ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو
از کجا معلوم امروز شنبه است؟...
 

شنبه 29 اردیبهشت 1397
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

آهستگی

کلمات کلیدی : آهستگی , میلان کوندرا , لئو تولستوی , ماکس وبر , علم به مثابه حرفه ,


۱.
در میان سیارات هفتگانه که معبود یونانیان و رومیان بودند، دو سیاره رابطۀ جالبی با هم دارند: عطارد، نزدیک ترین سیاره به زمین بعد از ماه، و مشتری، دورترین سیاره به زمین بعد از زحل. عطارد به علت مدار کوتاهش پس از ماه سریع ترین چرخه را در آسمان دارد، و به همین دلیل پیک بادپای خدایان نیز هست. در حالی که مشتری به علت مدار بلندش پس از زحل کندترین چرخه را در آسمان دارد و دوازده سال طول می کشد تا یک دور کامل بچرخد، و به همین دلیل نیز پیرسال و پدر خدایان تصور می شود.

اما شگفت آن که هر دوی این سیاره ها، یکی جوان و بادپا و دیگری کهنسال و کُند سیر، نمایندۀ چیزی هستند که ما امروزه کم و بیش یکی می دانیم: عطارد یا مرکوری خدای هوشمندی است، و مشتری یا ژوپیتر خدای خردمندی.

این اتفاقی نیست، و خبر از آن می دهد که این دو واژه برای انسان باستانی دو معنای متفاوت داشته است: هوشمندی، تیزهوشی و حدّت ذهن است، دانستن اطلاعات بسیار، حل کردن مسائل در مدتی کم، به خاطر همین است که عطارد یا مرکوری را واضع علوم بشری می دانستند. در حالی که خردمندی درک عمیق زندگی است. فهم معنای حیات. جمع آوردن علوم بی شمار، تحت حکمتی واحد. 
اما چرا سیارۀ عطارد ایزد دانش هاست و مشتری ایزد خرد و حکمت؟ شاید چون تندی نزد انسان باستانی، نشانۀ حدّت هوش بود، و آهستگی نشان عمق خرد.


۲.
ماکس وبر در مقالۀ معروف «علم به مثابه حرفه» به نقل از تولستوی می گوید که اگر مرگ در دوران جدید امری بی معناست، به خاطر آن است که همۀ ما در جریان سیلاب وار تمدن قرار گرفته ایم، جریانی که دم به دم رنگ های جدیدی به ما عرضه می کند، رنگ هایی هر چند خیره کننده، اما موقتی. به همین دلیل هر کس در هر کجای این حرکت پرسرعت و بی پایان قرار گرفته باشد، وقتی به پایان زندگی می رسد، احساس می کند چیزی در دست ندارد. زندگی چیزی به او نداده که دمی بعد از او نگرفته باشد. هیچ معنایی نیست که در طول زندگی او یا بعد از زندگی اش، رنگ عوض نکند. همیشه گامی دیگر در پیش رو هست، هر چقدر هم که فرد پا به پای حرکت تمدن پیش رفته باشد.
بر خلاف ابراهیم یا فلان دهقان در زمان های قدیم، که به هنگام مرگ «پیر و لبریز و اشباع شده از زندگی» جان می سپردند. زیرا زندگی در طی سالیان دراز، هر آن چه در چنته داشت را به آنان عرضه کرده بود، و دیگر چیزی در جهان نبود که بخواهند به آن برسند.

اگر تولستوی در آغاز قرن بیستم چنین می گفت، ما امروز، در عصر انفجار اطلاعات، چه باید بگوییم؟ در روزگاری که سالانه دو میلیون و دویست عنوان جدید کتاب چاپ می شود، و تازه کتاب آهسته ترین رسانۀ جهان امروزی است. عصری که بعضی متخصصان آن را پیشگام دورۀ رکود اطلاعات می دانند، دوره اى كه سكوت آرزوى انسان ها مى شود، در میان هیاهوى سرگیجه آورى كه دیگر معنایى ندارد.


