کلمه‌ای با او خوش و بش کرد و رو به ابوت گفت: «ادوین، نمی‌فهمم سبب این رفتار بدون نزاکت چیست؟ از آقای محترم دعوت کن بنشیند. من هم‌اکنون چای می‌آورم.» و از اتاق خارج شد.</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">پیرمرد رو کرد به ابوت، که هنوز به قفسه چنگ زده بود، و گفت: «معذرت می‌خواهم که این طور ظاهر شدم. همیشه وارد شدن به حجمستان دردسر ساز است.»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ابوت با لکنت گفت: «شما که هستید؟»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">«ببخشید، فراموش کردم خودم را معرفی کنم. من متوازی الانسان هستم. در جهان چهار بعدی که از آن می‌آیم نام من این است.»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">«متوازی الانسان؟»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">«بله، خب این طور تصور کنید که تمام وجود شما در جهان سه بعدی، فقط یکی از اضلاع ما در جهان چهار بعدی است. همان طور که تمام وجود مربع در جهان دو بعدی، فقط یکی از پهلوهای مکعب در جهان سه بعدی است. من هم چون از انسان‌هایی دو به دو متوازی ساخته شده‌ام، متوازی الانسان نامیده می‌شوم.»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ابوت دهانش را چنان باز کرده بود که انگار در نیمه‌راه یک ناسزا متوقف شده. پیرمرد گفت: «بیایید، بگذارید نشان‌تان دهم.» و قبل از آن که ابوت بتواند کاری بکند، دست او را گرفت و او را در جهتی، نه بالا و پایین، نه چپ و راست، نه درون و بیرون، بلکه در جهتی به کلی متفاوت بلند کرد، از جهان سه بعدی برداشت و بیرون برد. ابوت از وحشت جهان چهار بعدی یک بند فریاد می‌زد، مخصوصاً وقتی چشمش به میهمانش افتاد که به شکلی غیر قابل توصیف، از انسان‌هایی دو به دو متوازی ساخته شده بود و هر انسان با تمام سه بعدش تنها یکی از اضلاع او را تشکیل می‌داد.</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">متوازی الانسان صبر کرد تا وحشت ابوت به انس بدل شود، و آن گاه برای او شرح داد که چطور در تمام این مدت جهانی چهار بعدی درست جلوی چشم تمام اهالی حجمستان بود، اما هیچ کس سر را به جهت درست نمی‌گرداند تا آن را ببیند، جهتی غیر از بالا و پایین و چپ و راست. و از ابوت خواست که دیگر اهالی حجمستان را از وجود این جهان عظیم مطلع کند، جهانی که حجمستان با تمام عظمتش در قیاس با آن، همچون نقش روی دیوار است.</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ابوت به جهان سه بعدی نگاه کرد که همچون نقش روی دیوار، بدون حجم به نظر می‌رسید. از آن جا می‌توانست داخل کتابخانه‌اش را ببیند، انگار که سقفی به کار نباشد، با آن که سقف بود، و همسرش که سینی چای به دست سرگردان در میان اتاق ایستاده بود و سر در نمی‌آورد که مردها کجا رفته‌اند. گفت: «اما هیچ کس حرف من را درک نخواهد کرد.»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">متوازی الانسان گفت: «خب چرا یک داستان نمی‌نویسی تا فهمش راحت‌تر شود؟»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">«چه داستانی؟»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">«نمی‌دانم. مثلاً داستان یک مربع ساکن جهان دو بعدی، که روزی کره‌ای از جهان سه بعدی در خانه‌اش ظاهر می‌شود و سعی می‌کند بعد سوم را برای او توضیح دهد.»</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">ابوت به تمام چند صد چشم متوازی الانسان نگاه کرد، و به نشان پذیرش سر تکان داد. از همین حالا عنوان داستان را انتخاب کرده بود: «پختستان».