تبلیغات
در انتظار گودو - مطالب ابر داستانک

از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

جمعه 13 آذر 1394
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

زین چاه ظلمانی برون شو!

کلمات کلیدی : داستانک , سنایی , زین چاه ظلمانی برون شو , داستان ,


توی یه مسابقه ی بدون برنده به نام "عکس نوشت" عکس زیر رو (صحنه ای از فیلم نوآر "مرد سوم" اثر "اورسون ولز") به پیشنهاد من گذاشتن به عنوان موضوع مسابقه. من متن زیر رو براش نوشتم. راستش یه جورایی هم تقلب کردم. قبلاً دو تا داستان نوشته بودم که توی فضای این متن رخ میدادن و از عناصر اون داستان ها توی متن استفاده کردم.

مرد سوم

در میان کثافت های کف فاضلاب پشنگه کنان می دویم. صدای شلپ شلپ کردن های تعقیب کنندگانمان در پشت سرمان می پیچد. صدای مسلسل های سیاه رنگشان. صدای فریادهای غیظ آمیزشان. یکی می خروشد «شلیک می کنم!» دست راهنمایم را محکم تر می فشرم و در دل دعا می کنم که راه را اشتباه نرود. در جواب فشار دستم، او هم انگشتانش را محکم تر دور انگشتانم گره می زند و سرعتش را تندتر می کند.
در تونلی فرعی می پیچیم. صدای رگبار در پشت سرمان، همچون صاعقه ای می پیچد و دلم را از جا می کند. زانوهایم سست می شود و به هق هق می افتم. می نالم «ما را می کشند، هیچ وقت نمی توانیم از تونل ها بیرون برویم.» 
راهنمایم نفس زنان می گوید «می رویم، می رویم. من به هر قیمتی شده تو را می برم بیرون.»
یکی از تعقیب کنندگانمان نعره می زند «اگر بایستی تو را زنده می گذاریم. به حرف های آن دیوانه گوش نده! نمی دانی داری خودت را به چه روزی می کشانی!»
راهنمایم با صدایی محکم فریاد می زند: «به هر روزی بکشاند، بهتر از این شب ابدی شماست.»
و جوابش، رگباری دیگر است که نورش چشمانم خیسم را کور می کند. می نالم «من دیگر نمی خواهم بروم. می خواهم زنده بمانم.»
حس می کنم سرعت راهنمایم کم می شود. با صدایی لرزان می گوید «تو خودت نمی دانی چه داری می گویی. یادت نیست راجع به خورشید چه داستان هایی برایت تعریف کردم؟ یادت رفته تصاویر مقدسی که پدرانمان روی دیوارها کشیده اند؟ دایره ای که خط هایی از اطرافش بیرون زده؟» یادم می آید. دلم گرم می شود. دلم روشن می شود.
در تونل دیگری می پیچیم. «دیگر راهی نمانده.» سرعتش بسیار کم شده. می ترسم به ما برسند. «خودت دیگر می توانی بروی.»
می ایستد و می نشیند. به وحشت می افتم. می گویم «چه شده؟»
دستم را روی جای سوراخ گلوله ها می گذارد. زاری می کنم «من نمی توانم دروازه بیابم، من نمی توانم...»
«از نور می توانی راهت را بیابی. نور شبیه هر چیزی است که تاکنون ندیده ای.»
صدای پاها نزدیک شده. برای آخرین بار به چهره اش دست می کشم و بی درنگ به سمت چیزی که تاکنون ندیده ام راهی می شوم.
در تونل بعدی، ناگهان خشکم می زند. نور. نه نوری مانند شعله ی مسلسل ها که تنها چشم را می آزارد. نوری طلایی. نوری گرم. نوری سرمدی. و رنگ. و شکل. مات و مبهوت، بدون دست کشیدن به دیوار، پیش می روم. با چشم هایم پیش می روم. 
نگهبانان تاریکی به مرز نور می رسند و متوقف می شوند و جیغ کشان می گریزند. من اما همچنان پیش می روم. به خروجی می رسم. روی دیوار با رنگ زردی که از گذر زمان رنگ باخته و کمابیش محو شده و از یاد رفته، نوشته «زین چاه ظلمانی برون شو!»
به عنوان جواب، قدم بیرون می گذارم.


چهارشنبه 20 شهریور 1392
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داستانک: جیغ بنفش

کلمات کلیدی : داستانک , مینی مال , جیغ بنفش ,


یارو از اولش هم دیوانه بود. اشتباهی آورده بودندش اینجا. نصف شب­ها، جیغ می­کشید و گریه می­کرد. همه را ذله کرده بود. یک روز احمد با چند تا از بچه­ها، توی حیاط گرفتندش زیر مشت و لگد بلکه بترسانندش، ولی باز شب که شد، همان بساط بود.

هوشنگ می­گفت یک شب از خواب بیدار شده و با کارد آشپزخانه، گلوی زن و دو دخترش را در خواب بریده. بعدش که سر عقل آمده، می­خواسته خودش را حلق آویز کند که همسایه­ها سر رسیده­اند و پلیس را خبر کرده­اند. جمالی می­گفت سر صاحب کارش را کرده زیر دستگاه چوب بری. هر شب کابوس آن لحظه را می­بیند. یکی دیگر از بچه­ها که الآن یادم نیست، می­گفت پدرش دو ماه توی انبار حبسش کرده و فقط پیشابش را می­داده بخورد که از تشنگی نمیرد. او هم زده او را کشته. فقط احمد بود که اصرار داشت این کار را از عمد می­کند که نگذارد بخوابیم.

 عاقبت هم منتقلش کردند تیمارستان. یارو از اولش هم دیوانه بود.



چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

داستانک: تبعیدی ها

کلمات کلیدی : داستانک , مینی مال , تبعید ,


بیل را در خاک سخت فرو می­کنم و عرقم را خشک می­کنم. تمام تنم خیس عرق است و لبانم خشکی زده. دستم را سایبان می­کنم و به اطراف می­نگرم. شبح مردی نزدیک می­شود.

 دو پسرم آن سو مشغول کارند. یکی با پتک سنگ­های درشت را خرد می­کند و دیگری با کلنگ بیرون می­کشدشان. مادرشان خرده سنگ­ها را می­برد و دورتر می­اندازد.

مرد به من می­رسد. خوش لباس است. می­گوید: «تبعیدیا شمایید؟»

می­گویم: «ها. چه کار داری؟»

می­گوید: «ارباب بخشیدتون. گفته برگردید آبادی.»

به دو پسرم و مادرشان نگاه می­کنم که دست از کار کشیده­اند و به این سو نگاه می­کنند.

چهارده سال قبل، به خاطر گناهی با خانواده­ام تبعید شدیم به این کویر. 

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، سنگ بیرون کشیدیم.

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، سیب­زمینی بیرون کشیدیم. 

چهارده سال، از دل شن و خاک داغ، آب بیرون کشیدیم. 

و حالا، بخشیده شدیم.

بیل را از دل خاک بیرون می­کشم و با تیغه­اش به گردن مرد می­زنم. خون فوّاره می­کند.