۳.
«درجۀ سرعت، تناسب مستقیم با شدّت فراموشی دارد. از این معادله می توان به نتایج مشخّصی رسید، مثلاً این که دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل این قدر آسان خود را فراموش می کند. یا برعکس: دوران ما گرایش جنون آمیزی به فراموش کردن خود دارد، و برای این که این میل را عملی سازد، خود را به دست دیو سرعت می سپارد. زمانه بر شتاب خود می افزاید، تا به ما بفهماند که میل ندارد ما به یادش بیاوریم، زیرا از خود خسته است، بیزار است، و می خواهد شعلۀ کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.»

آهستگی
میلان کوندرا




پ ن:
طنزش اینه که من این کتاب رو دقیقاً همون طور خوندم که کوندرا این همه ازش بد می گه: به سرعت. فقط برای این که آخر شب ها خوابم نمی برد و می خواستم به جای پرسه زدن توی شبکه های اجتماعی، یه کتاب کوتاه و نسبتاً سبک بخونم. همین نشون نمی ده که دوران ما سریع تر از اونی که تلاش های تولستوی و وبر و کوندرا برای نجاتش ثمری داشته باشه، داره به سمت سرعت و خودفراموشی میره؟


پنجشنبه 15 مرداد 1394
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

قهرمان عصر بدون قهرمان؛ یادداشتی بر فیلم "به سوی وحش"

کلمات کلیدی : به سوی وحش , رمانتیک , لئو تولستوی , هنری دیوید ثورو ,


به سوی وحش

کم، خیلی خیلی کم پیش می آید که سینمای آمریکا به موضوعاتی بپردازد که ویران کننده ی اساس تمدن باشد؛ بلکه همیشه نظریاتی که ضد جهان بینی امریکایی باشد، در ضمن نقش های منفی تبلور پیدا می کند. و این در فیلم های عامه پسند هالیوودی بیشتر نمود دارد. 
"به سوی وحش" یکی از موارد بسیار نادریست که نشانه ی اندیشه ی حقیقی و نه قالب های از پیش آماده شده را، در سینمای آمریکا می بینیم. شخصیت اصلی فیلم، "کریس" از نظر ظاهر، همه جوره خوشبخت است. پدر و مادرش برای جشن فارغ التحصیلی اش، ماشین جدیدی به او هدیه می دهند. مقدار زیادی پس انداز دارد و رشته ای با آینده ای درخشان انتخاب کرده است. اما در می یابد که این چیزی نیست که می خواهد و چیزی که می خواهد، در این تظاهرات درخشان و کور کننده ی مصرف گرایی یافت نمی شود. نتیجه، می شود ویران کردن اساس تمدن، می شود گریز "به سوی وحش". زیباترین صحنه ی فیلم، جایی که از شدت شادی قهقهه زدم، جایی بود که کریس همه ی پس اندازش را آتش می زند. بعد، ماشینش را رها می کند، و فارغ از هر چه بند است، به بیابان می گریزد.
این اساس تفکر "رمانتی سیسم" است و بیخود نیست که "کریس"، از هنری دیوید ثورو نقل قول می آورد و لئو تولستوی را با خود همراه می کند. رمانتیک ها عقل حسابگر را به شدت تحقیر می کردند و در برابر سودجویی بر می آشوبیدند و در مقابل، در برابر احساسات انسانی و در برابر زیبایی سر تعظیم فرود می آوردند.
فیلم، البته در مرحله ی "گریز" ثابت نمی ماند، و به ما نشان می دهد که فقط گریز از تمدن کافی نیست. باید این گریز، به بنیان نهادن نوع جدیدی از زندگی منتهی شود، و کریس این را نمی فهمد، مگر وقتی در آخرین حد گریزش، از فرط گرسنگی در تنهایی، در حال جان دادن است. تازه در این هنگام است که معنای کلمات تولستوی را می فهمد:
"به گمانم من آن چه برای خوشبختی لازم است را یافته ام: زندگی ای آرام و دنج در یک روستا، جایی که بتوانی به مردمی که از تو انتظاری ندارند، خدمت کنی، و در نهایت، همسری و شاید فرزندانی. یک مرد بیش از این چه می خواهد؟"