</div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><span style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده، به این آدرس:</div></span></font><div style="text-align: justify;"><a href="http://pelatto.ir/?p=5701" target="_blank" title=""><a href="http://pelatto.ir/?p=5701" target="_blank" title="">لینک</a></a></div> text/html 2018-05-20T03:37:11+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی دوزخ http://godot.mihanblog.com/post/109 <div><font face="Mihan-Iransans">بورخس در داستانی می گوید: گذشت زمان، بیشتر از آن که با سال ها رقم بخورد، با تصمیم های قاطع و اتفاقات بزرگ صورت می گیرد. زمانِ قبل از یک تصمیم یا اتفاق سرنوشت ساز، زمان بسیار دوری به نظر می آید، هر چند یک سال قبل باشد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans">با عکس نقیض این حرف، می شود به این نتیجه رسید که: اگر در زندگی تصمیم قاطعی گرفته نشود یا اتفاق خاصی نیفتد، زمان فشرده می گردد. آدمی روزی به خودش می آید و می بیند چهل سال گذشته، بدون این که بتواند به یاد بیاورد این سال ها کجا رفتند.</font></div> text/html 2018-05-19T00:46:50+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی آهستگی http://godot.mihanblog.com/post/108 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">۱.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در میان سیارات هفتگانه که معبود یونانیان و رومیان بودند، دو سیاره رابطۀ جالبی با هم دارند: عطارد، نزدیک ترین سیاره به زمین بعد از ماه، و مشتری، دورترین سیاره به زمین بعد از زحل. عطارد به علت مدار کوتاهش پس از ماه سریع ترین چرخه را در آسمان دارد، و به همین دلیل پیک بادپای خدایان نیز هست. در حالی که مشتری به علت مدار بلندش پس از زحل کندترین چرخه را در آسمان دارد و دوازده سال طول می کشد تا یک دور کامل بچرخد، و به همین دلیل نیز پیرسال و پدر خدایان تصور می شود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اما شگفت آن که هر دوی این سیاره ها، یکی جوان و بادپا و دیگری کهنسال و کُند سیر، نمایندۀ چیزی هستند که ما امروزه کم و بیش یکی می دانیم: عطارد یا مرکوری خدای هوشمندی است، و مشتری یا ژوپیتر خدای خردمندی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">این اتفاقی نیست، و خبر از آن می دهد که این دو واژه برای انسان باستانی دو معنای متفاوت داشته است: هوشمندی، تیزهوشی و حدّت ذهن است، دانستن اطلاعات بسیار، حل کردن مسائل در مدتی کم، به خاطر همین است که عطارد یا مرکوری را واضع علوم بشری می دانستند. در حالی که خردمندی درک عمیق زندگی است. فهم معنای حیات. جمع آوردن علوم بی شمار، تحت حکمتی واحد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اما چرا سیارۀ عطارد ایزد دانش هاست و مشتری ایزد خرد و حکمت؟ شاید چون تندی نزد انسان باستانی، نشانۀ حدّت هوش بود، و آهستگی نشان عمق خرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">۲.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ماکس وبر در مقالۀ معروف «علم به مثابه حرفه» به نقل از تولستوی می گوید که اگر مرگ در دوران جدید امری بی معناست، به خاطر آن است که همۀ ما در جریان سیلاب وار تمدن قرار گرفته ایم، جریانی که دم به دم رنگ های جدیدی به ما عرضه می کند، رنگ هایی هر چند خیره کننده، اما موقتی. به همین دلیل هر کس در هر کجای این حرکت پرسرعت و بی پایان قرار گرفته باشد، وقتی به پایان زندگی می رسد، احساس می کند چیزی در دست ندارد. زندگی چیزی به او نداده که دمی بعد از او نگرفته باشد. هیچ معنایی نیست که در طول زندگی او یا بعد از زندگی اش، رنگ عوض نکند. همیشه گامی دیگر در پیش رو هست، هر چقدر هم که فرد پا به پای حرکت تمدن پیش رفته باشد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بر خلاف ابراهیم یا فلان دهقان در زمان های قدیم، که به هنگام مرگ «پیر و لبریز و اشباع شده از زندگی» جان می سپردند. زیرا زندگی در طی سالیان دراز، هر آن چه در چنته داشت را به آنان عرضه کرده بود، و دیگر چیزی در جهان نبود که بخواهند به آن برسند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر تولستوی در آغاز قرن بیستم چنین می گفت، ما امروز، در عصر انفجار اطلاعات، چه باید بگوییم؟ در روزگاری که سالانه دو میلیون و دویست عنوان جدید کتاب چاپ می شود، و تازه کتاب آهسته ترین رسانۀ جهان امروزی است. عصری که بعضی متخصصان آن را پیشگام دورۀ رکود اطلاعات می دانند، دوره اى كه سكوت آرزوى انسان ها مى شود، در میان هیاهوى سرگیجه آورى كه دیگر معنایى ندارد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">۳.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">«درجۀ سرعت، تناسب مستقیم با شدّت فراموشی دارد. از این معادله می توان به نتایج مشخّصی رسید، مثلاً این که دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل این قدر آسان خود را فراموش می کند. یا برعکس: دوران ما گرایش جنون آمیزی به فراموش کردن خود دارد، و برای این که این میل را عملی سازد، خود را به دست دیو سرعت می سپارد. زمانه بر شتاب خود می افزاید، تا به ما بفهماند که میل ندارد ما به یادش بیاوریم، زیرا از خود خسته است، بیزار است، و می خواهد شعلۀ کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آهستگی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">میلان کوندرا</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">پ ن:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">طنزش اینه که من این کتاب رو دقیقاً همون طور خوندم که کوندرا این همه ازش بد می گه: به سرعت. فقط برای این که آخر شب ها خوابم نمی برد و می خواستم به جای پرسه زدن توی شبکه های اجتماعی، یه کتاب کوتاه و نسبتاً سبک بخونم. همین نشون نمی ده که دوران ما سریع تر از اونی که تلاش های تولستوی و وبر و کوندرا برای نجاتش ثمری داشته باشه، داره به سمت سرعت و خودفراموشی میره؟</font></div> text/html 2018-04-30T22:00:16+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی تکرار بودن، یادداشتی بر کتاب «تکرار» نوشتۀ سورن کیرکگور http://godot.mihanblog.com/post/107 <blockquote style=""><div style="color: rgb(24, 24, 24); text-align: left;"><font face="Mihan-IransansBold" style="" size="1">عشق، نه یک بار برای همیشه بودن، بلکه پیوسته همان بودن است.</font></div><font style="" face="Mihan-IransansBold" size="1"><div style="text-align: left;"><font color="#181818"><br></font></div><font color="#181818" style=""><div style="text-align: left;">سورن کیرکگور</div></font><font color="#181818" style=""><div style="text-align: left;">یا این یا آن، جلد دوم</div></font></font></blockquote><font size="1"><br style="color: rgb(24, 24, 24);"><font face="Mihan-IransansBold" style=""><br style="color: rgb(24, 24, 24);"><b style="color: rgb(24, 24, 24);">۱. سورن کیرکگور</b></font><br