پنجشنبه 13 فروردین 1394
ن : فؤاد سیاهکالی نظرات

کالیدوسکوپ؛ مقایسه ای بین دو فیلم اقتباسی

کلمات کلیدی : غرور و تعصب , آنا کارنینا , جو رایت , لئو تولستوی , جین اوستن , رمان , فیلم ,


قهرمان هزار چهره
تصویر جلد کتاب "قهرمان هزار چهره" از "جوزف کمپبل"

چند وقت پیش، فیلم "آنا کارنینا" رو دیدم به کارگردانی "جو رایت" که از روی رمان معروف روسی، اثر "لئو تولستوی" اقتباس کرده بود. قبلاً هم فیلم دیگه ای از این کارگردان دیده بودم که از روی رمان کلاسیک معروف دیگه ای اقتباس کرده بود: "غرور و تعصب" اثر "جین اوستن". هر دو فیلم در سطح قابل قبول بودن. خیلی خوبه که آثار بزرگ به فیلم در میان، اون هم با کیفیتی که اسم و رسم اثر اصلی رو حفظ میکنن. مخصوصاً فیلم "آنا کارنینا" به خاطر شیوه ی طراحی دکورش که بشخصه واقعاً مفتونش شدم خیلی پر زرق و برق بود؛ کارگردان انگار تلفیق کرده بود بین فیلم و تئاتر و نتیجه، خیلی عالی بود.

اما جدای از این، فیلم "غرور و تعصب" همین کارگردان رو بیشتر پسندیدم. صمیمیت بیشتری داشت و بیشتر با مخاطب رابطه برقرار می کرد.
فکر کنم دلیلش رو باید در این جست که "جین اوستن" (نویسنده ی غرور و تعصب) چندان عمیق نیست و شخصیت هایش معمولاً تک بعدی و سطحی اند؛ پیچیدگی ندارن. مثلاً شخصیت مادر الیزابت، یه شخصیت احمقه. در طول داستان، فقط رفتارهای احمقانه ازش سر میزنه. حرفی نمیزنه، مگه این که بخواد حماقتش رو نشون بده. همین طور شخصیت جین (خواهر بزرگ الیزابت) خوش بینه. در طول داستان، همه ی حرفهاش و رفتارهاش، فقط در راستای نشون دادن این خوش بینیه. هیچ وقت نگران نمیشه، هیچ وقت عصبانی نمیشه، هیچ وقت دلتنگ نمیشه، انگار هیچ خصوصیت دیگه ای نداره، جز این که خوش بین باشه. به خلاف معجزه ی داستان نویسی قرن نوزدهم، تولستوی (نویسنده ی آنا کارنینا) که شخصیت هایش را کاملاً ملموس و زنده، و با تمام پیچیدگی های یه انسان واقعی ترسیم می کنه. انگار داری به درون یک کالیدوسکوپ پیچیده با هزار آینه نگاه می کنی: هزار چهره، هزار وجه، هزار جنبه. از هر زاویه که به شخصیت نگاه میکنی، چیزهای جدیدی پیدا میکنی و بعد از ده بار خوندن، هنوز احساس میکنی خیلی از جنبه هاش رو نفهمیدی.

با این اوصاف میشه حدس زد که اقتباس از جین اوستن بسیار ساده تر و بی درد سرتر از اقتباس از تولستویه. و جو رایت در این زمینه مثال خوبیه: فیلم غرور و تعصب، فیلمی عالیه؛ در حالی که فیلم آنا کارنینا، اقتباسی سر دستی و بی مایه است. شخصیت ها معرفی نمیشن و روابطشون خوب به تصویر کشیده نمیشه، در نتیجه پایان بندی فیلم بسیار ضعیف از کار در میاد و کسی که رمان رو خونده باشد، مأیوس میشه و کسی که رمان رو نخونده باشد، چیزی از وقایع و علل اون وقایع نمی فهمه.