style="color: rgb(24, 24, 24);"></font><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(24, 24, 24); font-family: Mihan-Iransans;"><font size="1">در یازده آگوست ۱۸۴۱ سورن کیرکگور نامه‌ای به نامزدش رگینه اولسن نوشت و در آن نامزدی‌شان را به هم زد، و به همراه نامه حلقۀ نامزدی‌اش را پس فرستاد. رگینه بی‌درنگ به سوی خانۀ کیرکگور شتافت، اما سورن در خانه نبود. رگینه نامه‌ای نوشت و به او التماس کرد که برگردد، حتی تهدید کرد که خود را خواهد کشت. اما هیچ یک از این‌ها نتوانست سورن را از تصمیمش منصرف کند. رگینه سرخورده از معشوقش، با یوهان اشلگل ازدواج کرد و عازم جزایر هند غربی شد، و دیگر هرگز کیرکگور را ندید.</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><font size="1"><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">کیرکگور تا پایان عمر کوتاهش نتوانست به چیز دیگری به جز رگینه بیندیشد. در کتاب‌هایی که پس از آن نوشت، بارها و بارها خود را و عمل خود را از زوایای مختلف بازبینی کرد و مورد بی‌رحمانه‌ترین حملات و انتقادها قرار داد. در «یا این یا آن» خود را در جایگاه شخصیت زیباپرست گذاشت و سپس از زبان قاضی ویلهلم به اندازۀ ۵۳۶ صفحه خود را کوبید. در «ترس و لرز» خود را در جایگاه یوهانس دو سیلنتیو گذاشت و ترک کردن رگینه را با قربانی کردن اسحاق مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که او هزاران فرسنگ با ابراهیم فاصله دارد. جایی که ابراهیم از عزیزترین کسش گذشت و دوباره به لطف ایمان او را به دست آورد، او تنها نخستین قدم را پیمود، بی آن که هرگز آن اندازه ایمان داشته باشد که قدم دوم را بردارد و رگینه را بازپس بگیرد. و در نهایت، در «تکرار» خود را در جایگاه جوان عاشق بی‌نام قرار داد، و از زبان کنستانتین کنستانتینوس ضعف و سست‌عنصری خودش را برای شروع زندگی‌ای واقعی به باد تحقیر گرفت.</div></span><font face="Mihan-IransansBold" style=""><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><b style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;"><b>۲. کنستانتین کنستانتینوس</b></div></b></font><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">کتاب «تکرار» که نخستین بار در سال ۱۸۴۳ منتشر شد، ماجرای جوان عاشق بی‌نامی را باز می‌‌گوید که از راوی کتاب که کنستانتین کنستانتینوس نام دارد، راجع به رابطۀ عاشقانه‌اش راهنمایی می‌خواهد، نه برای حفظ رابطه، بلکه برای به هم زدن آن بدون آن که معشوق را بیازارد، کاری که خود کیرکگور از عهدۀ آن برنیامد. و راوی کتاب ضمن تحلیل شخصیت جوان، نظریۀ خود راجع به عشق را تشریح می‌کند.</div></span></font><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;"><font size="1">کنستانتین، جوان را شخصی لذت‌پرست می‌داند که تنها به دنبال محرّک‌های بیرونی است، به دنبال نخستین نگاه، نخستین کلام، نخستین تماس، نخستین بوسه، اما واقعیت‌های خارجی تنها یک بار در زمان رخ می‌دهند. نخستین عشق را تنها یک بار می‌توان تجربه کرد و تمام عشق‌های بعدی نخستین عشق نخواهند بود. به همین دلیل جوان لذت‌پرست ناتوان از حفظ محرّک‌های خارجی و احساس آن‌ها، ناچار به حفظ خاطرۀ آن‌ها اکتفا می‌کند و می‌کوشد با تکرار یادآوری لحظات گذرا، این شعله‌های کوچک را از خاموش شدن باز دارد. چنین شخصیتی هرگز نمی‌تواند در روزمرّگی ازدواج تاب بیاورد، و زمان همچون بار سنگینی پشت او را خواهد شکست. و به همین دلیل جوان در انتها نامزدی را به هم می‌زند و به نروژ می‌گریزد، همان کاری که کیرکگور انجام داد.</font></div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><font size="1"><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">کنستانتین می‌گوید کسی می‌تواند تن به تعهّد ازدواج بسپارد که مانند جوان لذت‌پرست سر به دنبال محرّک‌های بیرونی نگذارد. بلکه در اقلیمی فراتر از زمان، یک لحظه را نگه دارد و مدام به آن باز‌گردد و آن را تکرار کند. و این تکرار نه وابسته به شرایط پیرامونی - آن چنان که خود کنستانتین در بخشی از کتاب می‌خواهد به قصد آزمودن نظریه‌اش، با قرار دادن خود در محیطی مشابه نخستین عشقش، احساسی مشابه را زنده کند و ناکام می‌ماند - بلکه یک شیوۀ زندگی است، نوعی از بودن، که همواره در آغاز می‌ماند، در نخستین لحظۀ عشق، و هیچ گاه آن لحظه را ترک نمی‌کند که نگران ازدست‌رفتن یا روزمرّه شدنش باشد. ازدواج و هر تعهّد اخلاقی دیگر، نیاز به این چنین بودنی دارد تا بتواند زیر ضربات لاینقطع عقربه‌های ثانیه‌شمار دوام بیاورد. بودنی که جوان لذت‌پرست و کیرکگور و حتی خود کنستانتین فاقد آن بودند.</div></span><font face="Mihan-IransansBold" style=""><div style="text-align: justify;"><font color="#181818"><br></font></div><b style="color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;"><b>۳. کتاب</b></div></b></font><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;">کتاب، کتاب خوبی نیست. هر چند بخش‌های بسیار درخشان جا به جا در آن یافت می‌شوند، اما عدم انسجام و وضوح و نیز پرداختن زیاد به موضوعات بی‌ارتباط، باعث می‌شود خواندن آن انتظار آدم را برآورده نکند. مترجم در مؤخره‌اش می‌نویسد که گاه انسان‌های بزرگ وقتی دست به اجرای ایدۀ تابناک خود می‌زنند، در مرحلۀ عمل ناکام می‌مانند. وظیفۀ ما این است که به این شخصیت‌های بزرگ خیانت کنیم تا بتوانیم به ایدۀ مرکزی آن‌ها وفادار بمانیم، و معنای تکرار کیرکگور هم همین است: وفادار ماندن به ایده، فارغ از لوازم و شرایط فیزیکی آن. به نظر می‌رسد که این سخن در مورد همین کتاب کیرکگور نیز صادق است: ایده‌ای درخشان، و اجرایی ضعیف، و تنها راه وفادار ماندن به ایده، خیانت به اجراست.</div></span></font><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#181818" size="1"><br></font></div><span style="font-family: Mihan-Iransans; color: rgb(24, 24, 24);"><div style="text-align: justify;"><font size="1"><font style="font-family: tahoma;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;">این یادداشت برای سایت پلاتو نوشته شده است. به این آدرس:</span></font></font></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://pelatto.ir/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%92-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1/" target="_blank" title="">لینک مطلب</a></div></span> text/html 2018-03-19T16:10:44+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی لحظۀ ابدی نوروز http://godot.mihanblog.com/post/106 <div style="text-align: justify;"><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">میرچا الیاده، اسطوره شناس رومانیایی، در کتاب «اسطورۀ بازگشت جاودانه» نظریۀ کلیدی خود را راجع به دیدگاه مردم باستان به مقولۀ زمان شرح می‌دهد. از نظر الیاده، زمان برای مردمان باستان امری خطی و غیرقابل بازگشت نبود، اتفاقات روندی علّی و معلولی و به دنبال هم نداشتند، بلکه زمان و وقایع زمانی ساختاری دوری داشتند، و مدام و مدام، به هنگام مراسم آیینی، یا به هنگام حوادث خاص همچون تولّد یا مرگ، و همچنین در هر روز با چرخش آفتاب، و هر ماه با چرخش ماه، و هر سال با چرخش تمام آسمان، لحظات مقدّس اسطوره‌ای دوباره تکرار می‌شدند، و زمان چیزی نبود جز تکرار لحظات مقدّس زندگی خدایان. به این ترتیب مردم باستان همواره در کنار خدایان و در اتّحاد با خدایان در روزگار ازل زندگی می‌کردند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">یکی از اصلی‌ترین نمونه‌های این زمان دایره شکل، گردش سال بود، که طبیعت در آن الگوی واحدی را پیوسته تکرار می‌کرد: از شادابی و سرشاری به سوی پیری و مرگ می‌رفت و دوباره همه چیز جوان می‌شد. از نظر بسیاری از فرهنگ‌های باستان این الگو، تکرار الگوی آفرینش جهان از دل بی نظمی نخستین بود. در زمستان جهان به دوران هرج و مرج پیش از خلقت باز می‌گشت، و در بهار به معنی واقعی کلمه از نو آفریده می‌شد. همین باور منشأ دو دسته جشن شده بود: جشن‌های آشوب در اواخر زمستان، و جشن‌های آفرینش در ابتدای بهار. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">در زمستان، با بازگشت جهان به دوران هرج و مرج، در سرزمین‌های مختلف جشنی برگزار می‌شد که امروزه بین ما با نام «رَفعُ القلم» شناخته می‌شود. در این جشن، الگوی هرج و مرج ازلی به صورت زنده اجرا می‌شود: تمام رسوم و تابوها به مدت یک روز یا بیشتر مُلغا می‌شوند و نوعی آزادی آشوبناک و جنون‌آمیز جای آن‌ها را می‌گیرد، گاه قوانین و طبقات اجتماعی برداشته می‌شوند، ارباب‌ها و حاکمان حق فرمان دادن ندارند و حتی اگر مردم یکی از افراد طبقات بالا یا طبقات روحانی را در کوچه و خیابان ببینند، او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، گاه مردم به هم‌آغوشی گروهی می‌پردازند یا آوازهایی طنزآمیز با مضامین جنسی می‌خوانند. از جملۀ این جشن‌ها جشن مُغ‌کشان در ایران باستان بود که امروزه آثار کمرنگی از آن باقی است، و نیز جشن هولی در هندوستان که هنوز هر ساله برگزار می‌شود، طیّ آن مردم به خیابان‌ها می‌ریزند و به یکدیگر رنگ می‌پاشند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">چند روز پس از جشن‌های آشوب، وقتی خورشید به نقطۀ اعتدال بهاری رسید، جشن بزرگ دیگری برگزار می‌شود، جشن آفرینش. هرج و مرج فروکش می‌کند، قوانین دوباره به شکل سابق برقرار می‌شوند، و هر جا که پا بگذاری، به شکلی و با آیین‌های خاصی خدایان و مردم در کنار هم در حال خلق کردن مجدّد جهان منظّم از دل بی نظمی‌اند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">این جا بابل است و مردم در اولین روز بهار، در معبدی در پیشگاه شاه جمع شده‌اند و پیروزی ایزد مردوخ بر تیاماتِ اژدها را در ضمن نمایشی آیینی جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر بابلی مردوخ در نخستین روز بهار پیکر تیامات اژدهای عظیم را دو پاره کرد و از یک پاره زمین را آفرید و از پارۀ دیگر آسمان را. و حال هر ساله در بابل این لحظۀ مقدّس با نمایشی آیینی تکرار و بازآفرینی می‌شود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">این جا ایران است و مردم اولین روز بهار را با رویاندن سبزه و با آب و آینه جشن می‌گیرند. بنا به اساطیر ایران باستان نخستین روز بهار روز آفریده شدن جهان است و روزی است که اهورامزدا نخستین انسان، کیومرث فلزپیکر پدر تمام انسان‌ها و گاو مقدس پدر تمام حیوانات را آفرید.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">این جا هند است، این جا مصر است، این جا یونان است، و همه جا جشن آغاز آفرینش بر پاست، خدایان خود را از اعماق دنیای تاریک مردگان می‌رهانند و پای بر زمین ما می‌گذارند، برای هزارمین بار با هیولاهای آشوب می‌جنگند و در لحظه‌ای مقدّس جهان را از نو خلق می‌کنند، و مردم کوچه و بازار با رویاندن سبزه یا اجرای نمایشی آیینی، این نبرد و پیروزی را نه فقط تماشا می‌کنند، که خود جزئی از آن می‌شوند، با آن متّحد می‌گردند، و از نو خلق می‌شوند و خلق می‌کنند.</font></span><span dir="LTR" style="font-family:&quot;Calibri&quot;,sans-serif;mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-language:FA"><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans">این متن برای سایت پلاتو نوشته شد، می توانید در&nbsp;</font><a href="http://pelatto.ir/%D9%84%D8%AD%D8%B8%DB%80-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2/" target="_blank" title="لحظۀ ابدی نوروز">اینجا</a><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;آن را بخوانید.&nbsp;</font></span></p></div> text/html 2018-02-07T21:39:11+01:00 godot.mihanblog.com فؤاد سیاهکالی این داستان واقعی است http://godot.mihanblog.com/post/105 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">این داستان تماماً واقعى است. منظورم این نیست كه در واقع رخ داده، چون هم من هم شما مى دانیم كه فقط یك داستان است. منظورم این است كه در جهان داستان واقعاً این اتفاق افتاده.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ها، شكاف همین جاست. اگر من نگفته بودم این داستان واقعى است، اگر توجهتان را جلب نكرده بودم كه این روایت مى تواند حتى در دنیاى داستان غیرواقعى باشد، اگر بى مقدمه روایتم را شروع مى كردم، شما هیچ وقت شك نمى كردید، حتى فكرش هم به ذهنتان خطور نمى كرد (شاید هم مى كرد؟) كه این روایت در دنیاى خودش غیرواقعى است. عجیب است، نه؟&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مثلاً كلمات داستایوسكى را مى خوانید كه آلكسى كارامازوف سجده كرد و زمین را بوسید. هیچ وقت كسى فكر نمى كند كه: از كجا معلوم؟ شاید داستایوسكى دروغ مى گوید و آلكسى كارامازوف فقط سوت زنان از خیابان رد شده. هیچ كس به مرجعیت راوى شك نمى كند. انگار راوی جایگاهى خدایى دارد كه هر چه بنویسد، به حقیقت محض تبدیل مى شود، چون نوشته شده. همان طور که خدا با کلمات محض، جهان را آفرید.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آیا این همان طرز فكرى نیست كه از روزگار بابل و قبل از آن وجود داشت؟ حرف كاهنان بى چون و چرا حقیقت داشت، چون در لوحه هاى گلى نوشته شده بود. چون در پاپیروس ها نوشته شده بود. چون بر دیوار معابد حک شده بود. كلمه چیزى جادویى بود، انگار هر چیزى به كلمات مكتوب تبدیل شود، به حقیقت بى چون و چرا تبدیل مى شود. تا مدت ها عرب ها هر وقت مى خواستند بگویند چیزى حقیقت محض است، مى گفتند "مكتوب" است. و حالا شما فكر مى كنید چون من این داستان را نوشته ام، پس لابد دروغ نمى گویم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">پس بگذارید بازى را تغییر دهیم: این داستان دروغ است. تماماً دروغ نیست، بلكه مخلوطى از راست و دروغ است. تمام دروغ ها به نفع من نیست، گاهى دروغ ها حتى به حیثیت من ضرر مى زنند، این طورى نمى توانید حدس بزنید كدام اتفاق واقعاً افتاده و كدام اتفاق نیفتاده. هیچ ملاك و معیارى به شما نمى دهم كه بتوانید از حقیقت ماجرا سر در بیاورید. حقیقت داستان زیر همیشه در معرض شك و تردید باقى خواهد ماند.</font></div>